خیلی دیر آمدی...

خیلی دیر آمدی...

نویسنده : i_banu69

مثلا سه، چهار سال بگذرد. توی یک مکان عمومی مثل بانک ببینمت. مردتر، پخته‌تر، کامل‌تر، حتی ریشو‌تر و دوست داشتنی ترشده باشی. تعجب کنم. اما تو خوشحال شوی. برخلاف قبل خیلی گرم و مهربان احوال پرسی کنی. بگویی دنبالم می‌گشتی. بگویی که تو هم آن موقع مرا دوست داشته‌ای. من به شماره‌ام نگاه کنم و تو به حرف‌هایت ادامه بدهی. بگویی حالا از نظر اقتصادی وضع خوبی داری. من با خودم فکر کنم که حاضر بودم با درآمد کارگری‌ات هم سر کنم. تو بگویی حالا مرد شده‌ای و به راحتی می‌توانی زندگی من و مادرت را اداره کنی. من فکر می‌کردم که تو آن موقع هم یک مرد واقعی بودی. می‌گویی که آن موقع هم مرا دوست داشتی اما می‌ترسیدی که نتوانی از عهده‌اش بر بیایی. می‌گویی که توی این سه، چهار سال فقط به من فکر کرده‌ای. ساکت می‌شوی و منتظر می‌شوی من حرف بزنم.

من به صورتت نگاه می‌کنم. صورتی که دلم برای یک بار دیگر نگاه کردنش لک زده بود. می‌گویم این سه چهار سال خیلی سخت گذشت. خیلی پر درد گذشت. می‌گویم بعد از تو قلبم یک عصر یخبندان را گذرانده و به هیچ مردی هیچ حسی ندارد. می‌گویم که قرار است با فلانی ازدواج کنم. دوستش ندارم اما خب مرد خوبی است. بالاخره هر آدمی باید ازدواج کند. می‌گویم آدم وقتی نتواند با کسی که دوست دارد ازدواج کند، مجبور می‌شود برود سراغ ازدواج عاقلانه. همه فکرهای این چند دقیقه را هم به تو می‌گویم. وا می‌روی. می‌گویم به سختی فراموشت کردم. می‌گویم توی همه این چهار سال برایت دعا می‌کردم خوشبخت و عاقبت به خیر شوی.

بلندگو می‌گوید شماره 75 باجه 2 می‌گویم خداحافظ و می‌روم سمت باجه2. کارم که تمام می‌شود بدون این‌که سرم را برگردانم از بانک می‌زنم بیرون. اتوبوس می‌رسد. سوار می‌شوم. تو با نگاهت اتوبوس را دنبال می‌کنی. اتوبوس خلوت است. از شیشه کوچک بالای صندلی سرما می‌آید توی اتوبوس. پلک‌هایم داغ می‌شود. اشکم جاری می‌شود. به شانس بدم لعنت می‌فرستم که چرا حالا؟! همه خاطراتت از ذهنم گذشت. اما حالا خیلی دیرشده بود. خیلی دیر آمده بودی. تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که با تمام وجود دعا کنم هردوی‌مان خوشبخت شویم حتی بدون یکدیگر.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
قبلا وقتی کوچیکتر بودیم همه ی عشق های با پایانه خوش رو میدیدیم :) الان که بزرگتر شدم، میبینم تعداد عشق هایی که پایان تلخ دارند خیلی بیشتره از تعداد عشق هایی که پایانه تلخی دارند! .. زیبا نوشتین :)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
ممنونم دوست خوبم :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
خدا همه رو عاقبت به خیر کنه.
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
آمین :(
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٦
٤
٠
متن شما خیلی جذاب تر می شد اگه به همون شیوه روایت چندسطر اولیه وفادار می موندید و اینکه خیلی ناگهانی و بی مقدمه از "ایده آلیستی رویاگونه" به "واقعیت" پرش داشتید، به متن خوب شما لطمه بدی زده و خواننده رو دچار سردرگمی بین رویا و واقعیت میکنه که اگه فرم اولیه رعایت شده بود حتی می تونست متن رو از کلیشه ای شدن نجات بده.// موفق باشید :)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
!!!!!!!!!!
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٢/٠٦
٢
٠
بعضی آدمها وقتی توی کاری پیشرفت می کنن حس می کنن که تووی اون رشته استاد تمام شدن و سعی می کنن با نقدهای با ربط و بی ربط حال دیگران رو بگیرن اما این اصلا قشنگ نیست :(
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
به نظرم از یک نوشته می‌شه چندین برداشت رو داشت و نقد کرد. و طبعا وقتی ما یک متن رو منتشر می‌کنیم، یعنی باید نقد شدن رو هم بپذیریم، نظرات مختلف، موافق ، مخالف و خیلی چیزها و حتی برداشت‌های صددرصد وارونه‌ای که ما منظورمون نبوده رو بپذیریم.نقد شدن هم تعریف کردن نیست. نمی‌شه ما متنمون رو منتشر کنیم و بگیم کسی نوشته‌ی منو نقد نکنه. یا نظر مخالف نذاره. این محیط هممون اومدیم که در کنارهم با کمک به هم پیشرفت کنیم. شاد باشید...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
آی بانوی عزیز، قصد من توهین به متن شما یا مقایسه شما با دیگران نیست، و ادعای استاد تمامی هم ادعای بسیار بزرگی هست که "من" به شخصه، هنوز به پله کان اول این نردبان هزارپله هم هنوز نرسیدم و شما هم مطمئن باشید تا زمانی که نقدی صورت نگیره ما به سمت رشد قدم برنخواهیم داشت. منم فقط صمیمانه نکاتی که برای بهتر شدن این متن به نظرم رسید رو گفتم و غیر این هم درنظرم نبود. به هرحال امیدوارم کدورتی پیش نیاد به خاطر انتقادات سازنده و اگه هم شما دلگیر شدید من عذرخواهی میکنم از حضورتون و همچنان براتون آرزوی موفقیت دارم. :)
mhv
mhv
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
نام کاربری شمارو میبینم یاد شعر محسن چاوشی ممیوفتم که میگفت آآآآآی بانو ، بانو جان!خخخ
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
لعنتی ها چرا نمیفهمند دیر می شود برای بعضی کارها دیر می شود چرا نمیفهمند؟؟؟؟؟
R_ghazi
R_ghazi
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
خيلي زيبا بود مرسي 😔😔😔😔
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
خواهش می کنم عزیز
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٦
٢
٠
زن هرگز نمی‌رود، تنها از آنچه که هست دست می‌کشد... خیلی خوب نوشته بودین... اندوه چسبیده بود به خطوط
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
ممنونم........واقعا بعضی چیزها فقط اندوه دارند :(
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
شخصیت سازی خوبی داشتید در محدوده جغرافیایی محدودی مثل بانک، کاش همونطور که خانم قاسمی هم بدرستی اشاره داشتند چرخش روایی و فرمی نمیداشتید تا صبورانه در همون رویاپردازی قشنگ و با همون اسکلت اولیه به پایان میرسید. نظر من صرفا تحلیلی و فنی هستش و البته که حس زلال جاری توی کلمات شما رو خیلی خوب لمس و درک کردم... بهترینهارو براتون آرزو میکنم..:-)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
خب یعنی چطوری؟خب یک بخش داستان توو خیال بود یک بخش هم تو واقعیت اتفاق افتاده....مگه می شه واقعیت رو هم به صورت رویا دربیارم؟آخه خود داستان این اجازه رو به ما نمیده.....اگه میشه بیشتر توضیح بدید دوست خوبم ممنونم
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
خب یعنی چطوری؟خب یک بخش داستان توو خیال بود یک بخش هم تو واقعیت اتفاق افتاده....مگه می شه واقعیت رو هم به صورت رویا دربیارم؟آخه خود داستان این اجازه رو به ما نمیده.....اگه میشه بیشتر توضیح بدید دوست خوبم ممنونم
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٢/٠٦
١
٠
عزیزم میتونستی اول فضای بانک رو بیاری بده بعد دخترک میرفت تو فکر و اون قسمت خیالی بعد برمیگشت به واقعیت دلگیر نشو از نقد از تو بعیده بااین قلم زیبا! هرکس نقدت کنه بزرگ ترین لطف رو کرده متن های منو هرکس میخونه یا استیکر میذاره یا میگه خوب بود یا بد بود من تشنه ی انتقادم
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
خواهش میکنم اینطوری دیگه ننویسیداین داستاننننننننننننننن زندگی من بودلحظه به لحظششششششششششششش
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
ممنون زیبا بود...(خیلی دیر آمده بودی. تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که با تمام وجود دعا کنم هردوی‌مان خوشبخت شویم حتی بدون یکدیگر)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
متن خوبی بود. بیشتر بنویسید ماهرانه تر هم مینویسید. اما هیچوقت فراموش نکنید دو نفر که یک روز یک عاشقانه واقعی رو تجربه کردن هیچوقت بدون هم احساس خوشبختی نمیکنن
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
چقدر اینجور زندگی کردن سخته بعضی اوقات آدمهایی میبینم که انگار نیمی از وجودشون یا حتی کل وجودشون توی سالها قبل لای خاطره ای اتفاقی مانده...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
سلام؛ خوش آمد میگم حضور شما را در جمع جیمیون.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤