پسرعمه‌هایی که ...
من و پایتخت (1)

پسرعمه‌هایی که ...

نویسنده : sajede_gh

چقدر خوب است هنوز آدم‌هایی هستند که بودن‌شان میان انبوهی از نگرانی‌ها برایت اطمینان و آرامش است. چقدر احساس خوبی ست وقتی می‌دانی کسانی را داری که وقتی به آن‌ها نیاز داری حتی میان مشغله‌های کار و خستگی‌های روزانه  حواس‌شان به تو هست و تا مطمئن نشوند کاری که قرار بود برایت انجام دهند تمام وکمال به پایان رسیده خیالشان راحت نمی‌شود.

چقدر باید خوشحال شوی وقتی بعد از همه این اطمینان‌ها از تو می‌خواهند باز هم اگر کاری بود حتما از خودشان بخواهی. چقدر شیرین است وقتی پدر ومادرت کنارت نیستند، عمه و پسر عمه‌هایی داری که نگران سر دردِ تو باشند و با مهربانی حالت را بپرسند. چقدر برای یک دختر شهرستانی احساس امنیت است وقتی در پایتخت اقوامی را دارد که انگار هر لحظه که قرار است مضطرب شود حس می‌کند چشمی او را می‌بیند، چشم اقوامی که هر لحظه تلاش می‌کنند مشکلی برای دختر دایی‌شان پیش نیاید.

و چقدر ما آدم‌های خوشبختی هستیم که بین تمام ارتباطات سردِ فامیلی و دوری در این عصر تکنولوژی و شلوغی و بی‌حوصلگی باز هم با این اقوام رفت و آمد داریم. دلمان برای هم تنگ می‌شود. قلب‌مان برای هم می‌تپد. از خوشحالیِ هم خوشحال و از ناراحتی هم دیگر ناراحت می‌شویم. برای مشکلاتِ هم وقت می‌گذاریم و تا جایی که بتوانیم از کمک به همدیگر دریغ نمی‌کنیم. درست است که از این رفت و آمدها از جانب من فقط زحمت برای اقوامم بوده اما خیلی دوست دارم حتما روزی باشد که بتوانم لطفِ عمه و هر سه پسرعمه و البته خانواده‌های‌شان را جبران کنم و خیلی دلم می‌خواهد همه‌شان بدانند چقدر دلم از بودنشان گرم بود در این سه روزی که میهمان شهرشان بودم.

«ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى .» آیه 90 سوره مبارکه نحل  

خداوند به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مى‌دهد.

 

+ وحالا بعد از این روزها به این حدیث از امیرالمومنین(ع) می‌اندیشم که «مومن هميشه با نشاط است و هيچ وقت گرفته و كسل نيست.»  خوب که فکر می‌کنم اگر همه اعمالمان مطابق حرف خدا باشد حتما به این نشاط می‌رسیم که یکی از آنها «صله رحم» است.

این اولین حرفم بود من و پایتخت و پسرعمه‌هایی که حق برادری بر گردنم دارند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
zahra_kh129
zahra_kh129
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
مگر نکه آدمها فقط هم را دارند توی همین دنیایی که تو گفتی هان؟توی همین دنیای مرموز!
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
باهاتون موافقم. من حس میکنم وقتی آدمها هوای همدیگه رو بیشتر داشته باشند، خدا ازون بالا بهشون لبخند میزنه.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
پسر عمه؟ اوممممممممممم دوتا دارم که زیاد میونه خوبی باهاشون ندارم
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
حتما که نباید پسرعمه باشه. هر فامیل دیگه ای که حس خوب رو توی ما ایجاد کنه میتونه توی این دسته قرار بگیره.
خانوم دنجرز
خانوم دنجرز
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
چقد خوب :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
مرسی :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
به عی غلیظی که شما گفتی تا حالا به اقوامم دقت نکرده بودم ...
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
حالا ازین به بعد بیشتر دقت کنید. ممنون که وقت گذاشتید و متن رو خوندید.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
اختیار دارین خودتون ارزشمند هستین...
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
ماکلاروابط خونوادگیییییییییییییییی گرمی داریمممممممممممم طوریکه بعضی مواقع میگیم من باب تنوع یک هفته خونه همدیگه نریم ولی میبینی وسطش جامیزنیممممممممممم اخه دلمون برای همدیگه تنگ میشهههههههههههههههه
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
چقدر خووووووووووووووووووب.خوش به حالتون.
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٢/١٦
١
٠
باهاتون موافقم. من حس میکنم وقتی آدمها هوای همدیگه رو بیشتر داشته باشند، خدا ازون بالا بهشون لبخند میزنه.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠