تو کز محنت دیگران بی‌ غمی...

تو کز محنت دیگران بی‌ غمی...

نویسنده : ali_sh

آن روز بچه‌های کلاس سوم دبستان شهید یزدانی درس فارسی داشتند و می‌دانستند که قرار است آقا معلمشان که کمی هم عصبانی بود، شعرهایی را که تا آن روز درس داده بود، به صورت حفظی از بچه‌ها بپرسد. آقا معلمم وارد کلاس شد و طبق قرار، سه، چهار تا از شاگردان را صدا کرد، هر کدام‌شان یکی از شعرها را از بر خواند.

تا نوبت رسید به یوسف، یکی از شاگردان کلاس که تمام بچه‌ها حتی برخی از مسئولان آن مدرسه می‌دانستند که وضع زندگی خانواده یوسف زیاد مناسب نیست.

آقای معلم از یوسف خواست که شعر بنی آدم سعدی را به صورت حفظ بخواند. یوسف که از رنگ و روی پریده‌اش پیدا بود که درس را کامل نخوانده، به سختی شروع کرد به خواندن:

  بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک پیکرند 

 چو عضوی بدر آورد روزگار

دگر عضو‌ها را نماند قرار 

تو کز...تو کز...

یوسف که بقیه شعر یادش رفته بود سرش را انداخت پایین و آقا معلم سرش داد زد: «چرا شعر رو حفظ نکردی؟»

یوسف هم با بغض پاسخ داد: «آقا اجازه... پدرمان که کارگر ساختمان بود از داربست افتاده پایین و دو ماه است که در خانه بستری شده، برای همین هم مادرمون هر روز بیرون می‌رود و با دستفروشی زندگی‌مان را می‌گذراند. بنابراین من هم باید از خواهر نوزادم مواظبت کنم و هم به پدر بیمارم برسم و...)

آقا معلم حرفش را قطع کرد و فریاد زد: «مشکلات تو به من چه ربطی دارد؟ می‌گویم چرا درس نخوانده‌ای؟»

یوسف که اشک در چشمانش جمع شده بود خواست جوابی بدهد که در همین لحظه مهدی شاگرد اول کلاس که فرزند جانباز شیمیایی (یزدانی) بود و هفته قبل پدرش شهید شده بود از جا برخاست و گفت: «یوسف این که کاری ندارد به آقا معلم بگو تو کز محنت دیگران بی غمی...» مهدی ادامه نداد، یوسف گریه کرد و آقا معلم روی تخته نوشت...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
خیلی موضوع خوبی بود علی جان اما در بخش پایانی سررشته رو گم کردی. دقیقا اواخر خط آخر که یوسف گریه کرد و آقا معلم روی تخته نوشت... برای این داستان قشنگ مناسب نبود. یا شاید کمی زود بهش رسیدی. یه کم به واکنش معلم در لحظه آخر بیشتر فکر کن، داستان خوبی از کار درمیاد. موفق باشی :-)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٠٦
٠
٠
چون اسم شهید رو آوردین حدس زدم باید واقعی باشه ...خیلی خوب پرداخته بودین به موضوع ولی واکنش معلم رو هم باید مینوشتین این اوج داستان شما بود
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
آقا معلمم وارد کلاس شد و طبق قرار، سه، چهار تا از شاگردان را صدا کرد، هر کدام‌شان یکی از شعرها را از بر خواند. /معلمم /سه، چهار تا از شاگردان/از بر خواند./ :) ! با ویرایش این کلمات می تونی متن روان تری داشته باشی علی جان
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
ممنون زیبا بود راستش کمی از این نوشته که متاسفانه گاهی اوقات واقیت است دلم گرفت،بازم ممنون:)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
این مطلب که نوشته خودتون نیستتتتتتتتتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
تصویر سازی خوبی کردید آفرین علی آقا خیلی دارید پیشرفت میکنید توی نوشتم ان شاالله بازم مطلبهای خوب بخونم ازتون!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
سلام و تولدتون مبارک علی آقا! (گل)
MONA-R
MONA-R
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
سلام تولدتون مبارررررك,انشاالله ب همه ارزوهاتون برسين :-)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
سلام:همواره سلامت وشادباشید.کم پیداییدعلی آقا
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
اااا... علی خان منم یه چیزی تو این مایه ها به صورت شعر گذاشتم تو سایت... دغدغه مهمیه...
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات