پنجاه و پنج کیلو

پنجاه و پنج کیلو

نویسنده : sh_shabanpour

پنجاه و پنج کیلو. تمام چیزیست که از من مانده. پنجاه و پنج کیلو گوشت، استخوان، خون و روحی به سنگینی هیچ. ضعیف شده‌ام. همانند همیشه ایستاده‌ام و مرگ به سمتم می‌دود اما لاشخورها به دور سرم نمی‌چرخند هرگز. کسی مرا نمی‌خرد، به هیچ قیمتی، حتی مفت .

پوستم تنگ شده، استخوان‌هایم  فضا می‌خواهند و گلویم می‌سوزد. آه، گلویم. آن‌قدر حرف‌هایم را قورت داده‌ام که زخم شده است. حرف‌های بزرگ، تلخ، تیز. روزی گلویم پاره می‌شود و در هجوم این حرف‌های فاسد، آغوش چسبنده زندگی تکه تکه خواهد شد .

چند سال پیش در ساحل نشسته بودم، رو بروی  افق. هنوز زنده بودم. زندگی می‌کردم. هنوز در آیینه مردی را می‌دیدم که مرا می‌بیند. با من حرف می‌زند هر چند بی‌صدا. ناگهان کلاغ‌های پیر پایین آمدند. صدها کلاغ. به روی شانه‌هایم، سرم و تنم نشستند. سیاه پوش شدم. منقارهای‌شان تیز بود و چشمان‌شان بسته. آرام آرام و بی‌صدا چشمانم را بوسیدند. نگاهم تکه تکه شد. و بعد از مدتی کوتاه کاسه چشمم خالی بود و دیگر نمی‌دیدم. چند سالی ست دیگر نمی‌بینم.

در جایی می‌نشینم، انسانیت را به تن می‌کنم و ساز می‌زنم. از هیچ می‌نوازم اما گوشی نمی‌شنود و کلاهم  خالی‌تر از من خاک می‌خورد. کودکان گردم جمع می‌شوند و دنده‌هایم را می‌شمارند و من لحظه‌ها را .

آری لحظه‌ها. قربانیانی که خود سر تعظیم فرو می‌آورند تا نیزه‌های کند زمان سنگین و رنگین برافراشته شوند. بدون جنگ. بدون مبارزه. سربازان یک عمر. از این رو از عقربه‌های ساعت، تقویم‌های خط خورده وشمع‌های کیک تولد خون می‌چکد و من بیمارم. چرا که نسیان را نمی‌فهمم. هیچ چیز را فراموش نمی‌کنم. خون را می‌بینم، می‌نوشم، می‌گریم. هر شب تا صبح جمجمعه‌ام را با قلم سوراخ می‌کنم و کاسه سرم را میتراشم تا سبک شوم. حافظه‌ام را در کیسه‌های زباله می‌ریزم، اندیشه‌هایم را برای موش‌ها خرد می‌کنم و دیگر چیزی نمی‌ماند. صبح‌ها از هیچ متولد می‌شوم و شب‌ها در هیچ می‌میرم .

کودک که بودم می‌دویدم. فراموش می‌کردم و در نقاشی رویاهایم کلاغ‌ها مهربان بودند. سیاهیه حاجی فیروز مرا می‌خنداند و آدم برفی‌ها در زمستان معنا می‌گرفت، پس از بارش برف. اما سال‌هاست همه چیز بی‌رنگ شده است. سال‌هاست سینه هر که را می‌درم قلبی نمیابم تا جعبه تنهاییم را پر کنم. من تنهام. خستم. از هیچ لذت نمی‌برم. اما چیزی هست که برایش می‌مانم. برایش نفس می‌کشم. چیزی که شاید هیچگاه تغییر نکند اما می‌تواند دنیایی را تغییر دهد. چیزی به وزن پنجاه و پنج کیلو.

شهاب شعبانپور

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Samira
Samira
٩٤/٠١/٢٩
١
٠
نظر خاصی ندارم :| بگم مطلب و درک نکردم اشکالی داره ؟
sh_shabanpour
sh_shabanpour
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
در جایی می‌نشینم، انسانیت را به تن می‌کنم و ساز می‌زنم. از هیچ می‌نوازم اما گوشی نمی‌شنود و کلاهم خالی‌تر از من خاک می‌خورد. کودکان گردم جمع می‌شوند و دنده‌هایم را می‌شمارند و من لحظه‌ها را .
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
چه قدر خوب که اخرش امیدوارانه تموم شد حتی به خاطر پنجاه و پنج کیلو گوشت و استخون هم که شده :)
sh_shabanpour
sh_shabanpour
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
جالب بود تا حالا همچین نگاهی ندیده بودم :) خوبه که خودتون خودتون رو باور دارید و دوست دارید.
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
این جمله خیلی خلاقانه و بصری بود :"کودکان گردم جمع می‌شوند و دنده‌هایم را می‌شمارند و من لحظه‌ها را ." ... تعبیر زیبایی از تغییر داشتید. خیلی موفق باشید :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
این عالی بود. آقای شعبانپور، فضای فوق العاده ای ترسیم شده بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
فضای ذهنی انتزاعی بسیار خلاقانه ای رو ترسیم کردید. سیاهیِ موجود در جملات بطور بالقوه یک اشکال نیست جناب شعبانپور عزیز اما پایان بندی ای که شما در نظر گرفتید(شاید با نیم نگاهی به هیات داوران و مسائل و قواعد جشنواره ای) چندان مناسب این فضایی نبود که خودتون بخوبی طرح و ترسیمش کردید. کاش با همون سیاهی مطلقی که در پیش گرفته بودبد تمومش می کردید. گاهی اوقات این چرخش های دوربینی(نگاه، زاویه، راوی) برای یک متن گران تموم میشه. چند نکته ویرایشی و تایپی هم داشتید در نیمه دوم مطلب...در "جمجمعه"، عین لزومی نداره. در "رو بروی" فاصله لازم نیست. در "سیاهیه" ه در انتها لازم نیست. در "خستم" الف کم داره./// در کنار جزئیاتی که عرض کردم باید به این هم اشاره کنم که بیش از هفت هشت جمله ی شاهکار از شما خوندم در این یادداشت که واقعا خلاقانه بودند و کاملا متناسب و همسو با فضایی که خلق کرده بودید. قلم بسیار توانا و ذهن ایده پرداز و جسوری دارید... بیشتر بنویسید و ارسال کنید تا ما هم بخونیم و لذت ببریم... مرسی :-))
sh_shabanpour
sh_shabanpour
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
سلام اقای شمشیری- مرسی که با این دقت متنمو خوندی. با یه نیم نگاه به گذشته ادبیم باید بگم حق با شماست. هیچ وقت صواد یا شایدم ثواد درست حسابی نداشتم. نگارش و ویرایش لازمه یه متن خوبه که برای من خیلی خیلی حوصله سر بر و الکیه :) این متن سال 87 در نشریه روز از نو دانشگاه سجاد چاب شد و جالبه بدونی همون فایلو بیدا کردم و الان متوجه شدم که احتمالا اگر سردبیر همت نکرده باشه اون سال هم این غلطا بوده :)) خودت حتما میدونی مسابقه ادبی اصطلاح اشتباه و بی معنی هست.نوشتن یه هنره و مگه میشه میزانی برای هنر تعریف کرد. مثلا گردش دوربین تنها دلیل نوشتنه 55 کیلو بوده. یه متن از دل 30 سال لمس و حس زندگی در میاد. جاییکه در 4 جمله زاویه زندگی که لازم بوده عوض کنه را عوض میکنه. البته تکنیک های نویسندگی و ویرایش معیارهای خودشو داره. ممنونم دوست من.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
متن رو خیلی دوست داشتم. اما آخرش رو نپسندیدم یه دفعه رنگ عوض کرد...
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠١/٣٠
٠
١
من هم توی یک دوره ای از زندگی همین سردرگمی و پریشان گویی رو داشتم از کوزه همان برون تراود که در اوست نمیدونم چرااما حس کردم الان نیازه که اینو بهت بگم:این نیز بگذرد
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣٠
٠
١
55کیلو وزرنه خوبیه...البته برا من...کلی باهاش فخر میفروشم :))) قشنگ نوشتین...اگه هرکدووم از ما بتونیم همون کودکی رو حفظ کنیم زندگیمون شاد میمونه....قلمتون مستدآم :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
موضوع خاصی نداشت جز کاربرد یک سری تشبیه و استعاره و کنایه:-)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦