امروز كتابي را شروع به خواندن كرده ام كه عالي است. كتاب «نه آبي، نه خاكي» از «علي مؤذني» كه دفترچه خاطرات يك شهيد بوده است... آنقدر زيبا و ملموس و واقعي و عاشقانه است كه به حال آنها حسرت مي خورم... آنقدر زيباست كه خودم را در جنگ مي بينم. در قطاري كه دارد به سوي جنوب، تالاپ و تولوپ مي‌كند و به افتخار مردان غيور و دليري كه درون خود دارد جيغ مي كشد تا صداي مردانگي آنها را به گوش دنيا برساند!

من در اين قطار چه مي كنم؟ حتما دارم مي‌روم آنجا كه به مجروحان رسيدگي كنم. اما يك قصد ديگر هم دارم و آن مكتوب كردن اتفاقات جنگ است! تمام رزمندگان به من مي گويند خواهر زهرا يا خواهر آقايي مثلا. من هم به همه ي آنها مي گويم پسرم! بعضي از آنها هم به من مي گويند ننه جون! يكي از آنها نامش "علي.ل" است. قد بلندي دارد با چهره اي مردانه و گيرا. پسر مؤدب، متين، باوقار و مهرباني است. گاهي روي من غيرتي هم مي شود! (اينها ويژگي هاي مرد روياهاي من است... بله! ظاهر هم خيلي براي من مهم است. نصيحت شنوي هم نداريم؛ لطفا سؤال نفرمائيد!) مثلا او دو بار به من گفته است: «آبجي درب كوپه را ببنديد». من هم كه حرف گوش نمي دهم. او براي بار سوم با تحكم مي آيد صدايش را هم كمي بالا مي برد و مي گويد: «خواهر من! گفتم در كوپه رو ببنديد!» من هم با اينكه در دلم او را تحسين مي‌كنم و صد برابر عاشقش مي شوم، به او مي گويم: «اين چه طرز صحبت كردنه آقاي ع.ل؟» او هم معذرت خواهي مي‌كند و با صداي مهربان خواهش مي كند كه من درب كوپه را ببندم! من هم با يك چشم غره كه مثلا از دستش ناراحت هستم درب كوپه را مي بندم. بعد پشت در مي‌خندم...

حالا روز عمليات است. عملياتي به نام "كربلا 7" معروف به "كربلا سِون"!!! پسرهايم همه رفته‌اند عمليات و من حال مادري را دارم كه فرزندانش و همچنين عشقش را با دست خودش به قربانگاه فرستاده است... بالاخره طاقت نمي آورم و يك جوري دزدكي يا زوركي به منطقه عملياتي مي‌روم! آنجا كه مي رسم پسرهايم را مي‌بينم كه همه آرام كنار هم خفته اند. آنها زيباهاي در خون خفته اند... از ميان آنها عبور مي كنم تا بالاخره علي را مي بينم! كنار جسم خونينش زانو مي‌زنم و با بهت نگاهش مي كنم. به او مي گويم: «شهادتت مبارك پسرم... اما تو هيچ وقت پسرم نبودي...»

بعد صداي عراقي ها را مي شنوم  كه دارند نزديك مي‌شوم. چشمم به گوشه ‌ي كاغذي مي افتد كه از جيبش بيرون زده است. آن را با عجله بر ميدارم. بلند مي‌شوم كه بروم. كمي مردد مي‌شوم چون يك كار انجام نداده دارم. اين قسمتش خصوصي است و به هيچكس ربطي ندارد كه من پيشاني علي را مي بوسم! بعد با تمام قوا مي دوم تا يك مكن امن پيدا مي كنم و مي‌نشينم. آنقدر دويده ام كه نفس برايم نمانده است. يك نفس عميق مي كشم و كاغذ تا شده را باز مي كنم و مي‌خوانم:

« خانوم  "ز.آ"  از دختر خوبي مثل شما بعيد است كه به ذهن پسر بدي مثل ع.ل بيايد! كه عاشق است. يعني بود. يعني هست... نه از خودتان مي‌پرسم: اين درست است كه دختر خوبي مثل شما اين وقت شب رختخواب ذهن مرا اشغال كند؟! اگر تو هم همينقدر عاشق مني و به من فكر مي كني، مبادا زنده برگشتنم از عمليات فردا را از خدا بخواهي...»

كاغذي كه با قطره هاي خون مزين شده را مي بندم و به خورشيد نگاه مي كنم كه از گريه چشمانش قرمز شده اند...

+ لطفا ع.ل را علي لاريجاني تلقي نكنيد!

+ قسمت قرمز(نامه) مربوط به خود كتاب است با كمي تغيير... البته تم كتاب عشق و عاشقي نيست اما بي نظيره...

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٠
٠
٠
چقد جالب خودتونو تصور کردین ! من همیشه با فیلمای پلیسی همچین تصوراتی از خودم میسازم :)))
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
ممنونم :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
خیلی خوووب بود نوشته تون لذت بردم واقعا افرین:)
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/١١
٠
٠
ممنون از لطفتون نسرين بانو....
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
عالی بود نوشته ی بی نظیری بود با لذت خوتدمش...
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/١٣
٠
١
ممنون دوست عزيز
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
خیلی دلنشین نوشتید و صادق... (درب صحیح نیست، "در" درسته/ من خودم هم بارها همین اشتباه رو میکنم ناخودآگاه!). موفق باشید خواهرم :-))
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
ممنون از لطفتون و اينكه صحيح در رو گفتيد. چشم از اين به بعد حتما رعايت مي كنم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤