فقط اسمش کتابخانه است

فقط اسمش کتابخانه است

نویسنده : زهرا خدائی

ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر است، لباس‌هایم را می پوشم و راهی کتابخانه می‌شوم، توی خانه تمرکز ندارم و برای همین کتابخانه می‌تواند بهترین مکان ممکن برای درس خواندن باشد

روزهای اول که می رفتم افراد کمی در سالن مطالعه بودند و همه هم اهل مراعات کردن. چند روزی گذشت، کم کم سروکله ی یک گروه ِ پنج نفره‌ای پیدا شد و همزمان با پیدا شدنشان پچ و پچ و هر هر کرکر هم پایشان به سالن باز شد.

مثلا آمده بودند برای کنکور درس بخوانند، وقت ناهار می رفتند سالن بغل تا غذا بخورند و خب مگر میشود چند نفر دختر با هم جایی باشند و حرف نزنند؟ بعد از ناهار می آمدند توی سالنی که بقیه درس می‌خوانند و خش خش پلاستیک و ترق و توروق ظرف و ...

سروصداها تقریبا خوابیده و همگی مشغول درس خواندن هستیم که باز همین گروه شروع میکنند به پچ پچ کردن، آخ که چقدر پچ پچ کردن بیشتر از بلند حرف زدن روی اعصاب است. از همه چیز میگویند. بعد میروند سراغ گوشی هم و یکی عکس‌های عروسی داداشش را نشان میدهد. گوشی یکی دیگر زنگ میخورد و همانجا شروع میکند به حرف زدن، سالن تقریبا در انحصار همین گروه است، از اینکه دو میز را کامل برای خود گرفته‌اند میگذرم.

درس هایم در حال تمام شدن هستند. سعی میکنم تمرکز کنم تا خوب مطالب را بفهمم. دلم میخواهد سرشان داد بزنم، اما نمی‌شود، کاش کتابخانه مسئول درست و حسابی داشت. فقط دعا میکنم که یک کتابخانه‌ی خوب و شیک‌تر از اینجا پیدا کنند و از این به بعد آنجا بروند!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
ممنون بات حقیقتی که شاید همه ی ما آن را حداقل یه بار تجربه کرده باشیم نوشتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
خواهش میکنم :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
زیاد ناراحت نشین ...... بعد که درساتونو افتنادین همه ی اینا خاطره میشه...... خخخ
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
با تشکر از امید دادن شما :دی :)))
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
عاخ عاخ...اينقد دلم پره از دست كتابخونه ها...بعضيام فقط كيفاشون روي صندلي حضور دارن...خودشون معلوم ني كجان!از دوستاشونم ميپرسي ميگن الان برميگردن!!!حالا تا ساعت 8 شب بشيني هم كسي بر نميگرده!
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
ای بابا :| خدا یه جای خوب نصیبشون کنه :)))
paariss_j
paariss_j
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
بعضی ها خیلی بی مراعاتند...
هاچ
هاچ
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
این عکس پاندائه چقدر خوبه دوسش دارم! :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
بلی داد از این بعضی ها ...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٢
٠
٠
یه وقایع نگاری ساده و قشنگ بود. ممنونم خانم خدایی بزرگوار.. آرامش هاتون برقرار :-)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
ممنون بسی :) لحظه های شما هم پر از آرامش :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٢/١٢
٤
٠
آقا یه چیزی هست که من نمیدونم اسم این بیماری چیه! ولی وقتی تو جاهای حساسم در حد ضربه مغزی خندم میگیره! مثلا سر کلاس، سالن مطالعه، اتاق استاد. در کل که خندم میگیره ولی این سه جا دیگه واقعا اشک از چشمام سرازیر میشه! ای کسانی که در سالن مطالعه توی دلتون به من فحش می دادین! همینه که هست، از این به بعدم برنامه همینه (خخخ)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
منم :| :)))))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
:| من دیگه حرفی ندارم :/، جراتم ندارم چیزی بگم ، نیش میزنی :))))
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
تو تنها نیسیتی :)))))
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
خخخ
هاچ
هاچ
٩٤/٠٢/١٣
١
٠
:)) :دی
f_davoodi
f_davoodi
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
حالا کاش فقط پچ پچ باشه من یه مدت کتابخونه میرفتم سه تا دختر بودن که هر کی از در میومد تو شروع میکردن به مسخره کردن بهش و هی میخندیدن .
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
واقعا که :|
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
جالب بودمیتونم بپرسم توکدوم کتابخونه همچین شرایطی من کههرجامیرم جرات ندارم سلام کنمممممممممممممممممم
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
یک کتابخونه ی عمومی بی در و پیکر ! مثلا از شرایط استفاده از سالن مطالعه اینه که عضو اون کتابخونه باشی ولی من اصلا عضو نیستم و همینجوری میرم ، یکی ام نیومد بهم بگه تو کی هستی :)))
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
اون دخترا گذشت ی من بودن :)))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
صحیح :دی، بقیه هم بیان اعتراف کنن :))))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
یاد سالی که با دوستم میرفتم کتابخونه پارک ملت افتادم. ما هم مثلا واسه کنکور درس میخوندیم :)) نوبتی موبایل کوک میکردیم میخابیدیم. هیچ سالی تو عمرم به اندازه سال کنکورم نخابیدم :))))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/١٣
٠
٠
خواب هایتان آرام و مستدام :دی :))))
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
سلام...احسنتم...آفرین...
خانوم دنجرز
خانوم دنجرز
٩٤/٠٢/١٦
٠
٠
سلام ، تشکر :)
لیلی
لیلی
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
حرف دل من را زدین (چی میشخه چندتا دختر کنار هم باشن و حرف نزنن) مثل یک خوره لاعلاجه مسری هم هست متاسفانه کم حرفی براشون عیبه درحالیکه سعدی میگه کم گوی و گزیده گوی چون در خطاب به این خانم ها باید بگم : ارامش و تمرکز داشتن در اماکن عمومی حق مردم است اگر رعایت نکنید به حق الناس که گناه کبیره است دچار میشین
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
واقعا ... ولی کو گوش شنوا ...
ns_banihashem
ns_banihashem
٩٤/٠٦/١٢
٠
٠
این یعنی حس مشترک :(((
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٠٢
٠
٠
ای داد بیداد :((
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
جدا چرا کتابخونه ها یک مسئول مسئولیت پذیر نداره !
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٠٢
٠
٠
مسئولینش حال ندارن و خسته ن کلا :دی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨