سر خوشی
امان از این همه قضاوت، ترحم و تمسخر

سر خوشی

نویسنده : v-qavam

سرم را بالا گرفته بودم خیلی بالا، چهره ام رو به آسمان بود و با قدم های تند به سمت خانه میرفتم.

میانه راه، پیرزنی با قد خمیده و عصا به دست زیر لب طوری که من بشنوم زمزمه میکرد:

« امان از جوان های این دوره زمانه، احترام بزرگتر سرشان نمی شود، غرورشان از قارون بیشتر است انگار آسمان باز شده و همین تحفه ها را تقدیم زمین کرده است»

لبخند محوی میزنم و شتابان کما فی السابق به سوی خانه میروم. هنوز چند قدمی از پیرزن دور نشده‌ام که دخترکی نوجوان با کلی عشوه و کنایه به تمسخر میگوید:

« تو آسمون دنبال چه میگردی آقا پسر؟ دیگه ستاره های آسمون از بورس افتادن، یه نگاه به ستاره های روی زمین بنداز ببین چجوری چشمک میزنن»

لبخند محوم روی صورتم می‌ماند و همانطور که از طرفی از شوخی دخترک نوجوان خنده‌ام گرفته، ذهنم درگیر افسوس و آینده مبهم دخترک نوجوان میشود که در این سن و سال حجب و حیا را به کلی فراموش کرده و ناخواسته منتظر هزاران اتفاق تلخ آینده است.

راه زیادی تا خانه باقی نمانده لبخند به لب با فکری مغشوش از حرف‌های دخترک، نیم نگاهی به سمت راستم می اندازم و پیرمرد را میبینم. دورادور میشناسمش همسایه چند خانه آن طرف تر است اما او آنقدرها من را نمی شناسد. حین این که تلاش میکردم طوری سلام کنم که سرم پایین نیاید از شنیدن قضاوت هایش خشکم زد.

پیرمرد آه بلندی کشید و غر و لند کنان می‌گفت: «امان از این جوانان سر به هوا و بی ملاحظه، بجای این که مواظب جلوی پایش باشد لبخند زنان محو تماشای آسمان شده. معلوم نیست چه قرص و دوای کوفتی مصرف کرده است. بیچاره پدر و مادرش...»

سلامم را نگفته در گلویم قورت دادم و راهم را به سمت خانه ادامه دادم. خسته و دل شکسته از قضاوت ها و تمسخرها و ترحم ها به خانه رفتم تا فکری برای مداوا و بند آوردن خونریزی رگ‌های بینی‌ام نمایم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢١
١
٠
قضاوت عجولانه !
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
من فکر کردم مثه من هستید که زیاد نگاه اسمون می کنم. پس خون ریزی داشتید. اینم قضاوت حساب میشه ینی؟ چون منظور بدی که نداشتم :( خیلی سخته ادم جلوی ذهنیات و حدس هاشو بگیره. این حدس ها هم از طرز زندگی و نوع نگاه مختلف افراد به زندگی میاد و دست خود ادم نی انگار.مثل این جمله ی این کتاب " باور همون قد مسیر رو روشن می کنه که چشم بند! گوش می دی جسپر؟ بعضی وقتا که دیروقت داری توی شهر قدم می زنی و زنی از رو به رو بهت نزدیک می شه، می بینی که راهشو کج می کنه و از یه مسیر دیگه می ره. چرا؟ چون یکی از اعضای جنس تو به زن ها دست درازی می کنه و بچه ها رو آزار میده! " جز از کل / نوشته: استیو تولتز / ترجمه: پیمان خاکسار | البته من دارم سعی میکنم ببینم میتونم کاری کنم دست خودم باشه یا نه. امیدوارم موفق شم!
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
١
٠
خیلی عالی بود متنتون ممنون/ اونم به نوعی قضاوت حساب میشه اما قضاوت مثبت به نظرم:) خیلی خوبه بتونیم کاری کنیم دست خودمون باشه:)
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
:))خخخخ
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
دمت گرم وحید جون:)
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
من نوکرتم محمد حسن خوشحالم خوشت اومد:)
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
واقعی بود این؟
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
تا یه اندازه ای واقعی با مقداری شاخ و برگ:) خوب شده؟ نظرتو نگفتی
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
فوق العاده بود مستر قوام....یعنی عالـــــــــــــــــی:)))نمیدونم چرا زمزمه های اون پیرزنه آشنا بود واسم...مطمئنم یکی یه جایی بهم گفته بوده:))مرسی خیلی زیاد...راستی یه نکته ای:چرا واسه دخترک محاوره به کار بردین ولی واسه پیرزن وپیرمرده اینقدر کتابی؟!؟!؟قصدفضولی ندارم هاا ولی بهتر نبود تیترتونو"سربه هوایی" انتخاب میکردین؟!؟!همخوانیِ بیشتری داره با موضوع به نظرم:)))باآرزوی موفقیات(*_*)
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
متشکرم لطف دارین / نمیدونم چرا اما به نظرم اومد گفته های دختر نوجوونو محاوره بنویسم بهتر باشه:) تیتر پیشنهادیتون عالیه کاش موقع ارسال مطلب به ذهنم میرسیئ ممنون
سین جرمنی..
سین جرمنی..
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
پایانش قشنگ بود:)))...من فک کردم مثلا گریه کردین نمیخواین کسی چشمای خیستونو بیینه
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
آره پایانش با گریه هم میتونست تموم بشه جالب میشد البته من شخصا موقع گریه جلوی صورتمو میگیرم بعدشم مرد که گریه نمیکنه:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
آره اين موضوع زياد برام اتفاق افتاده، ضمن اينكه احتمالا بارها و بارها، صدق اين قضيه رو براي بقيه اثبات كرده باشم!!!
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
خون دماغ عمرن نمیشد حدس زد : )) حتی وقتی به اون ته تهشم رسیدم یک کلمه مونده بود تا بینی، فکر کردم خون ریزی قلب شکسته ای چیزی رو نوشتی : )) غیر قابل پیشبینی بود :) مرسی
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
فدای محبتت دکتر جان:) هر چی پیش میرم میبینم آخرشو با یه موضوع سطحی جمع بندی کردم میتونستم با گریه ای شکستن قلبی چیزی تمومش کنم بهتر میشد به نظرم مرسی پیامم:)
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
من فکرم رفته بود تو پایان معنوی:))خخ
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
امان از دست ما آدمای عجول با قضاوتای نابه جامون!
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود :))اصلا نمیشد حدس زد آخرش رو.خیلی عالی بود.قضاوت عجولانه:))
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
ممنون قشنگی در نگاه کریس رونالدوی دوست داشتنیه:)
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
:))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود :) و خب فکر همه حداقل یه بار چوب این مدل قضاوت رو خوردن :/
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
اخرش خیلی جالب تموم شد. مخصوصا با توجه به احساسی بودن نگارش متن در چند پاراگراف اول. ممنون از شما. :)
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
متشکرم به نظرم آخرشو میتونستم بهترم تموم کنم:)
S_Alami
S_Alami
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
نه راضیم ازت وحید.مرسی.
انه
انه
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
ممنون...عالی....و درست
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
متشکرم خیلی وفته منتظرم یه مطلب از شما ببینم به سبک و سیاق مطالب زیبای قبلی تون
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
در کل خوب بود. هدف متن جالب بود و تا حدودی میشه گفت اصل غافلگیری رو خوب رعایت کرده بودین. اما یه نکته هست. دیالوگا خیلی اغراق شده ن.. منظورم هر سه شونه. نکته ی اول اینکه شما دارین تند تند قدم برمیدارین.. بعید میدونم بتونید با اون سرعت دیالوگ کامل و فلسفی اون پیرمرد و پیرزن رو که قطعا سرعتشون کمتر از دخترکه واضح و دقیق بشنوید. نکته ی دوم متن دیالوگ هاست. "امان از جوان های این دوره زمانه، احترام بزرگتر سرشان نمی شود، غرورشان از قارون بیشتر است انگار آسمان باز شده و همین تحفه ها را تقدیم زمین کرده است (اینجا یه نقطه لازم داره قبل از بستن دیالوگ! در مورد دوتا دیالوگ دیگه هم نقطه رو جا انداخته بودید.)" سوال من اینه که آیا این واقعا دیالوگ یه پیرزن عابره که خمیده س و جز جلوی پاش چیزی نمی بینه؟ زیادی فلسفی و سنگین نیست این دیالوگ؟ شاید از ذهنشون بگذره.. من متوجه منظورتون هستم. اما به زبون آوردنش؟ در مورد پیرمرده هم همینطور. در مورد پیرمرده خیلی بیشتر! مواد؟ واقعا؟ قضاوت در این حد؟ و از اون اغراق آمیز تر اینکه به همین سادگی به زبون آوردش. دخترک دیالوگش نسبت به دوتای دیگه منطقی تر بود. (و چقدر برای جامعه ی امروزم متاسفم که مجبورم میکنه این دیالوگ رو "منطقی" بدونم!...) اما بازم به نظر زیادی بود.. هستن دخترهایی که شیطنت می کنن. اما معمولا قدم اول رو برنمیدارن. ولی خب این آخری رو نقد نبینید. صرفا نظرمو گفتم. جسارت نشه. هنوزم معتقدم ایده تون خوب بود و غافلگیری آخرش هم قابل قبول. فقط فکر کردم باید اینارو هم بگم. راضیم از اینکه خوندم این متن رو. بابتش ممنونم. موفق باشید.
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
سلام خیلی خیلی ممنون که با دقت به متنم بها دادین و خوندین متشکرم/ تصور من این بود که به محض شنیدن صدای پیرمرد یا پیرزن ناخواسته یا خواسته وقتی میشنوه مخاطب حرفاشون راوی هست سرعت قدم هاشو کم میکنه تا بفهمه و بشنوه چی میگن/ در مورد دیالوگ هاشون باهتون موافقم که توی دلشون میگن اما خب نیاز بود که توی مطلب حرف دلشون زده بشه نمیتونستم بگم "پیرزن در دلش گفت" واسه همین یکم مجبور شدم اغراق کنم/ در مورد دیالوگ پیر مرد هم به نظر من واقعا همچین تصوری از ذهن نصف افراد مسن میگذره حالا شاید ذهنیت و تصورشونو به زبون نیارن / دیالوگ دختر که متاسفانه واضح و غیر قابل انکاره باز هم متاسفانه / در کل در همه دیالوگ ها یه کوچولو اغراق نهفته بود/ اون دو تا نقطه هم دیگه به بزرگی خودتون ببخشین:) ممنون از ارزشی که گذاشتید و متن رو دقیق خوندین
j_seyedi
j_seyedi
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
جالب بود...ممنون اقای قوام
بهمن
بهمن
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
سلام وحید جون خیلی باحالی ،:.
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
توی اتفاقات روزاه ما زیاد پیش میاد همچین چیزایی و تو با این اتفاق پیش پا افتاده بهترین مطلب رو نوشتی ایول. من میبودم اصلا ب فکرمم نمیرسید:)))
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
ممنون علی جان چرا به فکر تو هم میرسه اگه دیدی سطحیه یکم بهش شاخ و برگ بده همین مثلا اغراق کن چند تا اتفاقم بهش اضافه کن:)
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود :)
MONA-R
MONA-R
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
واقعا خيلي قشنگ بود و اخرش رو هم ب بهترين نحو تموم كردين , خيلي خوشم اومد ,قلمتان مستدام,موفق باشيد :-)
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
خوشحالم خوشتون اومده:) همیشه لطف داشتین منا بانو:) موفق باشین :)
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
منتظر يه اتفاق بودم/ جالب بود
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
من هفتاد و هفت میلیون ایرانی رو از همینجا به چالش قضاوت بی مورد نکردن در مورد همدیگه و البته دخالت نکردن تو زندگی همدیگه دعوت میکنم :|
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
من تو همون چالش آب یخ شرکت کنم نتیجش بهتره :|
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
موافقم رویا خانوم:) چرا هاچ خانوم؟ یعنی نتیجه این چالش بدتر از چالش آب یخه؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود.. چرا بیشتر نمی نویسید آقای قوام؟ مرسی :-))
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
واقعااااااااااا؟؟ اعتماد به نفس گرفتم مررررررسی:)) قبلا زیاد مینوشتم اما الان مشکل کمبود سوژه دارم این قضیه هم اون جرقه اصلیش چون در واقعیت اتفاق افتاد به ذهنم رسید و نوشتمش:) مرسی از شما
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
قشنگ نوشته بودید و دلنشین :) و امان از قضاوت های بی مورد..
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
این قضاوت های عجولانه ادم رو عاصی میکنه همه ی اینا یه طرف.. اینکه حس کنی اطرافیانت باعث میشن نتونی اون طور که دلت بخواد رفتار کنی یه طرف.. آدمو دیوونه میکنن گاهی زیبا نوشتین:)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
تولدتون مبارک....ان شاءالله همه زندگیتون رو با شادی و رستگاری سپری کنید.:)
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/١٤
٠
٠
خیلی قشنگ تموم شد! چقدر که من از قضاوت های نابجا ضربه خوردم تو زندگیم.. :( ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤