مامان بابا، ما پرنده نیستیم!

مامان بابا، ما پرنده نیستیم!

نویسنده : mahnaz_a

بچه که بودم، خانه مان حیاطی داشت که توی باغچه اش پر بود از درختهایی مثل انجیر و سیب و نارنج و خرمالو. همه ی درختها را دوست داشتم. انجیر پاتوق گنجشکهای دم صبح بود. سایه ی سیب آکنده از کودکی و خاله بازی بود. بهار نارنج های درخت نارنج امید می بخشیدند. اما خرمالو... تنها دوتا خرمالوی نارس گس در بالاترین شاخه اش داشت. درخت مغموم معصومی بود. (این را بعدها فهمیدم)

با همه‌ی اینها، چیزی که درخت خرمالو را از سایر درختان متمایز می کرد، نه آن دوتا خرمالوی کال، بلکه آشیانه‌ی روی یکی از شاخه هاش بود. از روزی که دیدم یک جفت پرنده دارند روی شاخه‌ی درخت خرمالو لانه می‌سازند، تمام هوش و حواسم پی شان بود. یادم نمی رود یکروز صبح که چشمهایم را باز کردم و آسته رفتم سروقتشان، سه تا تخم کوچولو توی آشیانه بود. آنقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست لبهایم را بگذارم رویشان و هر سه را بوس مالی کنم. از آن روز برنجهای غذام را کمتر می خوردم تا اضافه‌ی غذای بیشتری برای پرنده‌ی روی شاخه کنار حوض بریزم. زمان سپری شد و جوجه‌ها از تخم بیرون آمدند و با جیک جیک‌شان ذوق کودکانه‌ام را چند برابر کردند. همان عصر روز تولدشان گربه‌ی خپلوی طبقه بالایی ها آمد یکی شان را خورد. این باعث شد پرنده ی ماده بیشتر مراقب جوجه ها باشد اما...

چند روز بعد، من و جوجه ها هر چه منتظر مامان شان شدیم، نیامد. پرنده ی ماده رفته بود! برای همیشه! درخت خرمالو غمگین شد. من از پشت پنجره غمگینتر از درخت خرمالو، جوجه‌ها توی آشیانه، غمگینتر از من و درخت! بابا را مجبور کردم چهارپایه بگذارد زیر درخت و برود به جوجه ها غذا بدهد. روز بعد جوجه ها تقلا کردند پرواز کنند و خودشان غذا تهیه کنند. جوجه ی بزرگتر آنقدر زور زد تا پرید و پرواز کرد. جوجه‌ی کوچیکتر، پرید و افتاد زیر درخت خرمالو. دویدم توی حیاط. رفتم توی باغچه و جوجه هه را دیدم که مظلومانه افتاده، بالش داغان شده، صدای جیک جیکش در نمی آید. گریه کردم و میان دستهای لرزان کوچولویم بردمش توی خانه. بابا نبود. مامان هرکاری کرد نتوانست خوبش کند. روی پتوم گذاشتمش و پتوی عروسکم را روش انداختم و کنارش با گریه خوابم برد. بیدار که شدم جوجه نبود. دویدم توی حیاط بابا را دیدم که زیر درخت خرمالو چاله می کند. حواس پرت پرسیدم بابا جوجه رو ندیدی؟ بابا جوجه ی مرده را انداخت توی چاله و رویش خاک ریخت. بغضم ترکید. نرفتم زیر درخت. نگفتم دفنش نکن. به جاش، دویدم توی آشپزخانه و با گریه از پشت مامان را بغل کردم. قصه‌ی جوجه ها و آشیانه ی درخت خرمالو تمام شده بود...

این روزها زیادی با جوجه های درخت خرمالو همزاد پندازی می کنم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
صادقانه و زیبا بود. با یه چاشنی تلخ. به نظر اینجانب، نوشتنتون خیلی خوبه. ادامه بدین. علاوه بر اون، در مورد این مطلب، موضوع رو هم قشنگ انتخاب کرده و بهش پرداخته بودین. ایشالا مطلب به مطلب هم بهتر میشین. پ.ن: تریپ منتقد ورداشتم، الکی مثلن منم بلدم نقد کنم!
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
متشکرم از حسن نظرتون. امیدوارم جیمی خوبی بشم.
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
چه بغضی داشت این نوشته ... :( یاد دوران کودکی خودم افتادم که زدم پای مرغمون رو شکستم :دی ولی فکر نمیکنم هیچ پدر و مادری راضی بشن تا این حد با بچشون رفتار کنن ... اگرم کاری شبیه پرنده ها میکنن مطمئنا دوست دارن که به خودمون بیایم ، به هر حال تا ابد که نباید به پدر و مادر وابسته بود :) ، البته امیدوارم منظور یادداشت رو درست متوجه شده باشم :)))
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
اصولا بچه ی شیطونی بودید ^_^ بله پدر و مادرا دوست دارن بچه هاشون مستقل و کار کشته بشن :)
Mahtab_Hooshmand
Mahtab_Hooshmand
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
آره خیلی بغض داشت منم یاد کودکی خودم افتادم... قشنگ نوشته بودند.
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
ممنونم
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام... ورود شما را به این فضای صمیمی خوش آمد میگم. چقدر صمیمی و دلی نوشته بودین اولین مطلبتون رو! آسته را آهسته می خواستین بنویسین؟... مشتاق مطالعۀ متون زیبای شما هستم.
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام و متشکر از شما.حقیقتا آسته، همون آسته هست در نوشته های من. چینش مجدد کلمات برام لذت بخشه. ممنونم از حسن نظرتون به این نوشته :)
Rgon14
Rgon14
٩٤/٠١/١٨
٢
٠
سلام بسی لذت بردم از قلم تان :)
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
متشکر از حسن نظرتون :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام ... واي عالي بود . مرسي مرسي مرسي . جالب است كه در تمام طول متن يك بار هم از متن خارج نشدم موفق باشيد
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سلام ممنون از شما که انگیزه نوشتن میدید ^_^
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
تصویرسازی بسیار خوب و قلم گرمی دارید. چند کلمه محاوره رو هم اگر رسمی می نوشتید دیگه حرف نداشت! البته که این احتمال وجود داره که شما تماما محاوره نوشته باشید و در ویراستاری سایت تا حدودی تغییرات اعمال شده باشن. بهر حال محتوا و ایده و شروع و پایان بسیار سنجیده ای داشتید و برای شروع در سایت استارت بسیار امیدوارکننده و قدرتمندی محسوب میشه. بهترین ها رو براتون آرزو میکنم :-))
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خییلی ممنونم آقای شمشیری گرامی. حتما روی نقطه ضعفهای نوشتاریم کار می کنم. نه سایت عینا یادداشت رو قرار داده و ویرایش نکرده. :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
جالب وزیبااااااااااااااااا ولی من کلانمیتونم باحیوانات ارتباط برقرارکنم نمیدونم چرا
mahnaz_a
mahnaz_a
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
یعنی می ترسید؟ خب منم حیواناتو دوس دارم ولی ارتباطی باهاشون ندارم :دی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤