چهارشنبه شیرین

چهارشنبه شیرین

نویسنده : z-taghipour

چهارشنبه‌ها برای من سنبل صبر و بردباری است، چون بر عکس روزهای دیگر تا ساعت دو بعد از ظهر و بیشتر از روزهای دیگر با این درس‌های به ظاهر شیرین سر و کار دارم و خیلی خسته کننده است. اما آن چهارشنبه فرق داشت! اتوبوس کمکی آمد. چاره‌ای نبود، باید شلوغی را تحمل می‌کردم، کیفم را بالاتر گرفتم ولی شلوغی اجازه نمی‌داد تا کارت را دربیارم، کیف را همان‌جوری به دستگاه نزدیک کردم و با شنیدن صدایش خودم را به آخر اتوبوس رساندم. دستم را به میله‌ای گرفتم. توی حال خودم بودم که راننده اتوبوس محکم ترمز گرفت، یک لحظه خودم را در حال  معلق بودن دیدم، به میله نگاه کردم، ظاهرا از قبل پیچی که آن را به صندلی نگه می‌داشت افتاده بود ولی از بالا به سقف وصل بود. ناخودآگاه یاد «میخی از نعلی  افتاد، نعلی از اسب جدا شد، سواری افتاد...» افتادم و با لبخندی تلخ دنبال دستگیره‌ای ایمن گشتم. با هر بدبختی که بود یک جا ساکن شدم. کنارم سه تا خانم مسن ایستاده بودند که با لهجه صحبت می‌کردند. کم کم صدای‌شان بلندتر شد، یکی‌شان می‌گفت: «بچه‌های ای دوره زمونه چار تا کلاس سوات دِرَن فکر مکنن همه چی ره مُدِنَن!! بره چی آمار طلاق بالا رفته؟ بِرِه که دختره بلد نیس تخم مرغ بندازه توتابه...»

برایم خیلی جالب بود، درنتیجه گوش‌هایم تیز شد، یک عده هم  خوششان آمده بود، می‌آمدند عقب بهتر بشنوند .خلاصه بحث به چیپس و پفک که رسید یکی‌شان که فارسی‌اش بهتر بود گفت: «والا اگر می‌خواین بدونین چه قدر مضرن بسوزونید ببینین با بدن ما چیکار می‌کنه! من وقتی برای مادرم میگم چقدر ضرر داره، واون زمان ما فقط یک پفک نمکی می خوردیم مادرم بهم میگه تو نخوردی عقده ای شدی بیا این پول روبگیر برای خودت بخر»

 خنده‌ام گرفته بود، اوج صحبت‌های‌شان بود که به ایستگاه رسیدم. دلم می‌خواست به ادامه صحبت‌شان گوش بدهم، چون دیگر خستگی‌ام در رفته بود ولی چاره‌ای نبود.

واقعا چه می‌شد، همیشه چهارشنبه‌ها این‌قدر خوش می‌گذشت؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
امان از دست این زن ها :/ به شخصه اعصابم خورد میشه وقتی همچین چیزایی میبینم :/
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
من خودمم حوصله ی این جور چیز ها رو ندارم ...صحبت های اونا تکراری بود ولی نمیدونم چرا این بار طوری گوش می کردم که انگار بار اوله که می شنوم... به هر حال ممنون که نظر دادی .. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
برش خوبی رو انتخاب کردید و شروع خوبی هم داشتید اما می تونستید پایان کاملتری داشته باشید. فضاسازیِ بصریِ خوبی هم داشتید، جمله بندی ها هم نرمال و تقریبا بی اشکال بودند(خطری که خاطره نویسی رو تهدید میکنه، جمله بندی ها و ساختار و نوع پردازش اونهاست) و فقط اگر در حد سه چهار سطر دیرتر به پایان می رسیدید، مطلب کامل تری داشتید. همین پایان خوب بود؛ فقط کمی زود رسیدید بهش. مشتاقم بقیه دست نوشته های شما رو بخونم... مرسی :-)
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
بله. درسته... یکی از مشکلات من اینه که وقتی شروع می کنم به نوشتن در آخر جمع کردن مطلب برام سخت میشه...در این مورد هم اصلا روی پایان کار نکردم وفقط می خواستم تمومش کنم..باز هم ممنون سعی میکنم این نکات رو به کار ببرم . :))
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
این برای کامنت بالایی هست.
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
چرااخه اینطورییییییییییییی کاش یک خورده طولانی تربوددددددددددددددددددد
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
درسته خیلی کوتاه بود ولی انشاالله دفعات بعد سعی می کنم طولانی ترش کنم....
m_techno
m_techno
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
خخخخخخخ.....کااااملااااااا درک میکنم.....با تمام جوارح و جوانح درکت میکنم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
کارهای خارق العاده!

کاش حوصله شان سر برود

٩٦/٠٣/٢٤
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
از هر قید رها بودم

آرامش مطلق

٩٦/٠٣/٢٤
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات