من فضول نیستم؛ آن زن فقط کمک می خواست!

من فضول نیستم؛ آن زن فقط کمک می خواست!

نویسنده : mahnaz_a

از بین درخت‌ها بیرون آمد و ایستاد بالای سرمان و سه چهار دقیقه‌ای را فقط نگاه‌مان کرد. ما هم فقط نگاهش کردیم. بعد همان‌طور که بی‌حرف آمده بود و نگاه کرده بود، بی‌حرف هم گذاشت و رفت. یک لحظه حس کردم نکند شلواری، مانتویی، روسری‌ای، چیزی را یادم رفته بپوشم که آن‌طوری با تعجب نگاهم می کرد. خودم را چک کردم. خدا را شکر همه چیز سر جایش بود. کنجکاو شدم که ببینم کجا رفت. شمشادها جلوی دیدم را گرفته بودند. ایستادم. جلوی شیرهای آب ایستاده بود. آستین‌های مانتویش را زده بود بالا و کف دست‌هایش را به هم نزدیک کرده بود و تا آرنج می‌برد زیر آب و در می‌آورد. شمردم. یکبار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شش بار، دختر بچه‌ای را که داشت آن‌طرف‌ها بازی می‌کرد صدا کرد. دختر بچه ایستاد و به سمتش رفت. ازش پرسید: اسمت چیه خانم کوچولو؟ من هنوز داشتم می‌شمردم. چهارده، پانزده، شانزده... 

دختر بچه جواب داد: مهدیس. 

+ داشتی چیکار می‌کردی؟ 

- بازی! 

+ مامانت کجاس؟ 

- پشت وسایل ورزشی نشسته 

+ میای دختر من بشی؟ 

دختربچه ترسیده بود از آن زنی که داشت برای بیست و سومین بار دست‌هایش را تا آرنج زیر شیر آب می‌کرد. پشتش را ازش کرد که فرار کند که اسمش را صدا کرد: نه مهدیس جون، یه لحظه صبر کن، من دستامو بشورم شیر آبو ببند، بعد برو دنبال بازیت. باشه؟ 

در همین حین دختر جوانی با غر و لند آمد و گفت: «مامان؟ باز داری دستاتو می شوری؟ اه چقدر خودتو عذاب می‌دی، ببین اصن پوست دستت رفت» و تا دست مامانش را از زیر شیر آب بیرون کشید، زن جیغ زد. 

حدسم درست بود. روانشناس فضول امدادگر وجودم سر ریز شد و رفتم پیش شان. سلام کردم و گفتم: «عه مامان شما هم مث منه که» 

دستم را بردم زیر شیر و حین شستن، پرسیدم: «شما باس چن بار بشوری تا حس کنی تمیز شده؟» 

- چل و هف بار 

+ منم بیست و پنج بار می‌شستم دستمو. مرجع تقلیدتون کیه؟ 

- حجة الاسلام فلانی 

+ شماره پاسخگویی به سوالای شرعیشو دارم. خودمم زنگ زدم از مرجع تقلیدم پرسیدم. گفت هفت بار بشوری پاکه. بیشترش اسرافه و دوباره دستو کثیف می‌کنه. می‌خواین شمارشو بدم شما هم زنگ بزنین سوال کنین که چند بار دستتون و بشورین درسته؟ 

- سوال کنم؟ 

شیر را بستم و دفترچه‌ام را از توی کیفم بیرون آوردم و شماره را برایش نوشتم. 

دختره با خجالت نگاهم کرد و من بهش چشمک زدم. 

خداحافظی که کردیم تماس گرفتم و مثل آن دفعه، با آقایی که جواب تلفن‌ها را می‌داد هماهنگ کردم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
نفهمیدم چی شدمگه پاسخگویی فقط یک نفره بعدم ازکجامعلوم که اون طرف یادش باشههههههههههههه
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
چه کار جالبی :) خیلی خوبه اینجور کارا :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
چه جالب :) خیلی فکر جالبی بود :) آفرین
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
اینکه چقدر این متن رو من تاثیر گذاشت خدا بدونه فقط فکر کنم...
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
از فردا هزار تا کار میتونی بکنی :)))) فقط باید با یه نفر هماهنگ کنی :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
خخخخ بدبختی اینه که اون یه نفرم آرزوست...
بانو
بانو
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
سلام عالی بود این متن، تحت تأثیر قرار گرفتم چه شیوه خوبی، یاد وضو گرفتن امام حسن و امام حسین افتادم، خدا خیرتون بده که دارین از ائمه به همین سادگی پیروی می کنید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
خیلی یادداشت خوب و تاثیرگذاری بود اما چرا با این پایان بندی؟ عملا مخاطب رو نسبت به حسن نیت راوی بدبین میکنه... نیازی به هماهنگی نیست، کاش اجازه می دادید اون شخصیت زنِ وسواسی خودش زنگ بزنه و اگر حق با راوی بود حتما خودش به جواب می رسید. اینطور که قرار باشه ما پشت پرده هماهنگ کنیم که خشت روی خشت بند نمیشه... من صرفا از لحاظِ اخلاقی در محتوای داستان عرض میکنم. از لحاظ فنی هم این شیوه پایان بندی شاید نوعی "پند" بهمراه داشته باشه اما با کمی تامل، مخاطبِ آگاه رو پس میزنه... البته که قلم خوبی دارید و پرداخت داستانی و فضاسازی هم خیلی خوب بود. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم :-)
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
ممنونم از حسن نظرتون به این یادداشت. باید این نکته رو عنوان کنم خیلی از پاسخگوهای سوالات شرعی چون از وضعیت بیمار اطلاع ندارن، بجای کمک کردن اوضاع رو خرابتر هم میکنن برای مثال میگن خانوم درستش هفت بار شستنه اما اگه شما بیشتر میشوری, پاکیزگی رو رعایت میکنی. بخاطر همین حتما باید هماهنگ کرد
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
من آخرش یه کم نفهمیدم چی شد (ه_ه)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
منم نفهمیدم چی شد :| فقط یه چیزو فهمیدم . چهل و هفت بااااااااااااااااااار؟ اینجوری که نصف عمرش پایه دستشویی میگذره :|
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤