همیشه پای سناتورها در میان است
ماجراهای اسی جیب بر در اوین

همیشه پای سناتورها در میان است

نویسنده : فرانک باباپور

سلام ننه. جای شما اصلا خالی نیست، داریم تافی کَره‌ای و نخودچی کیشمیش میل می‌نماییم! این‌ها را یک نفر از این کله‌ گنده‌های بند بغلی برای‌مان آورده. گویا در کار اختلاس و واردات آجیل از چین بوده ولی حالا مهمان ما شده و همه آجیل‌هایش روی دستش باد کرده. ننه این نخودها دانه دانه دندان‌هایم را می‌شکند ولی مجبورم! تازه باید از آن لبخندهای خودشان بزنم و دست راستم را بالا ببرم که یعنی به به، چقدر خوشمزه است، سایه عالی مستدام! ولی در واقع اگر روی دلم کلیک کند، صفحه پیوندها را می‌بیند! 

فعلا که پرویز را آورده‌ام تا هم در این توفیق اجباری شریک باشد و هم به بهانه نامه نوشتن، معده و دندان‌مان کمی استراحت کند! 

به تکتم بگو آزاد شدم نگران خرج عروسی و خانه نباشد! حساب کردم با نخودهایی که این چند روز خورده‌ام تا آخر عمر نیازی به مستراح ندارم و هر چه آب بخورم جذب همین نخود‌ها می‌شود؛ از طرفی بچه‌های بند کنار می‌گویند کلیه از 9 میلیون رسیده به 15 میلیون، به نظرم با این اوصاف می‌توانم یک کلیه‌ام را بفروشم و خرج عروسی را جور کنم! البته راستش را بخواهی، اول فکر می‌کردم بعد از توافق با 5+1، ماشین ارزان می‌شود و می‌خواستم با پولش ماشین بخرم، ولی حالا که ماشین گران شده، بهتر است همان تکتم را بگیرم! یکهو همین هم از دست‌مان نرود!

راستی ننه، قدر آن بیرون را بدان. هیچ جا بهتر از آن‌جا نیست. حتی اروپا و آمریکا! اصلا رئیس جمهور اخیرا گفته 5+1 بیشتر از ایران به توافق نامه نیاز دارد! فکرش را بکن، ما داشتیم به آن‌ها حسرت می‌خوردیم، نگو آن‌ها دل‌شان هلاک ماست و می‌خواهند هر چه زودتر روابط‌شان با ما حسنه شود، تا بتوانند به جای آن سواحل بی بند و بار کشورشان، به سواحل سالم سازی شده ما بیایند و از مجسمه‌هایی که ما با زباله‌ لب دریا درست کرده‌ایم، لذت ببرند. یا شایدمی‌خواهند آیفون را بدهند و جی.ال.ایکس بگیرند، به هر حال آیفون قابلیت راحت در آمدن از جیب را ندارد! یا شاید می‌خواهند با توپولف در حال سقوط سلفی بگیرند. یا شاید هم می‌خواهند بیایند خوزستان و صحنه‌های خاک برسری را از نزدیک ببینند. به هر حال این‌ها همه تقصیر رسانه سانسور کارمان است، حالا هم که اصرار می‌کنند، مجبوریم توافق کنیم!

راستی مینا خانم، این را برای شما می‌گویم و بلند نخوانید که ننه نشوند. بعد از توافق، پرویز نشسته بود پاچه‌های شلوارش را قیچی می‌کرد! به خیالش از فردا با آمریکا قاطی می‌شویم و مردم با شلوارک راه می‌روند! نمی‌دانست همیشه پای سناتورها در میان است و بالاخره قمپزشان را در می‌کنند. خلاصه که بروید خدا را شکر کنید من رسیدم و این پیژامه‌اش را نجات دادم، و گرنه روز آزادی را نمی‌دید! البته بساط خنده و شادی دوستان را حسابی فراهم کرده است با این شلوار گل گلیِ کشی کشی!

دیگر عرضی ندارم. عزت زیاد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
من فقط نفهمیدم که اسی جان مینا رو میخواد یا تکتم رو؟:) گیج می زنم باید یک سری به سریهای قبلش بزنم .
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
مینا همسر پرویز بوده که به خاطر مهریه پرویز رو انداخته زندان. تکتم هم تقریبا نامزد اسی هست! :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
:)))) بسی اسباب خنده ما رو فراهم کردید :)) ممنون :) حالا این مطلب از جانب دوستانتان مورد تایید بود؟ یا قبل از تایید گذاشتید؟ به هرال که خیلی خوب بود بنظرم، یه طنز واقعی که مسائل روز رو به خوبی مطرح میکنه :) موفق تر و پیروز تر باشید :) خدا قوت ( سلام مارا به آقا اسی برسونید :دی )
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
ممنون از شما. هنوز به این مرز آگاهی نرسیده بودم و قبلش دادم بخونن! :)))) بازم ممنون. حتما ;)
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
دلم برا اسی جیب بر تنگ شده بود :))) خعلی خوب بود :) مرسی
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
فک کنم دل اونم برات تنگ شده! خخخخخ تقصیر شوهرمه همش از این استفاده میکنه! خواهش میشه :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
دنباله نوشت "دانشگاه اوینیان ..." بود؟ :) موفق باشی فرانک عزیز.
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
راستش نه. من از این قالب استفاده میکنم برای نوشتن اخبار و گاها ممکنه قسمتهاش باهم فرق داشته باشن! ولی خب سعی میکنم یه خط رو دنبال کنم. ممنون از شما :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
شما در این شیوه طنزنویسی کم کم به مرز پختگی میرسید و می بینم در این یادداشت بجای پراکنده گویی، یک خطِ اصلی رو پی گرفتید و ضمن همسویی با اون، کمی ماجراهای عرضی هم اضافه کردید. این یعنی اینکه ذهن مخاطب خیلی خوب میتونه تا انتها با شما همراه باشه.. فقط کاش با فاصله زمانی کمتری منتشر بشن که خطِ سیر روایت به فراموشی سپرده نشه... براتون بهترینها رو آرزو میکنم :-)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
خیلی سعی می کنم که فاصله ی بینشون کم بشه ولی مسئولین و رخدادها یاری نمیکنن :)) ممنون از شما، لطف دارید :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
دُز طنز (بیان واقعیت های تلخ و نیش و کنایه زدن به زبان شوخی) بودن ماجراهای اسی جیب‌بر، توی این نوشته بیشتر شده. خیلی خوب بود.
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
خیلی خوشحالم :) ممنون از شما.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
خیلــــــــــــــی هم عالـــــــی (^_^) کیف کردیم....قلمتآن مستدآم :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
خیلی هم ممنون از شما :) لطف دارید :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
سلام خانم فرانک ! فقط می تونم بگم عالی بود و لذت بردم ! ::)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
سلام. خیلی ممنون. لطف دارید :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
مرسی فرانک جان :) خیلی خوب بود. :))
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
خواهش میشه. ممنونم :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
عالی بود :))
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
ممنون و مرسی :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
به نظر من جسارت اسی جیب بر نسبت به دو دفعه ی قبلی تو نوشتن حرف دلش خیلی بیشتر شده :) خیلی هم خوب راوی گری کردی :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
چه جالب. نکته ی خوبی بود. ممنون ازت :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
منم که تو تخته گفتم. از اون دو تیکه اش خیلی خوشم اومد که اونجا گذاشتم. قلمت مانا ^.^
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
خیلی متشکرم :) همچنین ؛)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣