کسی که دیگر نیست...

کسی که دیگر نیست...

نویسنده : m_ehyaei

- حاج آقا؛ حاج آقا که می‌گن کدومه؟! خیرِ سرمون اومدیم تو این محله واسه کمک، از وقتی اومدیم چپ می‌ریم راست می‌ریم میگن برین پیش حاج آقا! از حاجی بپرسین !

- ای بابا چه طور نمی‌شناسیش یه محله ست و یه حاجی! اونه! همون که کت و شلوار طوسی تنشه و عرق چین روی سرش داره ... اون خانومه هم که اون طرفش ایستاده و چادرشو تنگ گرفته خانومشه حاج خانوم ... خدا خیرش بده مادری کرده واسه همه بچه‌های این محل، جواهریه خدا می‌دونه ... البته حاجی رو اینطوری شَق و رَق نبین! بنده خدا چند سالی هست فراموشی داره ... چه می‌دونم چی میگن همین آلزایمر! از من نشنیده بگیر البته ... ولی هر چی هست که حساب و کتاباش هنوز سرِ جا و درسته! یعنی از قدیم همین طور بوده ... همینه که به اسمش قسم می‌خورن تو راسته بازار !

(مرد کاملی بود مو و محاسنش سفید یک دست بود، بهش می‌خورد شصت و هفت، هشت سالش باشد. خیلی سر حال به نظر می‌رسید، مرتب و اتو کشیده و عصا به دست. با آن قامت کشیده و هیکل رشید اصلا بهش نمی‌آمد مریض باشد! عیالش اما حسابی شکسته بود، شونه‌های افتاده و قد خمیده ... باورم نشد وقتی گفت ده، دوازده سال از حاجی کوچک‌تر است!)

- ای بابا بنده خدا! این‌که یعنی حافظه کوتاه مدت تعطیل که !

- البته چند سالی هست اینجوری شده ... همین حاج خانومو می‌بینی، همین بنده خدا تو این چند سال این‌قدر پیر شد و گرنه برای خودش شیرزنی بود ! بچه‌ها که رفتن سر زندگی‌شون موندن همین دو تا. اگه از حاج خانوم بپرسی حال و احوالت چطوره هنوز مثل همیشه مثل قدیم میگه شکر الحمدالله! ولی کیه که ندونه تو این مدت مراقبت از حاجی چه جونی گرفته ازش ...

.

.

.

-  بَه سلام چطوری؟ از این طرفا؟ کجایی تو بابا کم پیدایی سراغی هم از ما نمی‌گیری؟ یه ماه پیش قرار بود یه سری از ما بزنی راجع به اون موضوع یه کم اختلاط کنیم !

- سلام؛ چی بگم شرمنده ام! می‌خواستم بیام پیشت نشد دیگه ... مصیبت زده شدیم !

- ای بابا خدا نکنه چی شده؟! ما رو جون به لب کردی که !

- حاج خانوم رفت به رحمت خدا ...

- کی؟! حاج خانوم ؟! کدوم ؟! زنِ حاجی رو میگی ؟! جدی؟! ای بابا خدا بیامرزه ش ... لا اله الا الله ... چیزیش نبود که ! بنده خدا سنی نداشت که !

- دیگه مرگ حقه، اجلت که برسه نیگا نمی‌کنه پیری، جونی، چند سالته، مریضی یا سالم ... خدا بیامرزش ... راحت شد !

- خوب حاجی، حالِ حاجی چطوره؟!

- چی بگم آخه خدا خیرت بده؟! حاجی به کل از دست رفته! مصیبتی شده! بچه‌هاش حیرون و سرگردون موندن! این بنده خدا که هوش و حواس درست و حسابی نداره اول بهش نگفتن فرستادنش خونه یکی از آشناها اون روز تا شب ظاهرا خیلی بی قراری کرده، مدام اسم حاج خانومو میاورده، رُس شونو کشیده بوده! یه هفته‌ای همین جوری سر کردن دیگه ... بعد باز شور و مشورت کردن گفتن خوب بهش بگیم صبح هفتم بهش گفتن تا شب اینقدر بی تابی کرده و زجه زده از حال رفته، بیمارستان بستریش کردن ... آخه می‌دونی چیه، لامصب بیماریه بدیه باز فرداش روز از نو روزی از نو ... بچه‌هاش هم اسیر و عبیر شدن! حالا می‌فهمن حاج خانوم خدا بیامرز چی می‌کشیده تا از پیرمرد مراقبت کنه، همینه جونشون به جون هم بند بود! خدا هیچ بنده‌ای رو محتاج کسی نکنه ... حاجی رو ببینی نمی‌شناسیش! پیرمرد آب شده تو همین به ماه. شده پوست و استخون ! .

.

.

.

- دو تا اعلامیه هم این طرف بچسبون. بقیه رو هم ببر تو محل و در و همسایه و مسجد بده. صندلی‌های حیاط رو هم بچینین تا صبح. خرما و چای و مخلفات هم هر چی هست بنویسین یه جا بریم بگیریم. حواستون باشه چیزی کم و کسر نیاد ها خدا رو خوش نمیاد اون خدا بیامرز حق پدری داشت به گردن همه. حاجی مرد با آبرویی بود نباید خدای نکرده کم بزاریم براش ...

آخ که روحت شاد باشه پیرمرد که طاقت دوری عزیزتو نداشتی. می ذاشتی لااقل یه سال بگذره که بچه‌هات همین جور رختِ سیاه به تن نمونن !

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن ... الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست ...!
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
١
٠
یک داستان کوتاهِ دوپاره ای(و نه اپیزودیک) که خیلی خیلی شروع و میانه خوبی داشتید. فرم دیالوگ نویسی هاتون کاملا استاندارد و همسو و متقارن با فضای ترسیمی از کار در اومده بودند. اینطور نوشتن ریسک بالایی داره و چنانچه نویسنده مسلط بر اوضاعِ محیطی و جغرافیاییِ داستانش نباشه از هم می پاشه. اما شما خیلی قدرتمندانه و خوب در هر دو پاره ی داستان بدون اینکه با "سه ستاره" و "تایتل" و ... دو بند رو از هم تفکیک کنید، فضاسازی کردید و بهم متصل نگه داشتید. در فاصله گذاری ها کمی بی دقت بودید و چندتا فاصله ی بی دلیل اعمال کردید. پایان بندی تون هم "خاکستری" شده بود. خنثی و کم رمق. وقتی سراغ اینطور موضوعات میرید و مهمتر اینکهغ وقتی با چنین تسلطی به اوضاع، فضا و جملات رو مدیریت میکنید ازتون خواهش میکنم کمی بیشتر برای پایان بندی وقت بذارید. این پایانِ فعلی شما بد نیست، ضعیف هم نیست؛ اما در سطحِ این "فرمِ ساختاریِ هوشمندانه" ای که انتخاب کردید نیست. گل درشت شده و پند و اندرزش از خودِ متن بیرون زده. صراحت کلام منو ببخشید.. حیفم اومد چیزی نگم و تلنگری نزنم. پیشنهاد میکنم پنج سطر آخر رو بتکونید و با حفظ همین چهارچوب و همین ریتم بازنویسی کنید. قرار نیست پایان رو عوض کنید! شیوه بیان تون رو تغییر بدید. مطمئن هستم منظور بنده رو بخوبی درک کردید و ایمان دارم داستانهای بسیار خوبی از شما در راه خواهند بود... بی صبرانه منتظرم.. بسم الله! :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
اصلاحیه: مهمتر اینکه
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
سلام . خیلی متشکرم بزرگوارید شما. این اتفاق برای یکی از کسانی که با واسطه می شناختم افتاده بود، آلزایمر چیز بیماریِ غریبیِ ! وقتی بهش فکر می کنم واقعا ترسناک به نظرم میاد . واقعیتش من ازاصول نوشتن اونم داستان خیلی چیزی نمی دونم از یه زمانی جز برنامه چیز دیگه ای ننوشتم فقط به شیوه خودم ثبت وقایع می کنم اکثرا :) اما اینطوری خیلی خوبه اینجوری من خیلی چیزی یاد می گیرم . سپاسگزارم که وقت گذاشتید.
korosh
korosh
٩٤/٠١/٣١
١
٠
شرمنده خیلی بود همش و نخوندم ! اما لپ مطلب و گرفتم !! ممنون
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
سلام . چه اشکالی داره مهم همون لپ بود :)) متشکرم لطف کردید.
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
من یک خورده ارتباط برقرارنکردم اخه چطورمیشه کسی الزایمرداشته باشه بعدحساب وکتابش یکی باشهههههههههههههههه
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
سلام. ممنون که وقت گذاشتید:) والا تا اونجا که من می دونم بیماری آلزایمر لزوما اینطوری نیست که همه چیز رو فراموش کنند ! معمولا خاطرات گذشته، کارهاشون، آدم ها و اسم ها و قیافه های دور رو به یاد میارند و حافظه کوتاه مدت تخریب شده و اتفاقا بدیش همینه که اینطوری توی گذشته اند...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣