خرده‌ روایت‌هایی از یک زندگیِ مدرن!

خرده‌ روایت‌هایی از یک زندگیِ مدرن!

نویسنده : آذر صدارت

یک مَرَض مدرن!

روانشناس‌ها یک اصطلاحی دارند به نام اختلالِ اضطرابِ بعد از حادثه! یعنی وقتی برای یک نفر، یک اتفاق عمیق و ناگهانی می‌افتد، در آینده اگر این فرد در شرایط مشابه قرار بگیرد، خاطره‌ی آن اتفاق و حادثه برایش زنده و دچار علایم اضطرابی می‌شود. البته همان روانشناس‌ها تاکید می‌کنند که این اختلال، ربطی به شدت و ضعفِ حادثه در واقعیت ندارد، بلکه عمق و تاثیر اتفاق در ذهنِ آدم‌هاست که به این اختلال دامن می‌زند! به این معنی که ممکن است یک نفر در یک تصادف جاده‌ای، عزیزانش را از دست بدهد و هیچی‌اش نشود اما یکی دیگر، از دوچرخه بیفتد و دچار اختلال اضطرابِ بعدِ حادثه بشود! و البته یکی از مشخصه‌های مهم این اختلال، اجتناب شدید فرد از قرار گرفتن در موقعیتی ست که حادثه در آن اتفاق افتاده!

 من دچار اختلالِ اضطرابِ بعد از حادثه هستم! ماجرا از دوره کوتاه و نفس‌گیری شروع شد که من، هر روز و هر شب و هر لحظه، از طریق شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک، اینستاگرام، وایبر و واتس‌اَپ که آن روزها روی تلفن‌همراهم نصب بود و اکانت داشتم، در معرض اتفاق شخصیِ تلخی بودم که هیچ کنترلی روش نداشتم. دقایقِ طولانی، با قلبی که دیوونه‌وار می‌تپید، به صفحه‌ی وایبر و واتس‌اَپ‌م خیره می‌ماندم؛ با موهای عرق کرده و دست‌های یخ‌زده، اینستاگرامم را بالا پایین و چت‌های فیس‌بوکم را زیر و رو می‌کردم و بعد از همه این‌ها، ساعت‌ها زار می‌زدم...

بعدها، اولین بار که حوصله‌ای دست داد تا نگاهی به اینستاگرام بیاندازم، بیشتر از دو ماه از آن روزها می‌گذشت؛ همین‌طور که تصاویر لود می‌شدند، جوری نفسم به شماره افتاد و بالا آوردم که خودم هم شوکه شدم. صفحه را بستم و تا یک هفته روبراه نبودم. و این‌طوری‌ها بود که رنگِ بنفشِ مزخرف وایبر، حالم را بد می‌کرد و با شنیدنِ دینگِ نوتیفیکیشنِ واتس‌اَپ، کل وجودم می‌لرزید. فیس‌بوکم را بستم و تمام اپلیکیشن‌های ارتباطی را دیلیت کردم و فاتحه خواندم به هیکل هر چی استیکر بود. و راستش زندگی بدون همه این‌ها، خیلی ساده‌تر و سر راست‌تر از همیشه می‌گذشت.

 

یک کابوسِ مدرن!

تمامِ دیشب کابوس دیدم. در عالمِ خواب، نیاز به سرچِ یک موضوعِ مهم و فوری داشتم اما هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم آدرس google را تایپ کنم. تا صبح با دست‌های بی‌رمق و چشم‌های کم‌سو، تقریبا تمامِ حروفِ انگلیسی را توی لپ‌تاپی که هی دور و دورتر می‌شد، تایپ کردم ولی G لعنتی پیدا نشد که نشد! ظاهرا این نسلِ جدیدِ کابوس‌هاست. قبل‌ترها کابوس‌هایم سر و شکلِ دیگری داشت. معمولا یک خطری تهدیدم می‌کرد و نمی‌توانستم بدوم. یا اتفاقی افتاده بود و نمی‌توانستم جیـغ بکشم! اما انگار محتوای کابوس‌ها هم پیشرفت کردند. چند شب پیش خواب می‌دیدم می‌خواهم یک مسیجِ فوری بدهم اما صفحه‌ی تاچِ گوشیِ لعنتی کار نمی‌کرد...!

 

یک دردسر مدرن!

به خاطـر اسمم که با «الف» فارسی و«A» انگلیسی شروع می‌شود، معمولا در صـدرِ فـون‌بوکِ دوست و آشنا هستم و این مساوی است با یک عالمه تماس‌های ناخواسته با من بر اثر برخـورد دست با گـوشی، بازیِ بچه‌ با گوشی یا شماره‌گیریِ خودبه‌خودِ گوشی وقتی تهِ یک کیفِ شلوغ حمل می‌شود.

امروز صبـح، ساعتِ شش و چهل دقیقه یک تماسِ ناخواسته داشتم از دوستی که آخرین مکالمه‌مان برمی‌گشت به حـدودِ چهارسال پیش. مطمئن بودم اشتباه شده. اما ANSWER  را زدم. کمی به صدای دور و خـش‌دارش گوش دادم و... دوباره خوابیدم.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
:/ جالب بود خیلی ولی خب... نمیدونم چجور بگم یه جوریه که انگار میخواید فرار کنید از این وضع به جای بهتر کردنش...برای همین نتونستم اونطور که باید ارتباط برقرار کنم باش
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
سلام به ادمینِ محترمِ این پیج! جسارتا اینکه شما با سلیقه خودتون برمی دارید مطلب رو پاراگراف بندی می کنید و میان تیتر انتخاب می کنید، توهین به تشخیص بنده به عنوانِ نویسنده است. پارت اول مطلب تحت عنوانِ یک مرض مدرن، نیاز به شکستن و انتخابِ جمله «من دچار اختلالِ....» به عنوان میان تیتر نبود. با این کار، هویت و یکدستی مطلب رو از بین بردید و کسی که با مطلب مواجه میشه، تصور میکنه پاراگراف اول، چیزی جدا از پاراگراف دومه. با این توضیح که معمولا هر اثر، ولو ضعیف، برای صاحب و خالقش ارزشمنده، بد نیست اول محتوا رو با دقت مطالعه کنید، بعد اقدام به اینجور تغییرات بی مورد بفرمایید. با احترام
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
گمونم اگه کامنت خصوصی براشون بذارین زودتر به جوابتون می رسین آذرجان.
admin
admin
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
سلام خانم صدارت؛ وقتتون بخیر / عذرخواهیم که موجب ناراحتی شما شده. مثل اینکه اشتباهی رخ داده و اشتباها بلد شده؛ لذا از شما عذرخواهیم مجددا
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
متشکرم.
ShErLoCk
ShErLoCk
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
عالی بود کپی میکنم تو گوشیم ک داشته باشمش هر چند وقت یک بار بخونم کلا از متن هایی ک خودم تجربش رو داشتم خیلی لذت می برم تشکر
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خیلی عالی بود و کاملا بصری. ممنون :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
آلرژی شبکه های اجتماعی...
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
رنگ کابوسهای هم عوض میشه و کاری نمیشه با اونها کرد...مطلب خوبی بود:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
قلم شما اونقدر روان و شیوا و توانا هست که حتی با یک اینتر بیدلیل هم انرژی و محتواش به چالش نخوره، نگران نباشید. خیلی یادداشت خوبی بود و بزرگترین و حرفه ای ترین نقطه قوتش هم در » «ناصحانه نبودن» و راهکار دم دستی ارائه ندادنش هست. خیلی خوشم اومد و چندبار خوندمش..:-)
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
شما با این لحن و قلم، منو یاد دوستِ مهربانی انداختید که مدتیه ندیدمش. کسی که همیشه منتقدِ یادداشت های من بود اما لحنش... لحنش عالی بود! فقط خاستم بدونید وسطِ یه روزِ چِرت، همین لحن ساده شما، حالم رو خوب کرد... ممنون!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
خیلی لطف دارید... من همیشه مشتاق دست نوشته های شمام... بی اغراق؛ صادقانه. موفق باشید:-)
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
کاش توان کنار گذاشتن همشونو یه شبه داشتم!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠