سرما خوردگی در بهار خر است!

سرما خوردگی در بهار خر است!

نویسنده : m-aminfar

آخرین جمعه فروردین 94 گذشت. خیلی زود گذشت نه؟ تازه این اولین سالی است که ما سورپرایز داریم. آن هم این که زمستان می‌گفت من بهارم هم بهار می‌گفت من زمستانم. البته خیلی‌ها قبول نداشتند تا این‌که برف سنگین یکی از استان‌های کوهستانی این حرف را اثبات کرد که البته خدا را شکر. حالا این‌ها به کنار این سرماخوردگی را کجای دلم بگذارم. سرما بد وقتی مرا خورده بود. دقیقا جمعه که هم باید مهمانی می‌رفتیم، هم مهمانان به خانه ما بیایند.

اول صبح عمه جان خانه مرا مزین کرده بودند. بعد هم عمو . البته قرار شد مادر بزرگ و پدربزرگ هم بیایند که مادرم گفت عصر به خانه آن‌ها می‌رویم. حال بد من باعث شد که تخت بخوابم و برای ناهار که همه پیتزا خوردند من باید عدسی می‌خوردم. ای لعنت به این شانس. بعد  همان‌طور که به مادر و پدربزرگ قول دادیم به خان‌شان رفتیم و دایی و دختر خاله و برادرم فوتبال بازی کردند و من باید کتاب می‌خواندم. عصر به پارک رفتیم و همه بازی می‌کردند و بستنی می‌خوردند و من هیچ! به خانه خاله رفتیم که ناگهان دختر خاله جان گفت: بریم سینما؟ مادرم برای یک بار ازمن دفاع کرد و گفت: «نه بابا؛ مبینا مریضه و نمی‌تونه بیاد و ناراحت میشه». و همه با حالت قهر به من نگاه کردند و رفتند و با احساس گناه از خانه  به دکتر رفتم.

اسمشو نبر (آمپول) باید می‌زدم و نزدم و با خوشحالی به خانه رسیدیم. شام من چه بود سوپ و بقیه کتلت! حالا هم که دارم می نویسم به زور سرفه می‌نویسم و مادر می‌گوید. بیا شربت بخور ذلیل نشی. با اجازه. راستی این بود بدبختی من.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Narges_V
Narges_V
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
دركت ميكنم:(
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
من همین الانشم دارم میلرزم از سرما
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
منم... و هنوز بخاریِ اتاق روشن!
naser_j
naser_j
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
منم با وجود بخاری می لرزم (البته بخاری اتاق من خاموشه دی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
منم کل زمستونو پاییزوسرمانمیخورم همیشه بهارسرمامیخورمممممممممممممم نمیدونم چرااااااااااا
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
با توجه به سنی که دارید تصویر سازی و خلق های بصری تون خیلی خوب بودند خانم امین فر بزرگوار... چندتا نکته ریزِ املایی و ویرایشی داشتید که ایشالا از متون بعدی بیشتر دقت میکنید. شما در انتقال معنا و مفهوم و همینطور "سوژه یابی از موضوعات ساده محیطی" خیلی خیلی خوب عمل کردید. روایت ها و قصه ها همینجا هستند همیشه، درست اطراف ما، فقط کافیه درست ببینیم.. دقیقا مثل شما که یک خاطره ساده رو به قشنگی تبدیلش کردید به یک داستان خوندنی. مشتاقم بقیه دست نوشته های شما رو بخونم... باز هم بنویسید :-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤