مامان روزِ تو چه شکلی است؟

مامان روزِ تو چه شکلی است؟

نویسنده : E_KHOSRAVANI

مامان، امروز سه بار بازار را زیرو رو کردم تا برای خوشحال کردن دلت چیزی بگیرم. در بازار هیچ چیزی پیدا نمی‌شود. چروکِ دست خوب کن، نساخته‌اند هنوز. کسی بلد نیست با ماژیک سیاه طوری موهایت را خط‌خطی کند که رنگشان نرود.

مامان کسی یک قوطی پر از کلمه‌ی "ببخشید" نداشت، تا هرکدام را بگذارم قسمتی از قلبت که هرروز بریدمش. تا برای همیشه خوب شود.

کسی یک قلک از پول‌های پس‌اندازی که با عشق جمع کرده بودی و همه اش را با عشق دادی به من، نداشت. هیچ مغازه‌ای خواب اضافه بسته بندی شده نداشت. هیچ کجا فداکاری دخترانه برای مامان‌ها نمی‌فروختند.

تمام این‌ها و چیزهایی که ننوشته ام و می‌دانی مرا به دردسر انداختند، مامان مجبور شدم بنشینم فکر کنم و به مغازه دارها پیشنهاد بدهم، کمی اشکِ الکی درست کند تا چشم‌هایت وقت‌هایی که ناراحتند نشتی نداشته باشند. مغازه‌دارها اینجورچیزها را نمی‌فروشند و من این را از روسری های آویزان شده فهمیدم که مخصوص پنهان کردن موهای سپیدت بودند. که نبینمشان.

مامان تو خیلی چیزها لازم داشتی و در بازار نمی فروختند. بازار را برای خوشحالی دل من درست کرده بودند. وگرنه من که یادم نمی‌رود، همین روزهایی که به خواندن با ذوقِ پیامک هایت گوش می‌دهم، برای تو روز مادر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
عالی بود......وافعا این فرشته های زمینی به هیچ چیز احتیاج ندارن.این یعنی اوج ناتوانی ما در برابر خوبیاشون!اینکه هرکار کنیم بازم کمه....بازم میگم خیلی قشنگ بود،ممنون.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
کاش یه راه‌حلی برای جبرانش حداقل پیدا می‌شد. ممنون نرجس عزیز.
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
بغضم گرفت ... مرسی از این نوشته ی خوب ...
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
موقع نوشتنش همین حس رو داشتم...
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
چقدر قشنگ بود واقعا عالی بود :) واقعا چیزی که لایق باشه و یه اپسیلون از زحمتای مادرامون رو جبران کنه وجود نداره خیلی خوب بود. مرسی الهه جان :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
اوهوم :( . ممنون مهساجان ((:
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
مرسي ممنون تشكر ،‌ يادداشت خيلي خوبي بود :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
خوتهش می‌کنم. ممنون که وقت گذاشتید.
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
فوق العاده بود واقعا از این منظر نگاه نکرده بودم نگاه جدیدی بود محبت پدر و مادر رو هیچ جوره نمیشه جبران کرد
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
مامان و بابای خود را دوست بدارید. قال من (: ممنون جناب قوام
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
به به! واقعا به به! :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
سلام ((: به‌به به شما. شاد و سلامت باشی محدثه جان
فائزه
فائزه
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
عالی بود...مرسی:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
ممنون از شما ((:
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
بسیار عالی و پر محتوا بود...موفق باشین:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
ممنون . شاد و سلامت باشین ((:
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
زیبا بود نرجس جان، روز مادرت مبارک، عید شما مبارک، ان شاءالله سایه مادرت صدها سال بالا سرت باشه عزیزم:*
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
سلام مرسی ((: امیدوارم شما و خانوادتون هم عمرِ بابرکت داشته باشید ((:
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
البته فک کنم اسم ِ اشتباهی نوشتم اول ِ کامنتم :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
متنتو خیلی دوست داشتم. ولی خب نظر من مقادیری متفاوته که اگه خواستی تو وبم میتونی بخونی.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
ممنون فاظمه جون. چه جور تفاوتی؟ اونجا نوشتی (: ؟
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
١
٠
فاطمه نوشته‌ات را خوندم. هممون جایزالخطاییم. من خودم فرزندِ زیاد ایده‌آلی نیستم. می‌دونی ما بچه‌های اوایل دهه‌ی هفتاد یه جورایی‌بین اون چیزایی که خودمونیم و اون چیزایی که والدینمون می‌خواستن گیر کردیم. من خیلی وقت‌ها میتونستم راهی رو که پدرمادرم رفته بودن با توجه به تجربشون برم، اما خواستم اون مسیررو خودم برم و بفهمم. خیلی از این چیزها می‌شه نافرمانی. خیلی از این چیزها می‌شه درک نکردن طرف متقابل. درک نکردن نسل همدیگه. هممون این چیزارو داشتیم. هممون قهر کردیم. هممون یه وقتایی دلیل شکست‌هامون رو والدینمون دونستیم. سرزنششون کردیم، برای ما فلان کاررو نکردید. ما بچه بودیم به ما اونجوری یاد ندادید تا الان رفتارمون درست باشه. قضیه اینه که این موضوعات برای هممون هس. این اختلاف سلیقه‌ها، این کنش‌ها و واکنش‌ها. اما خوب مطلق نداریم. شاید نتونسته باشن خیلی وقت‌ها اونی باشن که می‌خواییم. اون کاری رو برامون کرده باشن که ما دوست داشتیم. اما اونا وجودشون رو برامون گذاشتن. من این متن رو نوشتم چون یک روز در سال هست که یادم می‌افته مامانم به خاظر من از خیلی چیزها گذشته، خیلی کارها کرده. از خودش گذشته. یک روز در سال هست که یادم می‌افته خیلی جاها تند رفتم و اون رفتارایی که داشتم درست نبوده. یاد بداخلاقی هام میافتم. در تمام سال داریم و من خودم دارم مدام غر میزنم و خب این چندخط رو وقتی دیدم واقعا نمی‌تونم جبران یک روز زحمات مامانم رو بکنم، در نهایت استیصال نوشتم. می‌دونی همه‌ی اختلاف‌ها یا خطاهای پدرومادرمون یک‌طرف و زحماتی و سختی‌هایی که به خاطر ما کشیدن هزارطرف. خب آدم می‌تونه حداقل چندروز در سال رو اون یک‌طرف رو نادیده بگیره. که اگر نشه ناسپاسی محض هست. من خودم هزارطرف خوب نبودم و یک طرف خوب بودم، پس نباید توقع مطلق بودن همه چیز رو داشته باشم. اصلا مطلق وجود ندارد. امیدوارم تونسته باشم منظورمو رسونده باشم...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
" می‌دونی ما بچه‌های اوایل دهه‌ی هفتاد یه جورایی‌بین اون چیزایی که خودمونیم و اون چیزایی که والدینمون می‌خواستن گیر کردیم " لهم له. کاش این تفاوتایی که میگی از این میومد که من دلم میخواست با پسرا دوس شم یا اینکه حجاب درستی نداشتم یا از این چیزا که البته اینارو مثه هر ادم دیگه ای یه دورانی مام تجربه کردیم که حرف مامان بابامون راجع بهش درسته و دیگه موضوع اینا نیس. ولی خب ببین مثلا من دلم میخواد شب بیدار بمونم بیخوابی بکشم و کار دوستمو انجام بدم. ولی اون همش سرم داد میزنه. همش میگه اول خودت. اول سلامتی خودت. اقا جون من سلامتی خودم برام مهم نی. که اصن یه شبم نخوابم. مگه چی میشه؟ من فقط دوست دارم انقدر ازاد باشم که هروقت دلم خواست کمک کسی بکنم اون کارو انجام بدم. یا من دلم میخواد لباس نخرم. مانتو نخرم. همونا که دارمو سالمه رو استفاده کنم تا وقتی که خراب شن اونوقت لباس بخرم. که من طلا دوست ندارم که من گوشواره و دستبند و این چیزا رو نمیخوام. که دوست دارم پولامو عوضش بدم پای کتاب یا هر چیز دیگه که دوست دارمو مضر نیس. یا اصن پولمو برا بقیه خرج کنم و براشون کتاب بخرم مثلا. ولی اون همش دعوام میکنه. همش میگه اگه به این کارات ادامه بدی اولین خواستگارت که اومد میفرستمت بری. من میترسم خب. میترسم. وقتی اینا رو میگه حس میکنم گناهکار ترین ادم زمینم و از خودم بدم میاد.که میگم نکنه کارای من غلطه و حرفای اونا درست؟. تو بگو؟ من چیکار کنم که تعادل ایجاد کنم بین این همه اندیشه ی متضاد من و مامانم اینا راجع به دنیا؟ که چیکار کنم که وقتی دلم میخواد حشره ها رو نکشم و ببرم ولشون کنم تو حیاط فک نکنه دیوونه ام؟ که وقتی سبزه های عیدو که قیچی کرده تا مرتب کنه از تو سطل اشغال دونه دونه جمع میکنم و میبرم میریزم تو باغچه که میون اشغالا نرن فک نکنه دیوونه ام؟ که وقتی میریم بیرون و هندزفری میذارم و به درختا و گیاها دست میکشم و اسمونو نگاه میکنم فکر نکنه دیوونه ام؟ که وقتی میرم برا دست کلیدش که شکل یه ادمه و دهنش پاک شده با ماژیک لبخند میکشم دیوونه نیستم؟ که منو با همین چیزام قبول کنه. تو بگو؟ به خدا مگه من چیزی بیشتر از این میخوام که منو با همین احساساتی که به دنیا دارم قبول کنه؟ که فکر نکنه اگه من درس نمیخونم که اگه به نظرم وقتم هدر میره اینجوری و نمیتونم چیزای بیشتری راجع به دنیا یاد بگیرم و به بقیه یاد بدم عجیب غریب نیستم؟ من از داد زدناش و اینکه فکر میکنه هرچی اون میگه درسته خسته شدم. من نمیگم هممون اینجور نیستیم. خودم که گفتم. هممون اشتباه میکنیم. ولی من یه ذره. یه ارزن حق انسانیت میخوام برا خودم که کاری که دوست دارم و به ضررم نی انجام بدم. که فکر نکنه من عجیب غریبم. این خواسته ی زیادیه؟ نمیدونم اینا برا بقیه هم هست یا نه. شاید من خیلی حساسم که اینجوری شده ولی من یکی دیگه نمیکشم. قدر زحماتشم میدونم. به خدا میدونم. همیشه دارم میبینم چقد تلاش میکنه و چقدر محبت داره ولی اینکه حقوق انسانیمو رعایت نمیکنه که نمیذاره کارایی که میخوامو اذیت بقیه هم نمیکنه بکنم از زندگی و همه چی دل زده ام کرده. هم خودش هم بابام. انقدر دل زده ام کردن که الان بیام تو سایت جیم اینا رو بگم. حالا اگه تو راهکاری داری بسم الله. بگو تا انجامش بدم. که کاری کنم هم اونا خوشحال باشن و هم خودم. این متنم برا این نوشتم که هر کی رو دیدم فقط داشت از خوبی مامانش میگف. که حرصم گرفت که چرا یه نفرم راجع به حق های پایمال شده ی بچه ها نگفته؟ برا همین شاید یکم خشمناک و بغض الود شده وگرنه من خودم هر روز دارم زحمتای مامانمو میبینم و از این که کمکش نمیکنم تو کارای خونه از خودم عاصیم. هر روز هم عذاب وجدان دارم بابتش. ولی اینی که من نوشتم بحثش چیز دیگه ایه که انگار خوب منظورمو نرسوندم. من فقط یکم میخوام به عقاید من احترام بذارن و تو دلشون نگن وای بچه ام از دست رفت و دیوونه شد برا همین کارای عجیب غریب میکنه. که فکر نکنن من افسرده ام چون کارام شبیه اونا نی. خواسته ی زیادیه؟به خدا اگه همین یه موردو رعایت کنن من دیگه هیچی نمیخوام و تفاوتامونو قبول میکنم. موضوع اینه که اونا میخوان منو عوض کنن. برا همین من غمگینم و عصبی :(
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
١
٠
سلام فوفی. این چیزایی که نوشتی تو خانواده‌های ایرانی عجیب نیستند.(امیدوارم کسی جبهه نگیره.) یه روز تو دست‌نوشته های یک خبرنگارخانم خیلی موفق ایرانی خوندم، باباش از اینکه دست‌بندطلا نداره هرروز غصه می‌خوره و نگرانه. با خودم گفتم یعنی اونم با این همه موفقیت و موقعیت با این جور مشکلات دست‌وپنجه نرم می‌کنه؟ یعنی مثلا طرزفکر خانواده‌اش با طرز فکر خانواده‌ی معمولی فرق نداره؟ و بعد کم کم فهمیدم یه چیزهایی هس که نمی‌تونی تغییرشون بدی. باید مدارا کنی تا نه تو داغون بشی نه طرف مقابلت. این چیزایی که نوشتی همشون اختلاف سلیقه اند. تو سلیقه ی مامانت رو نمی‌پسندی و مامانت هم سلیقه‌ی تو رو. احتمالا تو شدیدا جبهه می‌گیری و مامانت هم شدیدا پافشاری می‌کنه. اینارو باید کم کم با مدارا حلشون کنی. تو الان به شدت دلت می‌خواد مستقل باشی و تصمیم بگیری برا خودت، شغلت ‌رو خودت انتخاب کنی، برای پولت تصمیم بگیری و... اما همه فکر می‌کنن بزرگ نشدی که اینم می‌گذره و می‌بینن که بزرگ شدی. فوفی یکم باید بگذره. باید یادبگیری با چندتا نظرمخالف به شکل مسالمت‌آمیز زندگی کنی. خیلی سخته ولی می‌شه. من تونستم. یه‌وقت‌هایی برای دل مامانم طلا خریدم با اینکه مثل خودت دوس نداشتم. فوفی من یه النگودستمه هرروز بهش میگم ازت بدم میاد و هرروز میگم اگه پولشو داشتم اینو باهاش می‌خریدم و اونو می‌خریدم((: ولی مامانم برام خریده ناراحت می‌شه درش بیارم. من کتاب رو دوست دارم اما اکثر کتاب‌هامو از کتابخونه می‌گیرم چون اصل خوندشونه نه مالکیتشون. می‌دونی برای همه چیز می‌شه راه حل پیدا کرد. یکمی صبرو حوصله می‌خواد. یکمی دوست‌شدن با مامانت. و قبول کردنش با همین اخلاقایی که باهات سازگارنیستن. فوفی مثلا می‌گن مانتو بخر، دست رد نده. مانتو و کتاب هیچ خصومتی باهم ندارن. بخر دلشون شادشه، چه اشکالی داره آدم برا خوشحالی مامان باباش لباس نوبخره برا خودش. ولی درکنارش کتابتم بخر، اونم با ملایمت بگو که به کتاب هم علاقه داری. مثلا خوابیدن و این‌چیزام قابل حلن، کم کم عادی می‌شه براشون((: . من بعد از سال‌ها بیدارخوابی هرروز مامانم بهم یادآوری می‌کنه که یه بلایی با نخوابیدن سرم میاد و هرشب می‌گه امشب زود بخواب فردا بی‌حال نباشی ومن هرروز لبخند می‌زنم. می‌دونی خاصیت مامانا دلسوزیشونه. دلسوزی زیاد از حد. فک می‌کنن اه نخوابیم مریض می‌شیم، خسته می‌شیم. اینایی که نوشتی رو درجاتش فرق می‌کنه ولی همه به نوعی باهاش درگیرن. مثلا با مامانت بیرون می‌ری یکی درمیون هندزفری نزن، با اون باش، باز هم می‌دونم طرز فکراتون به هم نمی‌خوره، ولی نمی‌شه که ندیدشون گرفت. کم کم تعادل رو حفظ کن. یه حس‌هایی هستن که نه تنها مامانا درک نمی‌کنن که فقط خود آدم می‌دونه چه جورین. من علایقم برای خودمه. نیازی نیست مثلا دوست یا مامانم یا کسی که به نظرش این حس خاص نیست، بفهمه از دیدن یک پروانه چجوری می‌شم.( شاید هم درست نباشه.) مشکل اصلی ما لج‌بازی‌مونه. می‌خواییم همه‌ی عالم و آدم درک‌مون کنن ولی براش تلاشی نمی‌کنیم. مطمعنم اگه تلاش کنیم می‌تونیم با هم کنار بیاییم. ولی نخواه که مامانت و یا هرکسی از اطرافیانت فقط بشن اونی که تو می‌خوایی چون بعضی چیزارو نمیشه تغییر داد، همونطور که تو دلت نمی‌خواد تغییر کنی. همونطور که تو فکر می‌کنی همه‌ی رفتارات درستن اونا هم همین فکررو دارن، پس باید هردوطرف و با هم کم‌کم با هم کنار بیان. تلاش کن ((: وقت می‌بره ولی می‌شه. بعضی چیزها رو بپذیر همونطوری که هستن. به شرطی که خودتم اذیت نکنی و مدام برای رفتارای بقیه خودت رو سرزنش نکنی. اگه کم‌کم تعادل بوجود بیاد همه چی بوی صلح و شادی می‌گیره. از جمله ای که توی کامنتت از من نوشتی هم منظورم همین تناقض ها بود و تفاوت سلیقه ها((: امیدوارم لحنم من همه چی بلدانه نباشه چون قصدم فقط این بود، چیزایی که تجربشو دارم بگم بهت.
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود :) موفق باشید
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
مرسی پریا جان((: شاد باشی.
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
یه حقیقت بود اما یه کوچولو تلخ، عالی ،بی نظیر و اشک درار.! موفق باشید.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سلام. ممنون طینب جان . شاد باشی.
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سلام با اجازه كپي با ذكر نام
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سلام. خیلی هم خوب. موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
عالی بود... مثل همیشه! واقعا کاش میشد راهی برای جبرانش پیدا کرد... / چند روزی میشه که نتم قطعه بدلیل اشکالات فنی، واسه همین حضورم کمتر شده، تاخیر رو ببخشید.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سلام جناب شمشیری. ممنون. خواهش می‌کنم شما لطف دارین هروقت بیایین خوشحال میشم. شاد باشید((:
زهره
زهره
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سلام. ممنون زهره خانم. از اینکه خوندید و دوس داشتید خوشحالم
Vania
Vania
٩٤/٠١/٢٢
١
٠
شاید هم مامان ها هیچی لازم ندارن یا توقع ندارن جز یه نگاه پر از مهر بچه هاشون.یه دوستت دارم مامان، یه بوس و بغل محکم، یه سرگذاشتن رو زانوشون مث بچگیا. خیلی عالی بود الهه جان:)) ممنون ازت..انشاالله مامان و بابا همیشه سلامت باشن.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
اوهوم هیچی لازم ندارن. مرسی وانیاجون. امیدوارم در کنار خانوادت خوب و خوش باشی همیشه.
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سلام. حرف دل بنده رو زدین
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
نگاه قشنگی داشتی .. همین چند روز من هم خواستم مطلبی با همین مضمون که به پدر و مادرها کادوی متفاوتی بدیم مثل اینا :) بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نرفت که نرفت..
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سلام ممنون. امیدوارم دفعه بعدی دست و دلت بره (((: موفق باشی و شاد
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
خیلی خووب و متفاوت بود ممنون از نوشتن این متن خوب:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سلام. خواهش می کنم نسرین جان. ممنون که خوندی. شاد باشی.
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠١/٢٢
٢
٠
سلام هرسال روز مادر که برای مادر عزیز ( به قربانش بروم من) هدیه می خریم . با نگاهی بغض آلود میگه: بخدا سلامتی و دل خوشی تون برام بهترین هدیه است.گاهی هم میگن: بزرگترین آرزوی پدر و مادر اینکه به قد و بالای بچه شون نگاه کنن ... خواهشا این بزرگترین آرزو رو براشون محقق کنین اگه ازشون جدا زندگی می کنین بیش از توانتون بهشون سر بزنین باور کنین همین براشون کافیه .
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
آره کم توقع نرین آدمای دنیا والدینن که فقط خوشی بچه هاشونو میخوان...امیدوارم سایه ی پدر و مادرتون همیشه بالای سرتون باشه.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
*ترین
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
عالی بود :(
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣