آدم‌های باکلاس کافه نشین!

آدم‌های باکلاس کافه نشین!

نویسنده : y_rahimi

به نظر می‌آید که خیلی کلاس داشته باشد که در گوشه یک کافه دنج، پای چپت را روی پای راستت بگذاری و کافکا دست بگیری و قهوه‌ات را که در یک فنجان با ارتفاع کمتر از 10 سانتی‌متر است، طی 14 مرحله تا نصفه بنوشی و دست آخر هم یکهو کتابت را ببندی و کیفت را بگیری و درحالی که متفکرانه به روبرو خیره شده‌ای و قدم‌های محکم برمی‌داری و بوی عطر گران قیمت‌ات را هم به همراه خودت می‌بری، از کافه بیرون بروی و در پیچ بعدی خیابان گم بشوی.

اما راستش من هیچ وقت نتوانسته‌ام به این باکلاسی باشم. در واقع شرایطش پیش نیامد. نه این‌که شهر ما کافه نداشته باشد. خیر. کافه دارد. چندتا هم دارد. گوشه هم دارد. اما گوشه دنج ندارد. چون نمی‌گذارند که هیچ گوشه‌ای دنج بماند.

و معمولا آدم‌هایی از آن‌جا عبور می‌کنند که آن‌قدر شور و شوق دارند که نمی‌توانند دمی آرام بگیرند و لال شوند یا حداقل ولوم فک زدن‌شان را پایین بیاورند!

و حتی اگر گوشه دنجی پیدا شود، من نمی‌توانم پای چپم را روی پای راستم بگذارم. چون سختم است! و همیشه طبق عادت پای راستم را روی پای چپم می‌گذارم.

و حتی اگر این کار را هم بتوانم انجام دهم، هیچ وقت قهوه سفارش نمی‌دهم! چون از قهوه بدم می‌آید. نمی‌دانم این همه آدم چگونه این تلخی را دوست دارند!

و حتی اگر آن را هم قبول کنم، من کافکا ندارم. و دلم نمی‌خواهد هم بخرم. چون فکر می‌کنم مسخره ست! یک بار که قوانین فرهنگی را زیر پا گذاشته بودم و فایل پی.دی.اف آن را دانلود کرده بودم و صفحه اولش را خواندم، کلی توی ذوقم خورد و دیگر حتی یک خط بیشتر هم ادامه ندادم و به همه کافکا خوان‌هایی که مرا مشتاق به خواندن این کتاب کرده بودند فحش حواله کردم.

و حتی اگر با این هم کنار بیایم، نهایت مراحل من برای خوردن کل یک قهوه، 4 مرحله است و اگر خیلی به خودم فشار آورم در 4 و نیم مرحله تمام می‌شود! 14 مرحله از کجایم دربیاورم؟! آن هم تازه نصف استکان! اگر یک تخمین سرانگشتی بزنم در هر مرحله یکی دو قطره باید خورده شود! چگونه‌اش را بروید از همین آدم‌های باکلاس بپرسید!

و خلاصه اگر با همه این‌ها کنار بیایم و حتی کیف هم داشته باشم که موقع رفتن برش دارم و تمرین کنم تا نگاهم کمی متفکرانه شود و پاهایم را به زمین بکوبم تا دیگران بگویند محکم و استوار راه می‌رود، دیگر عطر گران قیمت را نمی‌توانم کاری‌اش کنم! مگر آن که فردی که با عطر گرانقیمتی حمام کرده را بغل کنم تا بویش به لباسم سرایت کند یا این که بروم سمساری و قدری از لوازمم را بفروشم و باهاش عطر گران قیمتی بزنم و بروم درون کافه!

اما اگر من باشم، این همه دردسر به خودم نمی‌دهم و نقش بازی نمی‌کنم. آدم باید همیشه خودش باشد. پس می‌روم درون یک لوازم تحریر فروشی و یک تکه مقوای کوچک (به اندازه طول و عرض تقریبی پیشانی‌ام) می‌خرم و همچنین یک ماژیک. دو طرف مقوا را سوراخ می‌کنم و به آن کِش می‌زنم. بعد با ماژیک رویش می‌نویسم «من باکلاس هستم» و می‌گذارم دور سرم و با آن می‌روم بیرون. آن وقت همه می‌فهمند که من حتی از آن آدم‌های مزخرف کافه نشین هم باکلاس‌ترم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
سپاسگذارم
admincheh
admincheh
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
بیا بریم یه بستنی قیفی مهمونت کنم همین طوری که داریم راه می ریم مواظب باشیم کلاس آدما بهمون سرایت نکنه ، همین !^_^
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠١/٣١
١
٠
خیلی هم خوبه ^_^ کلاس آدما اگه بهمون برخورد کنه برق می گیرتمون!
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
آقا ما قهوه بهمون نمیسازه تپش قلب بهمون میده. این یعنی من قبلا با کلاس بودم. بعد خب چرا من فکر می کردم اون دوران با کلاسی تموم شده؟ چون هیچوقت ندیدم کسی در حین خوردن قهوه کافکا بخونه یا حتی کتاب بخونه. البته کاش می دیدم حتی دیدن کسایی که ادای کتاب خوندن رو در میارن خوبه. فقط دیدم که فنجونشون رو دو سه نفسه می کشن بالا و میگن یه تلخ ترش :).
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
قهوه با من هم نمیسازه. شایدم من باهاش نمیسازم! اعتراف میکنم هیچوقت از خوردن قهوه های تلخ کافه ها لذت نبردم! واسه همین آدمایی که قهوه های خیلی تلخ دوست دارن رو درک نمیکنم. هر کی سلیقه ای داره :)
مرتضی هنرمند راد
مرتضی هنرمند راد
٩٤/٠١/٣١
٤
٠
کلا از اینطور مطالب خوشم نمیاد.مطالبی که مارو جدا میکنه از بقیه و یک عده و از بالا به یکسری از انسان ها نگاه میکنیم.گرچه مسخره کردن ادم های کافی شاپی خیلی وقتِ که مد شده و مطالب از این دست زیاد دیدم و سوال اصلی که همیشه برام پیش میاد اینِ که چرا همه فکر میکنن این ادما نقش بازی میکنن؟چرا فکر نمیکنید که شخصیتشون به همین شکلِ به همین طریق رشد کرده و ما نباید با دید تحقیر نگاه کنیم.به نظر من این موضوع به شدت مخالف با اساس طنز و انتقادِ چون به هرحال انسان ها باهم فرق می کنن و به صرف این تفاوت نمیشه گفت این ها نقش بازی می کنن پس بارک الله به من که همیشه خودمم!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
١
٠
منم همچین فکری کردم دقیقا بعد خوندن این متن...یا حتی مثلا گفتن اینکه کافکا مسخره اس حتی. کلا این بحث نقش بازی کردن پیچیده اس. مثلا یه پلیسم میتونه به صورت مخفی بره میون خلافکارا و نقش بازی کنه. البته شاید یکم بی ربط باشه حرفم ولی یعنی خواستم بگم که صرفا هر چیزی نقش بازی کردن به اون معنای خودتو برتر بقیه دونستن نیس و کلا به نظرم همه ی ما در حال نقش بازی کردنیم اگه اینجور باشه چون هر کی بسته تو شرایط و اداب و رسومی که توش بزرگ شده رفتار میکنه
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
حقیقتش من اصلا نمیخواستم همچین هدفی رو برسونم که شما گفتین, و قصدم تحقیر اونا و اینکه خودم رو برتر بدونم نیست. و قطعا بعضیا هستن که کلا اینجوری ان و واسه کلاس گذاشتن قهوه نمیخورن یا واقعا کافکا رو دوست دارن. من صرفا از دید خودم یه نگاه انتقادی نوشتم به کسایی که ادای اینجور چیزا رو درمیارن. چون من هم کسایی که واقعا اینطوری ان رو دیدم, هم کسایی که نقش اینجور آدما رو بازی میکنن رو دیدم. و نگاه انتقادیم صرفا به دسته ی دوم بود و اصلا قصد جسارت و ابدا تحقیر نسبت به افراد خاصی رو نداشتم. من کی ام که بخوام خودمو برتر بدونم. من عذر میخوام که طوری نوشتم که چنین برداشتی از نوشته ام شده. مرسی از نظرتون.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
دوست عزیز، هزینه ها تو کافی شاپ ها به قدری گرون هست که آدمو ترغیب کنه برای با کلاس نشون دادن خودش جای دیگه رو پیدا کنه. جایی که تعداد بیشتری آدم ببیننش و بگن ایول :| چه با کلاسه. نه کافه ای که در پر ترین حالت 20 نفر آدم ظرفیت داره که اکثرا هم جفتن و کاری به کار کسی ندارند :-/
R_ghazi
R_ghazi
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
خيلي خوب بود مخصوصا قسمت عطرش ، مرسي 😉😉😉
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
از کنار هممون یه زمانهایی آدمایی رد شدن که بوی عطرشون همه ی فضا رو گرفته بود!
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٣١
١
٠
منم کافکا دوست ندارم ...
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
خوشبختم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٣
٠
یادداشت خیلی فنی و قشنگی بود که بخوبی بر جمله بندی ها مسلط و سوار بودید اما... اما ... با تئوری شما موافق نیستم. با احترام باید عرض کنم که این فرم "ارائه عقاید" بهمراه خودش نوعی تبعیض و طبقه بندی داره که اتوماتیک ممکنه بخش زیادی از مخاطبان رو از دست بدید. البته که میتونید فقط برای یک عده مخاطب خاص بنویسید اما خب بهرحال همون عده هم ته ته ته دلشون به محض اینکه منصف و آگاه باشند هرگز "کافکا" رو مسخره تعبیر نمی کنند. بنابراین با حرفِ راوی ارتباط برقرار نمی کنن. ما بعنوان یک نویسنده باید بشدت حواسمون باشه که ناخواسته سوارِ "موج" نشیم. هرازگاهی موج هایی راه میفته در مذمت فلان چیز یا تمجید از بهمان چیز. مای نویسنده باید همواره جلوتر از جامعه حرکت کنیم و اجازه ندیم "جو رسانه ای" یا "موج های فلسفی، عقیدتی" بر ما غلبه کنه. کافه نشینی در نفس خودش بد نیست. در همون کافه ها فیلمنامه ها نوشته میشه، فیلمها ساخته میشه، رمان ها خلق میشه، پیوندهای عاطفی عقلانی حتی برقرار میشه و ... و نمی تونیم "تک بعدی" بکوبیمش صرفا چون خودمون دوستش نداریم. در برخی نیمکت پارک ها هم مواد مخدر خرید و فروش میشه، آیا نیمکت های پارک محل تجمع فسادها هستند و باید برچیده بشن؟ نگاه مون باید "چند وجهی" و جلوتر از جوغالب جامعه باشه. مهم نیست که مطلب و نگاهمون چقدر لایک میخوره... مهم اینه که حتی شده فقط یک نفر رو آگاه کنیم و تلنگر بزنیم بنابراین نباید به قیمت خوشامد یک نفر؛ تعداد دیگه ای رو بیرحمانه به باد انتقاد بگیریم.... چون قلم بسیار بسیار خوبی دارید من هم کمی نگران شدم حقیقتا... چون قلم های توانا از ضریب نفوذ بالایی برخوردارند و البته که صاحب اون قلمها هم باید آگاهانه تر عمل کنند... خودِ من بارها برام اتفاق افتاده که در خیلی فضاهای مجازی یا کاغذی یک مطلب یا حتی کامنتم تایید و منتشر نشده... باور کنید خوشحال تر هم شدم چون یقینا "سازگاری کمتری داشته با جوغالب" که موشکافانه رد شده! اینها رو گفتم که بگم نگران هیچ بازخوردی نباشید.. فقط کافیه نگاهی که انتخاب میکنید و به بقیه هم ارائه میدید درست باشه؛ بقیه اش مهم نیست! اصلا مهم نیست! موفق باشید. :-))
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
پاسخی که به این کامنت دادم چه شد؟!
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
من دوباره پاسخ کامنتتون رو خلاصه تر میدم. خیلی ممنونم که با دقت متنم رو خوندین و نظرتونو بیان کردین. انتقادی که ازم کردین بسیار بهم کمک کرد و ایرادات متنم رو متوجه شدم. باید حواسم باشه که طوری بنویسم که هدفی که تو ذهنم دارم رو خوب بتونم انتقال بدم که تو این متن این اتفاق نیفتاد و باعث سوء برداشتهایی شد که من واقعا هدفم اونها نبود. چون خودم آدمی کافه نشین هستم و از این کار لذت می برم و متنم صرفا انتقادی بود به قشر کوچیکی از جامعه بدون تحقیر و توهین به اونا بوده. از انتقاد سازنده تون ممنونم. قلمتون پایدار :)
korosh
korosh
٩٤/٠١/٣١
١
٠
خخخخخخخخ خلاصه کلام این شد یک فانتزی بلند پروازانه مطرح کردین و بعدش با 500 نکته مختلف اون رو پوکوندین ! ولی قلم خوبی دارید ممنونم :)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
بله دقیقا! بسیار متشکرم :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٢
٠
خانوم یا آقای رحیمی عزیز، به عنوان یه کافه نشین اونم از نوع شدیدش بهت میگم که یاداشتت شدیدا برخورنده بود. اگه کافه نشین باشی متوجه میشین که تعداد محدودی از کافه ها هستند که تبدیل شدن به کافه های لوکس. اکثر کافه ها الان پاتوقن. یه محل دنج و آروم برای چند ساعت آرامش.خود ممن، هر روز بعد از کارم میرم کافه دوستم. نه برای خوردن یه اسپرسو تو چهارده مرحله. اکثرا چای سبز و لیمو سفارش میدم. هيچوقت هم عطر گرون قیمت واسه کلاس گذاشتن نزدم به خودم. یه کافه نشین کافه پاتوقش براش مثل پناهگاه میشه. یه جا که میتونه چند ساعتی واسه خودش باشه. در ادامه عرض کنم خدمتتون که اگر کتاب خون باشین متوجه میشین که کافکا واقعا در سبک خودش یکی از بهترین هاست. این نظر شخصی من نیست. شهرت جهانی کافکا گویای این قضیه هست. و در آخر اینکه تا خودت نخای هیچکس نمیتونه هیچجا مجبورت کنه که نقاب بت کلاسی بزنی. با کلاس بودن هيچوقت با ادا در آوردن جور نمیشه. یه جا یه سوتیه بد میدی بالاخره. پ.ن: فرهاد مهراد، سیاوش قماشی، وارشان، جلال آل احمد، ایرج میرزا، صادق هدایت، فروغ فرخزاد و... همگی آدمهای کافه نشینی بودند که نه ادعای با کلاسی داشتند نه عطر گرون قیمت میزدن. پیشنهاد میکنم اگه رفتی تهران حتما به کافه نادری سر بزنی :-)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
از نظرتون سپاسگذارم. من نگاه انتقادی به کافه نشین ها ندارم. چون در اون صورت خودم میرم زید سوال! خودم آدم کافه نشینی بوده و هستم و همون پاتوقی که گفتین جایی هست که من و دوستام همیشه میریم. من نگاه انتقادیم به افراد خاصی از جامعه بوده که صرفا ادای آدمای باکلاس رو درمیارن. و چنین آدمایی رو از نزدیک دیدم که دربارشون نوشتم. اونایی که خودشون واقعا و ذاتا اینطوری هستن در داستان من جایی ندارن. و باز هم میگم اگه نگاه انتقادی من طوری بود که باعث جسارت به قشر خاصی شده ازشون غذر میخوام و بدونن که قطعا سوء تفاهم شده. کافه نادری رو هم دیدم و میدونم که جای بسیار محبوبی هست که نظیرش رو تو شهرمون داریم. و خودم بسیار به این کار علاقه دارم که برم تو کافه بشینم و قدری آرامش داشته باشم. آخرین باری هم که کافه رفتم دیروز بوده! موفق باشید.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٣١
١
٠
من هم این چیزارو کلاس نمیدونم ولی خب هر کی یه جوره! منم نه کافکا دوست دارم نه فلسفه نه روانشناسی !
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
بله هرکس سلیقه ای داره :) ممنون از نظرتون.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
منکه از متنتون خوشم امد/البته به نظرم بی آن یار دلنواز کافه رفتن مزه ای نداره/خ/خودم هیچ وقت تنهای نرفتم
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
ممنونم ازتون. بله قطعا بدون اون یار دلنواز کافه رفتن صفایی نداره :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
کافه نشین بودن با باکلاس بودن سنخیتی نداره ها! البته خب چیزایی دیدی که به نتیجه ی خلاف این رسیدی حتما اما به نظرم اینطور نیست که همش ادابازی باشه. خوبه که آزادانه عقیدتو بیان کردی :)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
دقیقا نظر منم اینه که کافه نشین بودن با باکلاس بودن سنخیتی نداره! خودم خیلی اهل کافه رفتن هستم. متنی که نوشتم صرفا نگاه انتقادی به قشر بسیار کوچیکی از جامعه (بدون جسارت و تحقیر به اونها) بوده که ظاهرا نتونستم هدفم رو به خوبی برسونم. ممنونم از نظرتون. انتقادات شما باعث پختگی بیشتر من میشه :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠١
١
٠
خیلییییییییییییییی خیلیییی خوشمممممممممممممم اومدباورکنیدداخل این کافه هاازبس ژست میگیرن ادم هرچی میخوادبخوره کوفتش میشههههههههههههههههههه
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خیلییییی خیلیییی ممنونم ازتون :) پس شمام اینجور آدما رو از نزدیک دیدین!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨