عنکبوت و خواهر کوچولوی 8 ساله!

عنکبوت و خواهر کوچولوی 8 ساله!

نویسنده : zizigolu

+ این خواهر کوچیکه ما می‌ترسد از عنکبوت!

شیرینی‌لش افتاده بود روی فرش و دنبالش می‌گشت، کمی بعد پیدایش کرد. گفت: آااااجی؛بخورمش؟

گفتم: آره تمیزه که.

گفت: ممکنه یه عنکبوت از روش رد شده باشه، نه نمی‌خوامش!

+ یک کلیپ دیدیم که توی یک برنامه، یک شرکت کننده باید بلند بلند یک آهنگ را می‌خواند، در حالی که دارند توی یک ظرف شیشه‌ای پر از آب قرارش می‌دهند و هی مارمولک و مار است که رویش خالی می‌کنند!

ما همه جیغ جیغ می‌کردیم و خواهر کوچیکه همچنان ساکت...

همین که فیلم تمام شد برگشته گفت: خوبه که روش عنکبوت نریختن!

من :|

+ فیلم مرد عنکبوتی (همان جدیده!) را که می‌دیدیم، هی چندشش می‌شد و توی هر صحنه‌اش جیغ می‌کشید!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
واقعا هم این موجودات چندش آورند
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
خواهرتون از عنکبوت میترسه مثل من دلیل نمیشه از ما رو مارمولک بترسه . منم مار دوست دارم و مارمولک نگه میداشتم ولی عنکبوت ببینم در سایز یک میلیمتر تا ده روز میترسم :)))
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
کیه ک نترسه واقعن؟!:|
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
حق داره...از هرچی حشره و خزنده س بیزارم!
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
زنبور :|
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
البته میشه به زنبورا تخفیف داد.
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
عنکبوت باهوشه. هرچند هوشش به زنبور نمی رسه اما خب در سطحِ خودش باهوشه (خخخ)
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
تنها از چیزی بترسید که از شما قوی تر و دانا تر است سقراط فلسفه سوم دبیرستان یادش گرامی
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠