تبعیدِ کهنه‌های کارآمد

تبعیدِ کهنه‌های کارآمد

نویسنده : N_sf

آرام راه می‌رفت که مبادا با برخورد به آن‌ها، همه چیز از بین برود. با تاسف همه چیز را از نظر گذراند. با دیدن کهنگی و فرسودگی‌شان بدترین حس میهمان وجودش شد. دستش بدون اختیار، به سمت کهنه ترین‌شان کشیده شد. اما برخورد دستش، پیوند سستِ میان مولکول‌های بی جانش را از بین برد.

ناگهان فریادی کشید و در پی آن قدمی به عقب برداشت. عنکبوتی سیاه رنگ، با عجله از مهلکه گریخت! از سستی آن محیط، قد بلند فریاد یا شاید هم ابر قدرتیِ نیروی گرانش زمین، سقف محیط خفقان آور، شروع به ریزش کرد.

ترس، آرامش وجودش را فراری داد. تازه فهمید آن محیط چه اندازه بهم ریخته بود. به یاد نمی‌آورد آخرین حضورش، در آن شلوغی را! حتی قبول نداشت تغییر هم حق آن‌هاست.کم کم تحملش برای بودن درکنارشان به صفر می‌رسید.

حاکمان آن‌جا، سکوت و تاریکی، آرامش فراری او را به قتل رساندند.حقیقت هم غرور ِ لجبازِ چنبره زده سراسری ِ وجودش را با شجاعت از بین می بُرد. حقیقت به او گوشزد می‌کرد تلخی را. فهمید چه قدر دیر کرده، درست مثل همیشه! بی شک دلیل آزرده بودن اطرافیانش، همین بود.

دیگر خبری از غرور نبود. همان که همیشه او را از لبخند زدن وا می‌داشت. همان که او را در بلندترین نقطه  خیال، پادشاه می‌کرد و حال جای خالی‌اش، او را به سقوطی تلخ وادار می‌کرد. قطره اشک سرازیر شده از گونه گلگونش، بهترین سند برای اثباتِ نبودِ خودِ لجبازش بود.

بر خود و سادگی‌اش لعنت فرستاد. نفس عمیق هم، تسکین دهنده وجودِ داغدار ِآرامشش نبود! خیلی زود فهمید ادامه دادن به آن وضعیت، به افسردگی جرئتِ جانشینی را جای غرور گریخته می‌دهد! با پشت دست، صورتش  را از آن قطره‌های لجباز اشک کنار زد. پشیمانی ِ به وجود آمده، نتیجه‌ای جز جبران نداشت.

مشغولِ تغییر آن افکارِ کهنه و بدقیافه شد. مگر نه این‌که همین موجودات، خودِ حقیقی‌اش را از همه دور کرده بودند؟! بیشتر آن کهنه اشیا به سطل زباله ذهنش تبعید شدند. شاید هم همجوارِ غرور ِ مفقود شده. مشغول به بازسازی همه آنها شد. دیگر خیالش، ناراحت نبود!

افکار جدید،در پی برکناریِ افکار قدیم، حاکم ذهنش شدند. به هیچ وجه آسان نبود، او سختی را همراه با همجوار شدن با غرور، ترس، تاریکی و همچنین تغییر افکارش به دوش کشید. ولی بعد از آن بود که فهمید، زندگی هم توان لبخند زدن را دارد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٣
٠
٠
اگه اشتباه نکنم، این متن باید مربوط به مسابقه "تغییر" بوده باشه. درسته نرجس جان؟ // متن خوبی بود و فقط اگه دستی به سر و روش میکشیدی و از واضح نویسی دوری میکردی، مطمئنا بهتر هم میشد. مثلا برای تشریح ویژگی "غرور" کمی باید جمله ها رو از این حالت جیغ بودن دربیاری، یعنی لزومی نداره که برای توصیف غرور این جمله "همان که او را در بلندترین نقطه خیال، پادشاه می‌کرد و حال جای خالی‌اش، او را به سقوطی تلخ وادار می‌کرد." نوشته بشه. میتونستی بجای این جمله، یه جمله تازه تر و دور از کلیشه های رایج بیاری. احساسات کاراکتر رو خوب بیان کردی و ملموس هستن اما بعضی جاهادر روایتت از منطق دور میشی به عنوان مثال در این جمله "مشغولِ تغییر آن افکارِ کهنه و بدقیافه شد." این اتفاق افتاده! چون "مشغول شدن" برای تغییر افکار یه فعل متداول نیست! چون تغییر افکار چیزی نیست که بشه مثل تعمیر لوله یا آشپزی یا باغبانی یا حرف زدن، مشغولش شد. که فعل "مشغول شدن" یک فعل پاره خطی هست و یک نقطه آغاز و یک نقطه پایان داره اما تغییر افکار، یک فعل نیم خطی هست که بیشتر به عنوان یک فرایند حساب میشه که براش پایانی وجود نداره یعنی ما نمیتونیم یکساعت یک جا بشینیم و شروع به تعمیر (تغییر) افکارمون بکنیم و بعد پاشیم بریم دنبال کار بعدی. متوجهی؟ امیدوارم واضح رسونده باشم منظورم رو// موفق باشی عزیزم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
٠
٠
من هم دقیقا همین نکات به ذهنم رسیدند که خانم قاسمی زحمتش رو کشیدند. توانایی قلم شما محرز هستش خانم نرجس، پس مشتاقم برای خوندن مطالب بعدی شما. :-)
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
شعری سروده خودم

قسم به طرز نگاهت

٩٥/١٠/٢٠
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
کاش گرگ بودیم

گرگ ها گریه نمی کنند؟

٩٥/١٠/٢٠
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
حکایت آمارهای تکان دهنده

لطفا قبل از مصرف تکان دهید

٩٥/١٠/٢٠
ته ریشت را بیشتر

موهایت را دوست دارم

٩٥/١٠/٢٠
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات