شاعر دیوانه / داستان کوتاه

شاعر دیوانه / داستان کوتاه

نویسنده : a-pooryousof

سرش تو کار خودش بود، می‌رفت دانشگاه و اوقات بیکاری برای کمک خرج هم به کافه‌ای نزدیک خانه‌اش می‌رفت. چند روزی بود که در طبقه پنجم آپارتمان روبرو رفت و آمدها زیاد شده بود، مثل این‌که خانواده جدیدی داشتند اساس کشی می‌کردند آنجا. چند روز بعد وقتی زیر آفتابی که از پنچره وارد خانه می‌شد روی مبل ولو شده بود، صدایی به گوشش رسید. صدای سنتور بود، از طبقه پنچم آپارتمان روبرو می‌آمد و همراه آن صدایی می‌خواند:

چرا رفتی چرا من بیقرارم/ به سر سودای آغوش تو دارم/ نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست/  ندیدی جانم از غم نا شکیباست /چرا رفتی چرا من بیقرارم.

گوشی‌اش را در آورد و صدا را با همون کیفیت نا مفهوم ظبط کرد. نمی‌دانست که چه اتفاقی دارد می‌افتد فقط احساس انرژی بیشتری می‌کرد. نمی‌دانست دلش پیش دختر  خواننده طبقه پنچم گیر کرده بود یا عاشق صدای سنتور شده بود. سنتوری خرید و از روی همان صدای نامفهومی که ضبط کرده بود شروع به تمرین کرد، بعد از چند وقت توانست صدایی مثل صدای ضبط شده دربیاورد، روی پنچره چیزی نوشت و دختر هم پنچره اتاقش را باز کرد و شاعر می‌نواخت و می‌خواند:

خیالت گرچه عمری یار من بود امیدت گرچه در پندار من بود/ بیا امشب شرابی دیگری ده ز مینای حقیقت ساقرم ده/ چرا رفتی چرا من بیقرارم 

هردوی آنها بسیار خوشحال بودند، پسر روی شیشه چیزی نوشت.

ساعت‌های 5  عصر بود که دختر وارد کافه شد، پسر به استقبالش رفت و رو به رویش نشست، حرف زیادی با هم نزدند. پسر بیشتر به دستان دخترک خیره بود و فکر می‌کرد که این انگشتان چگونه آن نوت‌ها را می‌نوازند. موقع رفتن پسر ادامه‌ای برای شعر گفت: دل دیوانه را دیوانه‌تر کن، مرا از هر دو عالم بی خبر کن .

مدتی بین آن‌ها گذشت، پسرک به خواستگاری رفت ولی جواب رد شنید. چون خانواده دخترک نمی‌توانستند و شاید هم نمی‌خواستند دخترشان را به دانشجوی ادبیاتی که برای تحصیل از شهرستان به آن‌جا آمده بود و کار درستی هم نداشت بدهند. یک سال گذشت و پسر جوابی جز نه نمی‌شنید. بعد از یک سال طبقه پنچم خالی شده بود و شعر هم تکمیل بود و پسر افسوس می‌خورد که دیگر کسی نیست که بتواند آن را بخواند و در جواب آخرین نامه دختر فقط این شعر را نوشت: اندازه صد سال نوری از دلت دورم، باید همیشه دور باشم از تو مجبورم/ یا گریه‌هایم را میان شعر میگویم، یا مینوازد گریه را نت‌های سنتورم

حالا تنها کار پسرک شده آموزش سنتور با تنها نت و شعری که بلد بود، به هم اتاقی‌هایش در بیمارستان اعصاب و روان

چرا رفتی چرا من بیقرارم؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
زیبااااااااااااا وکوتاه وغم انگیزززززززززززززززززززززززززززززوعاشقانهههههههههههه
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
تشكراز شما
PDrAM
PDrAM
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
سلام...همین طوری یهویی به دلم نشست....قلمتان مستدام..:)
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
همين طور يهويي تشكرات
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٩
١
٠
خیلی ایده قشنگی بود! پایان بندی هم فوق العاده بود البته که در پرداخت کمی عجول بودید. چرا با دیدن دستهای دختر فکر میکرد که چطور او بتواند چنان زیبا بنوازد؟ چون ریز و کوچک بود؟ چون نقص عضوی داشت؟ چرا با خانواده دختر رایزنی نکرد که متقاعد کند؟ خانواده اش چرا کمکش نکردند که بدستش بیاورد؟ در کنار این نکات، قرار ملاقات و رسیدن به کافه خیلی خیلی خوب از کار در آمده بود و البته پایانش هم خیلی خوب بود. فقط چند نکته ریزِ املایی رو عرض کنم و ... رفع زحمت! : اساس کشی صحیح نیست. یا بنویسید اسباب کشی و یا اثاث کشی./ پنچره؟ البته که در صفحه کلید حرف ج دقیقا در کنار حرف چ هستش! می فهمم! / نا مفهوم.. فاصله نذارید بین این دو. / پنچم؟ ج؟ چ؟ / همون...با توجه به بقیه متن: همان. / ظبط... ضبط / نوت‌ها... نت ها / بازهم از این ایده های خلاقانه برای ما بنویسید. بیشتر اشکالات تایپی که من دیدم به عجله و بیدقتی برمیگرده که توقع دارم با توجه به این قلم توانایی که دارید اونجا رو هم تقویت کنید... منتظر بقیه داستان های شما هستم.. :-))
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
اول كه من ايكون سر پايين رو ميزارم/دوم دستان دختر نه نقص داشت نه كوچك بلكه از هنر ان دست ها مات مانده بود/ سوم خانواده دختر بهانه مياوردن ديگه/ چهارم من يه دور ديگه بايد برم امتحان املا بدم هر چند بعضي بد نويسي ميشه گردن شبكه هاي اجتماعي انداخت/ اخر م تشكر از اين كه وقت گذاشتين شما يه نعمتي برا ي سايت
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
چیزایی که تو داستانتون خوشم اومد : روش تکمیل کردن شعر و این که صدای سنتور و ضبط کرد و بعدا اونم شروع کرد به نواختن و شعر گفتن و همینطور قرار ملاقات و پنجره ها و همینطور این که رفت بیمارستان اعصاب و روان که همه ی اینام به رشته و احساسی بودنش میخورد، یعنی شخصیت پردازی پسر خیلی خوب بود که یعنی شما ادم خلاقی هستید و به اطرافتون تقریبا با دقت نگاه میکنید ولی تو پرداخت داستان منم با اقای شمشیری موافقم. عجول بودن از سرو روی داستان میریخت. که معلومه کار رو بازنویسی نکردید و همون موقع که به ذهنتون رسیده نوشتید و فرستادید. نکه خودمم عجولم تو نوشتن درکتون میکنم و میفهمم جریان از چه قراره ولی خب اگه میخواید روز به روز بهتر شید باید دقت به خرج بدید، نویسندگی بدون دقت یعنی هیچی! چون باعث میشه مخاطب حین خوندن گیج شه. چون یه نویسنده وقتی متنشو در معرض عموم میذاره باید خواننده هاشم در نظر بگیره و فقط فکر لذت بردن خودش از نوشتن نباشه. برا همین منم مجبور شدم با دقت بشم پس اگه دوست دارید بنویسید و در معرض عموم بذارید شمام باس دقتتونو بیشتر کنید چون مخاطب باهوشه و انتظار داره چیزی که میخونه خوب پرداخت شده باشه نه عجولانه که اگه چندین متن رو از یه نفر به مرور بخونه و ببینه تو همش عجوله و این که مخاطب هم بتونه حس رو خوب بفهمه براش مهم نبوده باعث میشه دلسرد شه و شاید دیگه طرف نوشته های طرف نره ولی وقتی ببینه تو هر متنیش نسبت به متن قبلی سعی میکنه پیشرفت کنه اینجوری مشتاق میشه به خوندن نوشته های اون شخص. که یعنی اشکال داشتن عیب نیس. سعی در برطرف نکردن اونه که عیبه. میدونید هیچ نویسنده ای حتی خود اقای شمشیری از اول این همه مهارت نداشتن.یه نویسنده به مرور تجربه کسب میکنه و تو نوشتن مهارت پیدا میکنه پس ناامید نشید و فکر نکنید اگه الان اشکالی دارید دیگه نمیتونید پیشرفت کنید و ابروتون رفته جلوی بقیه و همه تا ابد شما رو همینجوری میشناسن. نه. ادم همیشه پیشرفت میکنه اگه بخواد و این باعث میشه تصور اطرافیانم راجع بهش عوض شه کم کم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
مرسی از توضیحات شما خانم فوفانو.../ جناب پوریوسف شما لطف دارید و با توجه به ذهن خیلی خلاق و قلم توانا و پرداختهای خوبتون، حیف هستش که جزئی نگری نکنم و به نوعی خودم رو موظف میدونم تلنگر بزنم... امیدوارم صراحت لهجه من کسی رو نرنجونه و لحظه به لحظه شاهد پیشرفت شما بزرگواران باشم... یاحق :-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
اقای شمشیری لحن شما که مشکلی نداره :) حتی خود اقای پوریوسف هم ناراحت نشدن چون شما همیشه در نهایت ادب حرف می زنید. فقط من تو تخته سیاه یه کامنت از ایشون دیدم که خب باعث شد خودمو موظف بدونم بیام یه توضیحاتی بهشون بدم تا این اول راهی ناامید نشن اخه خودم تجربه کردم و برام قابل درک بود برا همین. وگرنه حرفای شما مشکلی نداشت :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
آخــــــــــــــــــی چه غمگینانه :/ شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات