هر دو از آن یک جهنمیم!

هر دو از آن یک جهنمیم!

نویسنده : n_sa

از یار به دور، از خانه برون در پی بازگشت است. 

نه روز دارد و نه شب می‌شناسد

در راه هزاران قاب به دست، سوز گرمی می‌آید 

که گفته که آتش نمی‌سوزد؟ می‌سوزد، می‌سوزم در تمنایم تمنا می‌کند 

من نور گرمی بودم که مانند نداشت

در میان فرشتگان همانند نداشت 

محراب خدا خانه‌ام بود

درهفت آسمان افسانه‌ام بود

نا گه گلی پیدا شد

گل ز گل هویدا شد

زخاک سیاه

شب سیاه

کبر سیاه و من در خواب بود  

پایان شب ابدیت شکست و کرانه‌ام بی‌کران شد 

و تو آن‌جا بودی و من این‌جا 

اما ابدیت رنگ دوامی نداشت 

حال هر دو اسیر و در بندیم و گرفتار این نظم 

بانگ من یک بود و بانگ تو شمارها

خبط من از خویش بود و گناه تو نه از سر انگشتانم

تابه کی می‌پنداری زمزمه من طلسم دهلیز است؟

بدی در روح تو می‌خزد

مانند خون که در رگ‌ها می‌دود

به دنبال یک تلنگر، در یک لحظه، یک صدا، پیش یک نگاه 

و شیطان انچنان بد نیست

و باز چه فرقی می‌کند چون هر دو می‌رویم به سوی زوال

به دور از خانه بدون یار 

می‌سوزم، می‌سوزی تمنا می‌کنم، تمنا می‌کنی 

و در آخر هر دو از آن یک جهنمیم 

(نگار صاحب کار)

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٠٨
١
٠
سلام؛ بسیار خوب و لذت بخش! ممنون از شما.
n_sa
n_sa
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
چه خوب که لذت بخش بوده
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
واقعازیباااااااااااااااااا
n_sa
n_sa
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
بسیار متشکرم منم این شعر رو بیش تر از بقیه دوست دارم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٩
١
٠
خیلی به دلم نشست این شعر شما خانم صاحبکار. بخصوص با این پایانِ محشری که براش انتخاب کردید... دست مریزاد :-)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون که دقایقی مارو در حال و هوای دیگه ای بردی ....
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
داداشم دوستت دارم

صدایت را هنوز می شنوم

٩٦/١٠/٢٠
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
خدایا، می‌سپرمش دست خودت

و چه زیباست عالم دلم

٩٦/١٠/٢٠
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
حواستان باشد

آدم های آرام

٩٦/١٠/٢٨
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨