اندر حکایت ابوجارچی و نان مریدان
طنزیات

اندر حکایت ابوجارچی و نان مریدان

نویسنده : مهدیه جوادی

* اندر حکایت ابوجارچی و نان مریدان

آورده‌اند که روزی مریدان جملگی از خواب بیدار گشته و دوان دوان به سمت منزل ابوجارچی رفتند و درب منزل استادنا کوفتند. استادنا آیفون تصویری را برداشته چندتا فحش بوق‌دار نثار مریدان کرد و گفت خب چرا زنگ نمی‌زنید؟!

مریدان داخل گشته و یک به یک با نظم و ترتیب یک جا نشستند، چونانکه آدمی را به یاد شعر «انار» در دبستان بینداختند. ابن جیم از این رفتار دانست که مریدان را مشکلی حادث گشته که چنین رفتار انسان گونه از خویشتن بروز می‌‌دهند و به همین خاطر رو به مریدان کرد و گفت: چی شده نوگلان و عزیزانم؟

یکی از مریدان دست خویش بالا برده اجازه صحبت کردن گرفته و گفت: «ای استاد برای ما اتفاق عجیبی افتاده است، دیشب همگی یک خواب مشترک دیدیم» پیرنا گفت: «عه؟ چه جالب مثل فیلم خواب زده‌ها و لَختی خندید» مرید ادامه داد که: «بله، و ما همگی خواب دیدیم که گدایی سر کوچه بنشسته و تکه نانی را گاز می‌زند و همین که می‌خواهیم برویم و به او کمک کنیم او کمک ما را قبول نکرده و حتی مبلغی هم به ما کمک می‌کند! ما از دیدن این خواب برآشفتیم تعبیر این خواب چیست؟» نقل است که ابن جیم چهل دقیقه یا چهل ساعت یا چهل روز بخندید و دیگر هیچ نگفت. تا جایی که مریدان از خیر تعبیر خواب خویش گذشتند و هر یک به خانه خودشان رفته و روزنامه‌ها بگشادند و سایت‌های خبری باز بکردند و اپلیکیشن‌های خبری نصب بفرمودند و دانستند که علت خواب‌شان، خوابی بوده که مسئولان آرد و نان برای‌شان دیده‌اند. چون رئیس اتاق اصناف ایران از برنامه‌ریزی برای حذف یارانه نان خبر داده و گفته با کمترین آسیب، یارانه نان را در آینده‌ای نزدیک حذف کنیم.

مریدان پس از رویت این خبر نزد ابن جیم رفته و ماجرا را برای او کامل بازگو کردند و علت خندیدن وی را جویا گشتند. ابوجارچی در پاسخ گفت: «چون جواب سوال شما را ندانستم این حیلت به کار بردم ولی خداییش تا پارگی روده پیش رفتم تا شما فریب این حیلت من را خوردید.»

مریدان چون این پند بشنیدند جملگی نعره‌ها بزدند و از هوش برفتند و وقتی به هوش آمدند در کوه و بیابان بودند و این از کرامات استادنا بود.

 

* به چند معلم سبیل کلفت نیازمندیم

محی‌الدین بهرام محمدیان (معاون وزیر آموزش و پرورش) گفته «رشد غلبه رفتارهای زنانه بین پسرها نتیجه حضور معلم‌های زن در دوره ابتدایی است.»

یعنی این همه پسر زیر ابرو برداشته و صورت بند انداخته از دل مدرسه بیرون آمده است، ما را بگو بیخودی به این استکبار جهانی نکبت بدبین شده بودیم و فکر می‌کردیم این‌ها قسمتی از جنگ فرهنگی است. حالا که ریشه مشکل پیدا شد فقط کافی است جای معلم‌های خانم، چندتا معلم گولاخ و سبیل چخماقی بفرستیم سر کلاس. اطمینان خاطر داشته باشید که این کار رفتارهای زنانه بین پسرها را از بین می‌برد و کلی مزیت دیگر هم دارد که چند موردش را برای‌تان می‌گویم؛

1. مامان‌ها که به خاطر پاره‌ای از مسائل سیاسی مدتی بود نمی‌توانستند از واژه لولو برای تهدید و ارعاب کودکان‌شان استفاده کنند، می‌توانند به کودک‌شان بگویند: می‌گم آقا معلم بیاد بخورتت.

2. کودکان ما مرد بار می‌آیند و سلیقه فیلم دیدن‌شان هم عوض می‌شود و دیگر به جای این‌که شاهد ساخته شدن اخراجی‌های 4، 5، 6 به دست مسعود دهنکی باشیم، آقا مسعود کیمیایی تشریف می‌آورند و قیصر 2، 3 ،4 را می‌سازد.

3. در سال‌های بعد روند مذاکرات با کشورهای خارجی هم بهتر پیش می‌رود چون وزیر امور خارجه به جای فنون مذاکره از فنون کله، کف گرگی، زیر زانو، یاتا پرنده و اشکل گربه استفاده می‌کند. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-ziya
m-ziya
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
حکایت عالی بود :=)))))))))))))))))))))))))))
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
:خخخخخخخ خیلی خوب بود :) خداکنه حداقلش این کارا کمکی به کم کردن میزان اسراف نان بکنه!
Zohreh_sh
Zohreh_sh
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
فک کنم افزایش کیفیت کمک بیشتری بکنه!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٨
١
٠
طنز قشنگی بود. دست روی نکات خوبی گذاشته بودید. دست مریزاد..(فقط کلمه "ده نمکی" رو "دهنکی" تایپ کردید که البته نه از لحاظ ادبیاتی و نه نگارشی و نه از هیچ لحاظی ایرادی نداره! چون اصلا ایشون ماهیاتا فیلمساز نیستندو بنده به شخصه خوشحال هم شدم! پس هر طور راحتید! :دی )... خدا قوت :-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
خوب بود، لذت برديم، مرسي :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
همینجوریشم فریزرا پر نونه... خدا عاقبتمونو به خیر کنه....خیلی زیاد شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣