زنی تنها در آستانه فصلی سبز

زنی تنها در آستانه فصلی سبز

نویسنده : وبگردی

من آدم وسواسی ای هستم. هر روز ناخن هایم را سوهان می کشم. موهایم را بالا جمع می کنم و شبیه به ننه گیله زن ها روسری ام را بالای سرم گره می کنم تا نکند تار مویی روی سرامیک نظم خانه را بر هم زند. کاغذی هر روز روی در پخچال ورق میخورد و برنامه های روزانه را سر ساعت چون آلارمی بر من گوش زد می کند. مثلا ساعت پنج عصر بعد از بازگشت از محل کار و صرف نهاری که بیشتر به یک شام رژیمی شبیه است تا وعده ی غذایی یک زن ایرانی، دوش گرفتن روی برگه کنار عدد نه نوشته شده. یعنی من باید قبل از حمام رفتن نه کار را انجام دهم. من آدم وسواسی ای هستم ؛ دستمال و جانماز و کتاب ها درست همان جایی هست که باید باشد. جوراب هایم هر شب در روشویی ساویده میشود، روی شوفاژ اتاق کنار دستشویی خشک می شود. شوفاژ این اتاق حکم خشک کن را دارد. کفش هایم همیشه دوست هستند و جفت به زندگی زل می زنند. با این توصیفات ناچیز وسواسی بودن یک زن مرتب دیده می شود ؟ باید دیده شود چرا که بعد از این همه دوندگی و حرف زدن با مراجعه کنندگان بانک باید حوصله ی مرا برای مرتب بودن در نظر بگیرید.

زندگی ام روی شوینده های بی بو رنگ باخته. یک سفیدی تو ذوق زنی که دوست داری رویش بالا بیاوری. حالت را با پارچه ی نمناکی ب‍‍پاشی روی پوست زندگی تا رگه هایی از بهار و پاییز و تابستان روی زمستانی زندگی ت به چشم بخورد. من زمستانم. یخ زده و بی روح که قلبم روی اسکاج ظرفشویی شسته شده. شبیه به زمستان هشتاد و پنج نه به زمستان های حالا که بی غیرت به بهار چسبیده اند. نه. من زمستان هشتاد و پنجم که برف روی زانوهایم چنبره میزد، باید تمام قوایم را روی پاهایم می ریختم که از برف بیاید بیرون و روی سفیدی دیگری جا بماند. زمستان پر و پیمانی که تو را دیدم. اصلا تو با کدام دانه ی برفی ریختی در دلم ؟ کدام جاده چتری شد دو نفره ؟ اصلا تو حالا کجایی ؟ بی خبرم. بی خبرم و تورم زهن آشوبم را کنار گردگیری خانه، التیام می بخشم. من به شستن جوراب و زندگی م سرگرم شدم. به شستن چشم هایم که تو را دیده بود. چرا شستم ؟ بزرگترین سوال جدی زندگی از من که چرا تو را دیدم و چشم بستم ؟

من آدم وسواسی ای هستم که نظم احساسم بهم خورده. دلم یک بی نظمی در هم میخواهد که کنارش قلبم را بریزم روی سرامیک براق کنار حمام ؛ بی آنکه نگران لک های قرمزی باشم که غلت میخورد و تا کناره های قالیچه راه می رود. دلم یک بهاری میخواهد که تکیه زند به شانه های محکم مردانه ات و بلند بلند بخواند یا مقلب القلوب و الابصار. دست محکمی میخواهم که اسکناس های تا نخورده ی لای قرآن را عیدی نگاهم کند، دلم یک بی نظمی ِ منظمی میخواهد که تمام برف های سال هشتاد و پنج را آب کند.

میدانی ؟ من آدم وسواسی ای هستم که زمستان روی دلم یخ بسته. زمستان هشتاد و پنج. نه این زمستان بی غیرت که تنه اش را می چسباند به بهار بی تو!

پ. ن : نشر این نوشته در ویژه نامه نوروزی  " ولایت قزوین "

==========

منبع:

http://mali-he.blogfa.com/post/189

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
از بهترین وبگردی ها بود. ممنون.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
عالی بود. عاااااااااااااااااااااااااالی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
یکی از بهترین وبگردی ها بود... مرسی :-))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤