لبخندی به پهنای یک زخم

لبخندی به پهنای یک زخم

نویسنده : f_mehdipoor

آدم‌هایی که گوشه‌ای ایستاده‌اند و انگشترشان را دور ِانگشتشان می‌چرخانند، این‌هایی که روبه رویت می‌نشینند و به داستان ِدو ساعته تو فقط لبخند می‌زنند، آدم‌هایی که گلوی‌شان بالا و پایین می‌رود، همیشه جوری‌اند که احساس می‌کنی چیزی آن وسط گلو گیر کرده ولی در همان حال لبخند ِشیرین و مظلومی تحویلت می‌دهند. این‌هایی که به آرامی در جواب ِپیشنهادهایت «بله» می‌گویند، این‌هایی که در طول ِمکالمه‌ات زل زده‌اند به نوک ِانگشتانی که با مهارت آن‌ها را منطبق با حرف‌هایت بالا و پایین می‌بری، زل زده‌اند به گردنبندت.

این‌هایی که همیشه آرامند، این‌هایی که حس می‌کنند مادر ِاطرافیانند و باید روزی برسد که روی صندلی ِچوبیِ خودشان بنشینند و به خوشبختی ِ اطرافیان‌شان لبخند بزنند، در حالی که تمام ِدارایی خودشان فقط همان لبخندشان است. این‌هایی که می‌خواهند فقط خودشان باشند و لبخند و آرامششان. این‌ها را زندگی آرام کرده، آن لبخند، مثل ِ زخم ِ روی پیشانی ِسربازی پس از جنگ ِ تن به تن با دشمن، یادگار و نشانه آن‌هاست. آن لبخند را از جنگ با زندگی به یادگار گرفته‌اند.

آرامش‌شان را مدیون ِکسی هستند که از زندگی‌شان حذف شده، مدیون ِکسی که رفته است. این‌ها چیزی را کم دارند، در واقع، کسی را... کسی که تمام ِهیجان، شادی، حرف‌ها، عقاید و شیطنت‌های‌شان را بقچه کرده، به بغل زده و از آن‌ها دور شده. این‌ها در حقیقت دلتنگند. این‌ها را اذیت نکنید، اگر بزرگ‌ترین و بدترین بلای زمین را هم سرشان بیاوری، باز برای خوشبختی ِ «تو» تدبیر می‌اندیشند، شاید باورت نشود حتی دل‌شان برایت تنگ خواهد شد.

دلتنگی که شاخ و دم ندارد، آن‌ها که دلتنگ می‌شوند، برای‌شان فرقی ندارد که باشی، دوست یا دشمن، آن‌ها دلتنگند، همه جا برای همه کس و دلتنگی ِآنها از آن‌جا شروع شد که: شخصی از زندگی‌شان رفت...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خیلی قشنگ نوشتید... شروع و پایان محشری داشتید و تامل برانگیز قلم زدید... براتون بهترین ها رو آرزو میکنم.. :-))
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
ممنون :) همچنین ، انشالله در هر زمینه مناسبی موفق باشین :) به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
ممنون :) همچنین ، انشالله در هر زمینه مناسبی موفق باشین :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
من باجنای شمشیری موافقممممممممممممممممممم فوق العاده بوددددددددددددددددد
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
ممنون، در این حد هم تعریفی نبود :)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
بسیار زیبا بود مخصوصا اونجا که گفتین "آرامش‌شان را مدیون ِکسی هستند که از زندگی‌شان حذف شده، مدیون ِکسی که رفته است." قلمتون پایدار :)
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
ممنون :) موفق باشین.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣