الکی؛ مثلا من نویسنده‌ام!

الکی؛ مثلا من نویسنده‌ام!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

قرار بود فیزیکدان شوم و نشان بدهم می‌شود از قوانین فیزیک هم به خدا رسید! ولی اول راه کم آوردم. نشستن در میانه راه روح بلندپروازم را زمین‌گیر کرد و میان چندگانه‌های زندگیم راه دیگری را برگزیدم. تصمیم گرفتم حسابداری بیاموزم تا حساب و کتابم را با دنیا معلوم کنم ولی در حساب و کتاب خودم ماندم چه برسد به دنیا .

نمی‌دانم چه شد که دلم خواست رشته‌های دلم را تحریر کنم ولی نوشتن رویای سال‌های دورم در صف‌های طولانی و کلاس‌های شلوغ مدرسه بود که فقط میان خاطراتم یافت می‌شد. همان‌ وقت‌هایی که رمان‌های عاشقانه میان من و خیال پیوند می‌زد. رمان‌هایی که با من بزرگ نشدند و در زمانه‌ی نوجوانی‌ام  جا ماندند!

من به نوشتن پناه آوردم. نوشتن برایم پلی شد میان خواب‌ها و واقعیت‌ها، میان دردها و سکوت‌ها، میان رنجیدن‌ها و تحمل کردن‌ها، میان آزردگی‌ها و به روی خود نیاوردن‌ها، میان هیجانات و ابراز نکردن‌ها، میان شادی‌ها و سرمست شدن‌ها، میان افکار و باورها، میان شک‌ها و به ثبات رسیدن‌ها.

میان تمام بالا و پایین‌های خطوط زندگی‌ام تنها قلم و کاغذ با من همراه شد. قلم در بطن کاغذ شد نقاشی. شد شعر. شد خاطره. شد کاریکاتور. شد دلنوشته و تنهایم نگذاشت.

وبلاگم  شوق نوشتن روی صفحات مجازی را در من متولد کرد! با وبلاگم حرف‌هایم را لای کلمات صفر و یکی می‌پیچیدم و شبها؛ روزها؛ لحظه‌ها؛ خنده‌ها و غم‌هایم را با دیگران تقسیم می‌کردم.

وبلاگم جان داشت و با من زندگی می‌کرد. حرف می‌زد. در من می‌خزید و جا گیر می‌شد. تا این‌که یک روز مثل تمام رابطه‌ها که حرس نمی‌شوند و از دست در می‌روند، من هم یادم رفت که آنچه میان ماست، رسیدن می‌خواهد، وقت می‌خواهد، گذاشتم رابطه‌مان رنگ کهنگی بگیرد و بپوسد.

جیم که آمد همراهی تازه یافتم. از جنس نوشتن بود. هر هفته نویسنده‌های کاغذی‌ام را می‌خواندم. برایم هاله‌ای از نور داشتند. سایت هم شد محملی تازه برای نوشتن و نزدیک‌تر شدن به آدم‌های مجازی که رنگ حقیقی داشتند برایم.

باز شروع کردم به خاطره بافی و سر قصه از دستم در رفت. اتفاقات پشت سر هم ردیف شده‌اند و برای به یاد آمدن نوبت می‌گیرند. قرار بود بگویم؛ امروز وقتی پروفایل جیمی‌ام را نگاه ‌کردم؛ چشمم به 99 افتاد. بر آن شدم که صد را خودم رقم بزنم و برای خودم جشن تولد صدمین مطلب بگیرم و من در حالی که نه فیزیکدان هستم، نه حسابدار و نه نویسنده، گفتم بد نیست برای یک بار هم که شده سرنوشت را خودم بسازم و به جای این‌که بگذارم صدمین مطلبم در سکوت متولد شود، آن را در بوق و کرنا کنم که الکی مثلا من خیلی نویسنده‌ام و وارد باشگاه صدتایی‌ها شدم !

========

پ.ن: دوستان جیمی این مطلب یک شوخی جدی می‌باشد و  در ضمن انتقاد و پیشنهاد پذیرا می‌باشیم .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٢٩
٣
٠
تو خیلی خوبی آسمانه. نوشته هات، عکس هات، و حتی لبخندهات که تا حالا ندیدمشون، رنگ دارن. سبز، آبی، سفید... وبلاگت جون داشت آره، اما جونشو ازش گرفتی. امیدوارم وبلاگ دیگه ای برای نوشتن داشته باشی و یه روزی پیداش کنم. آخه میدونی که؛ آسمانه باید آبی بماند!
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
ممنون هاجر جان :) خیلی لطف داری بهم . البته که از تمام مهربانی های تو هم حس خوبی به من منتقل میشه و ممنونم که مواظب آسمانه ام هستی :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٩
١
٠
دو خط اولت از دید من : قرار بود فیلسوف شم و نشان دهم از قوانین فلسفه و منطق هم می شود به خدا رسید ولی اول راه کم آوردم. نشستن در میانه راه روح بلندپروازم را زمین‌گیر کرد و میان چندگانه‌های زندگیم راه دیگری را برگزیدم. تصمیم گرفتم روانشناسی بیاموزم تا حساب و کتابم را با ادم های دنیا مشخص کنم ولی در شناختن خودم ماندم چه برسد به ادم های دیگر دنیا. حس نزدیکی کردم به متنت خیلی. منم مثل توام. هیچی نیستم و الکی فکر میکنم نویسنده ام :دی
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
فوفانو جان شما هنوز اول راهی و می تونی مسیرت رو تغییر بدی :) ولی من واقعا توی هر کدوم از این مسیرها وقت گذاشتم و کمی از زندگیم رو درگیرش بودم. ان شالله که موفق خواهی شد :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/٢٩
٣
٠
سلام؛ شما الکی مثلا "نویسنده" نیستید، بلکه راستکی و واقعا نویسنده اید. این از انتخاب موضوع ها و سبک نوشتار و نوشته های شما کاملا پیداست. جسارتا منظور شما از "حرس نمی‌شوند" چی بوده؟ و در بینِ شد نقاشی؛ شد شعر؛ ... از نقطه ویرگول استفاده کنید؛ موفق و مؤید باشید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
منظورشون "هرس نمی شوند" بوده.
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
درست می فرمایید بی دقتی کردم و اشتباهات ویرایشی مرتکب شدم:) ولی من واقعا نویسنده نیستم.. وقتی متن های خوب دوستان رو توی همین سایت می خونم و لذت می برم بیشتر به این حس ایمان میارم :))
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
ضمنا جناب میرزا از نقدهای موثرتون برای دوستان و خودم استفاده می کنم . شاد و برقرار باشید.
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/٢٩
٢
٠
نوشتن یکی از نعمت های بزرگ خداست و کاغذی که دفتر درد نامه های تنهایی خیلی هامونه من تا حالا هیچ سنگ صبوری ندیدم ولی کاغذ صبور بسیار پا سپاس از شما بانوی واقعا نویسنده
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
ممنون از حس خوبی که با کلماتتون به من منتقل کردید. من هم به این نتیجه رسیدم مهم نیست چی می نویسم و در چه سطحی و برای چه کسی ؛ نوشتن واقعا بهم ارامش میده..
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٤/٠١/٢٩
٣
٠
حق با شماست. نوشتن واقعا شبیه یه معجزه ست. معجزه وار، درد رو تسکین می ده...
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
مشتاق دیدار شدم خانم صدارت:) چند روز پیش فائزه شما رو دیده بود و کلی از دیدنتون خوشحال بود...خدا کنه این معجزه رو هیچ وقت خدا ازمون نگیره ..
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
نمیدونم چه حسیه ولی میدونم که این حسو دوس دارم...حس خوبی مطلبتون منتقل کرد...
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
ممنون از شما که برای مطلبم وقت گذاشتید :)) لطف شماست نسبت به مطلبم..
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
سلام. «هرس» صحیحه.* انتشار صدمین مطلب‌تون و صدتایی شدن‌تون رو تبریک میگم.
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
١
٠
ممنون اقای علوی . متاسفانه غلط املایی در صدمین مطلب دیگه خیلی ضایع است !:) باید تمرین دیکته کنم. ممنون از تبریک تون . بیشتری یک شوخی بود..
شکیبا مهرگان
شکیبا مهرگان
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
موضوع قشنگی رو انتخاب کردید. اما با عنوانی که گذاشتید یک جورهایی داستان را از اول لو دادید به نظرم. و اگرچه شاید شروعش کمی تکراری بود اما پایان خیلی خوبی داشت.(پاراگراف آخرو دوست داشتم) ممنون:)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
ممنونم خانم شکیبا :)) راستش منظور بیشتر همون پاراگراف اخر بود از همه ی این مطلب و نوشتن همه ی مقدمات بالا برای گفتن این جمله بود که می خوام سرنوشتم رو خودم ( با توکل به خدا) رقم بزنم.. ممنون از خوانش شما :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
;) درود به شما قلمتان مستدام باد
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
ممنون اقای بهمنی که همیشه همراه مطالبم هستید:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
"من به نوشتن پناه آوردم. نوشتن برایم پلی شد میان خواب‌ها و واقعیت‌ها، میان دردها و سکوت‌ها، میان رنجیدن‌ها و تحمل کردن‌ها، میان آزردگی‌ها و به روی خود نیاوردن‌ها، میان هیجانات و ابراز نکردن‌ها، میان شادی‌ها و سرمست شدن‌ها، میان افکار و باورها، میان شک‌ها و به ثبات رسیدن‌ها." این پاراگراف واقعیت محضه راستی صدو یکمین مطلبتون بودا من رفتم نگا کردم :))) خیلی از حرفاتون حرف دل من هم بود نوشتن خوبه عشق اول من هم هست :)))
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
١
٠
ای بابا گزارش قبل از این مطلب اومد یعنی خخخ :) هیچی نگی به کسی ..خخ قرار بود صدمین باشه ..:)) تو نوشتن ادم به خیلی چیزها می رسه .. و برای من هم واقعیت بود...لطف کردی که خوندی .
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
چشم من دست به سینه مشینم به کسی چیزی نمی گم :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
واقعا نویسنده اید... همین صدمی که مبدعانه روی کاغذ آوردید مهرتایید دوباره ای هستش برای توانایی شما در نوشتن... بهترین ها رو براتون آرزو میکنم... (هرس رو هم که سایر بزرگواران اشاره کردند؛ من هم تاکید میکنم).. باز هم بنویسید.. حق پشت و پناه شما :-)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
این لطف شماست اقای شمشیری :) همین که خیلی از دوستانم در این سایت از من بهتر می نویسند باعث میشه که من هرگز اجازه ندم به خودم که فکر کنم نویسنده شدم. از صد گام من هنوز میان برداشتن گام صفر و یک ام مردد ام . ممنون از ارزوی خوبتون. و متقابلا ارزوی شادی و سلامتی براتون دارم.. ضمن اینکه ممنون که توی سایت هستید از نقدهاتون استفاده می کنم واقعا. :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
الان چه حسی دارین؟:))
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
١
٠
الان حس ادمی رو دارم که صدمین مطلبش اومده رو سایت جیم :) و البته خودش رو نویسنده نمی دونه..ولی دوست داره این قدر بنویسه تا یک روز نویسنده بشه !:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
تو خیلی متواضعی اسمانه :| :) ادمی که شوق به نوشتن و یاد گرفتن داره از همون موقع که شروع میکنه به نوشتن من بش میگم نویسنده. به خودمم الان با این که خوب نمینویسم میگم نویسنده من چون براش تلاش کردم...
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
خیلی لطف داری فوفانو جان:) ادم هایی هم هستند که این گفته شما رو نقص کنند یعنی بگن من متواضع نیستم :) تعریف ها از نویسندگی می تونه متفاوت باشه . هر کسی از دیدگاه خودش به موضوع نگاه میکنه. ان شالله یک نویسنده موفق می شی فوفانو جان.. فقط زود نا امید نشو..:))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
اره خب تعریف ها فرق داره ولی این که تلاشاتو نادیده بگیری ظلم به خودته اخه. حیفت نمیاد بعد این همه تلاش میگی نویسنده نیستی؟ گناه داره خودت. باش مهربون تر باش تا انرژی بگیره :) ممنونم ازت :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
ممنون فوفانو بانو که به فکر منم هستی :) ممنون که با هام مهربون هستی :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
اوه اوه چی چی موگوی دختر؟ :دی این روزا چرا همه کامیون کامیون هندونه خالی میکنن رو من؟:دی .. راستش من حس میکنم " آسمانه بانو "خیلی پرتلاشه. که همش داره تلاش میکنه که بهتر شه. که انقد تو این تلاش جلو رفته که حتی دلش برا سال 93 هم میسوزه که پشت سرش بد حرف زده. برا همین مگه میشه به فکرش نباشم؟ از یه روزی به بعد که این حس رو کردم همیشه حواسم دورادور بهش هست حتی اگه براش کامنت ندم :)
Paeez
Paeez
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
چه جالب ،منم قبل باغ پرندگان مدام فکر می کردم کدوم مطلبم 100 میشه و آیا مطلب خاصی بنویسم برای صدتایی شدن ؟که منصرف شدم به دلایلی^_^
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
چه جالب که ما دو تا با هم صد تایی شدیم :)) منم در حال انصراف نوشتم این مطلب رو ....
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
خیلی هم شیک نوشتی....ایشالله 100ومین 100تاییت رو هم ببینیم (^_^) قلمت مستدآم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣