راننده تاكسی و ساك‌های پير زن

راننده تاكسی و ساك‌های پير زن

نویسنده : شادزی خانوم

امروز صبح در راه رفتن به طرف ايستگاه اتوبوس و رفتن به دانشگاه به صحنه‌اي برخوردم كه خيلي براي من تعجب آور بود. تاكسي مقابل يكي از خانه‌ها نگه داشت و زني مسن از آن پياده شد و به طرف عقب تاكسي رفت و منتظر بود كه راننده تاكسي پياده شود و ساك‌ها را تحويلش بدهد ولي تا آن زن به خودش آمد نه تنها راننده پياده نشد. بلكه با ساك‌هاي آن زن پا به فرار گذاشت و هر چه آن زن داد و فرياد كرد «حاجي ساك‌هام رو ندادي» فايده نداشت كه نداشت.

وقتي يكي يك كار بد مي‌كند آدم دچار دو دلي و شايد هم بد دلي مي‌شود، بيايیم از اين به بعد كار بد نكنيم تا باعث بد دلی و بد بينی كسی نشويم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
خیلی نتیجه گیری خوبی بود ؛ کاش بشه مثل پیرزن باشیم
شادزی خانوم
شادزی خانوم
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
سلام تشكر / چی حالی داشت ؟!اون پير زن ِ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
قشنگ بود اما کاش خط آخر رو اینقدر "صریح" پیام نمیدادید. با یک جمله کناییِ نیشدار تموم میشد موثرتر بود. موفق باشید. :-)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
موافقم.
شادزی خانوم
شادزی خانوم
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
خيلي تشكر از نظرتون استاد
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنون:)
شادزی خانوم
شادزی خانوم
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
قابلي نداشت:)
A_ESTEGHLAL
A_ESTEGHLAL
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
باشه
شادزی خانوم
شادزی خانوم
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
عجب صحنه ای بود ....... میتونه یه قسمت از سریال "شاید برای شما هم اتفاق بیفتد" بشه
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
خخخخ
شادزی خانوم
شادزی خانوم
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
ممنون از نظرتون :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
مثل نصف شب وقتی یک ماشینو میبینی که رانندش پیاده شده و تقاضای بنزین میکنه. بعد که یک آدم خوبی پیدا میشه و وایمیسته واسه کمک، چندتایی میریزن سرشو ماشینشو میدزدن! اونوقت دیگه نمیدونی از این به بعد باید به آدمای بنزین تموم کرده ی نصفه شبی کمک کنی یا نه؟
شادزی خانوم
شادزی خانوم
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
واقعا جای بسی تاسف ِ‌
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات