حسرت... / یک خاطره بامزه

حسرت... / یک خاطره بامزه

نویسنده : sam666

الکی مثلا من خیلی بچگی پر شر و شوری داشتم!  قضیه از این‌جا شروع می‌شود که آن پیک شادی که موقع عید می‌دادند دسته ما و کل کتاب‌هایی که باید در کل سال می‌خواندیم را فشرده می‌کردند داخلش و با چند تا عکس رنگ نشده جذابش می‌کردند. برای من یک که خیلی خیلی جذاب بود، چون یادم نمی‌آید یک بار تا نصفش را هم حل کرده باشم.

مدیر مدرسه ما به این هم راضی نبود و برای این‌که کلا خیالش راحت باشد که عید ما را ترکانده، یک مسابقه گذاشت که هر کسی ماکت هفت سین هم کنارش درست کند بیاورد و اول بشود یک جایزه خوب بهش می‌دهند.

اگر فکر می‌کنید من سر کار نرفتم و گول نخوردم سخت در اشتباه هستید!

خلاصه من کل عید نشستم به حل کردن پیک واقعا شادی و کلی هم غر زدم به مامانم که یک هفت سین درست کنیم تا بتوانم ببرم مدرسه.

بالاخره عید تمام شد و من با خوشحالی به طرف مدرسه راه افتادم و توی راه هم که چه خیال پردازی‌هایی که نکردم. رسیدم مدرسه و دیدم که کلا بچه‌ها همه ماکت به دست دارند می‌آیند و با خوشحالی تحویل ناظم می‌دهند، من هم تحویل دادم گفتم حتما برنده منم. آخر هفته شد و مدیر زنگ را زودتر از همیشه زد و بچه‌های مدرسه به صف جمع شدند و بعد از یک سخرانی کوتاه گفت اسم برنده را می‌خوانم با تشویق بچه‌ها بیاید بالا. تا حالا به هیچ چیز این‌قدر مطمئن نبودم انگار برایم روشن بود که اسمم را می‌گوید.

همه ساکت بودند منتظر بودند تا این‌که ... بله اول شدم و اسمم را مدیر خواند و قبل از این‌که به فامیلی برسد من نصف راه را رفته بودم ، جلوی صف ایستادم و با غرور به بچه‌ها نگاه می‌کردم. با خوشحالی جایزه را گرفتم تا آمدم برگردم و بروم کنار دوستانم، همان موقع ناظم از دفتر آمد بیرون گفت یکی از بچه‌ها اعتراض داده و امتیازش رفته بالا، الان هم اون اول شده !

به دقیقه نرسیده، جایزه را هم از من به زور (به زورها) گرفتند دادند به آن بچه !

مدیر محترم هم برگشت گفت بچه‌ها مهم نیست که اول نشده ولی زحمت کشیده برایش دست بزنید (یعنی دلداری در حد دوستی خاله خرسه)

نکته‌اش این‌جاست که تا آخر سال، هر کسی در مدرسه من را می‌دید با انگشت نشانم می‌داد، می‌گفت همان پسره است که جایزه‌اش را ازش گرفتند. 

تمام شد، منتظرید دیگر چه بلایی سرم می‌آمد .

این بود داستان من.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sorme
sorme
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
:/ جاييزه رو قبل تحويل دادن خراب ميکردين!
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
منم همچین تجربه ای دارم به یه شکل متفاوت :(:)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
:))))))))))))) آخ اخ اخ
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
شاید باور تون نشه ولی من هم همچین تجربه ای رو داشتم با این تفاوت که به پاس اول شدنم تو مسابقات احکام در سطح شهرستان مدیر دعوتم کرد به دفتر و یه جایزه خبلی گنده که کادو پیچ بود رو بهم نشون داد و گفت قراره زنگ تفریح بعدی اینو بهت بدیم خلاصه ما هم کلی ذوق زده لحظه شماری کردیم تا زنگ تفریح بعد رسید همه به صف شدن منو صدا زدن با غرور از پله ها رفتم بالا و بعد یک رو بوسی شیک و مجلسی یه روان نویس چینی دویست تومنی (الان با وجود تورم nدر صدی تازه شدن 1500 تومن )رو بهم داد و منم با یه حس بعد چیزی تو مایه های روبرتو باجو بعد از خراب کردن پنالتی تو فینال جام جهانی برگشتم توی صف(وهیچ وقت معلوم نشد اون کادوی که نشونم دادن به چه سرنوشتی دچار شد)، باز دم آموزش و پرورش منطقه گرم که با یه پارچ بلور یه دست لیوان ازم تقدیر کرد !!
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
نباید پس میدادین:/
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
باید جایزه رو پرت میکردین پشت بوم :))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
خاطره جالبی بود... با یک بازنویسی با حوصله میتونه به یک متن قویتر هم تبدیل بشه. چند نکته ریز املایی و ویراستاری هم بودش که ایشالا در بازنویسی حتما برطرف میشه.(مواردی مثل: دسته:دست/ به زورها: واقعا به زور و ...) موفق باشید و ایشالا هیچوقت هیچکی هیچ جایزه ای رو از کسی پس نگیره... حس بدیه، می فهمم. :-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
خاطره جالبی بود... با یک بازنویسی با حوصله میتونه به یک متن قویتر هم تبدیل بشه. چند نکته ریز املایی و ویراستاری هم بودش که ایشالا در بازنویسی حتما برطرف میشه.(مواردی مثل: دسته:دست/ به زورها: واقعا به زور و ...) موفق باشید و ایشالا هیچوقت هیچکی هیچ جایزه ای رو از کسی پس نگیره... حس بدیه، می فهمم. :-)
m_s
m_s
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
زیبابودودوست داشتنی :-)
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
اعتراف میکنم تا زمانی که به خط آخر نرسیده بودم اسم نویسنده رو نخونده بودم و فکر مکردم یه دختر داره اینا رو تعریف میکنه :))) پشنهاد میکنم خودتون هم یه بار از زبون یه دختر بخونین متوجه میشین که چقدر بیشتر بهش میاد خاطره یه دختر باشه :))) البته اونجایی که گفتین تموم عیدو به مامانم گفتم برام سفره هفت سین درست کنه کمی شک کردم .. آخه معمولا دخترا خودشون از این کارا میکنن نه مامانشون.. زیبا نوشتین :)
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٢/١٠
١
٠
سلام. وحشتناک بود. اگه من بودم حتما گریه می کردم ...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١١
١
٠
جالب بود ....... از دیرباز حقوق شما رو میخورند مث اینکه
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٢٥
١
٠
سلام.تولدتون مبارک......ان شاءالله همه زندگیتون رو با رستگاری سپری کنید.:)
sam666
sam666
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
ممنونم نینا خانم واسه تبریک تولدم ، ایشالا تولد خودتون جبران کنم از بقیه دوستان هم بخاطر نظرات جالبشون ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨