بهشت کاغذی
از سری داستان های من و پایتخت

بهشت کاغذی

نویسنده : sajede_gh

در این روزها که بهانه ها بسیارند برای ناراحت بودن وغصه خوردن، در میان همه شلوغی ها که گاهی هر روز صبح را فقط برای رسیدن به گرفتاری ها به شب می رسانیم. در میان همهمه‌ی همه دغدغه ها ودلواپسی ها، رفتن به نمایشگاه کتاب برای ما معتادینِ این موجودِ کاغذی بدون هیچ اجبار برای خریدنِ کتابِ خاصی، یک روز خوب وخاطره انگیز را رقم می زند. این که نمایشگاه بهانه ای شود تا عزیزترین دوستت را بعد از یک سال ببینی. با او میان کتاب ها قدم بزنی و به کتابهایی فکر کنی که دوستشان داری و برای خواندنشان لحظه شماری می کنی. و بعد میان همه این خوشی ها بفهمی، همان روز امیر علی نبویان کنار غرفه خودش هست وکتاب هایش را امضا می کند و تو میان بی پولی و حساب کتاب هایت برای خرید کتابها به این فکر کنی که درست است که کتاب "قصه های امیرعلی" تو لیست کتاب هایت نبوده اما ارزش دارد که بخریش و بعد کتاب را خریدی و از او امضا گرفتی و کنارش عکس انداختی. عکسی که خودت خیلی بد افتادی اما اشکال ندارد می ارزد به اینکه هر کس را می بینی بگویی من امیر علی نبویان را دیدم وبا او عکس گرفتم وکلی پز بدهی.

این که میان همه لحظه های خوبت خدا را شکر کنی و آن بهشت کاغذی را با خاطراتش جا بگذاری و رهسپار خانه پسرعمه شوی، توی راه حتما لبخند بر لب داری و وقتی در مترو نشستی و خانم های فروشنده با اجناس رنگ و وارنگ از جلویت رد می شوند چقدر خوشحالی که در مسیر رفت بر نفست غلبه کردی که از این خانم ها چیزی نخریدی تا پولهایت را برای خرید کتابها نگه داری. با این که همه آن چیزهایی رنگی نگاهت را جذب می کند اما دیگر پولی برای خریدشان نداری. بار دیگر نگاهی به کتابها می اندازی و باز شادی در چشمانت برق می زند.

زندگی یعنی همه اینها بهانه‌ها برای خندیدن وشکر کردن. شکر کردن یکی از چیزهایی‌ست که انسان را به کمال می رساند، چون یادمان می ماند هر چه داریم از اوست و بس...پس زیاد شکر کنید که خدا هم فرموده

«و قلیل من عبادی الشکور»  در میان بنده ‏های من بسیار کم هستند که اهل شکر باشند (آیه 13سوره سباء)

شکر گزار باشید تا جزء عده اندک بندگان خدا قرار بگیرید.

++ در مسیر برگشت از نمایشگاه، هم به شدت خسته بودم و پادرد داشتم وهم به علت گرمای هوا بسیار بسیار سردرد داشتم، تا آنجا که داشتم فکر می کردم من اگر در راه برگشت از نمایشگاه از دنیا بروم شهید محسوب می شوم یا نه؟؟؟ اما به لحظات خوبی که گذشت می ارزید. این کلید زندگی من هست. گاهی فکر می کنم برای به دست آوردن هر چیزی چه چیزهایی از دست می دهم یا بالعکس. گاهی اوقات بعضی چیزها ارزش دارند که به خاطرشان از خیلی چیزهایی دیگر بگذری. مثل حرف های خدا

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسام
حسام
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
با سلام منم چند سال پیش رفتم نمایشگاه کتاب واقعا شلوغ بود.تازه خستگی راه از مشهد هم بود در کل یکبار نمایشگاه تهران رو رفتم یادم میاد برنامه گروهی بازدید از طرف پرشین بلاگ بود.بازم خسته نباشید میگم بهتون خوشحال میشم از وبلاگم و داستانام بازدید کنید با تشکر از شما اهل کتاب خوان ها.
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
ممنون از لطفتون.سر فرصت چشم حتما سرمیزنم.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
تا حالا از این زاویه به لذت کتاب و کتابخونی دقت نکرده بودم .......... میدونم که از مطالعه لذت میبرم اما یه حس خیلی قوی بهم اجازه نزدیک شدن به کتاب رو نمیده
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
روی دل از همه عالم به کتابست مراااااا
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
امیدوارم هر روز بیشتر و بیشتر از لذت بی اندازه بهره مند بشین ...... :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنونم از آرزوی خوبتون.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
هیچ کس نمیتونه این حس و حال ناب شما ور درک کنه مگر اینه خوره ی کتاب باشه عاشق قدم زدم بین کتاب ها و استشمام عطر خوش کتابها هستم خوش به حالتون که تهران هستین فقط به خاطر نمایشگاه کتابش:) جای ما رو هم خالی کنین
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
واقعا عاشقان واقعی کتاب میتونن این حس و حال رو درک کنند. البته من خودم تهرانی نیستم اما هر سال برای نمایشگاه کتاب برای تهران رفتن برنامه دارم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات