مغایرت تغییرِ «او» با غیره

مغایرت تغییرِ «او» با غیره

نویسنده : ZeiNaB_sf

تنهایی من و «او». غیر از من و «او» لطفا کسی داخل نیاید. یک روز بیشتر وقت نمی‌خواهم. یا شاید هم فقط یک ساعت. راه ِپیش ِ رو چندان آسان نیست!

نشسته‌ام در یک اتاق نیمه روشن و سرد، پشت میزی مستطیل شکل. لامپ حبابی ِبالای سرم نوسانی حرکت می‌کند، بسامدش زیاد شده و به دنبال کاهش ِطول موجش بالاخره می‌ایستد. حالا دقیقا پرتوهای نور مرکز ِمیز را روشن کرده. و در آن ضلع ِ مستطیل، روبرویم نشسته. مستقیم که نگاه می‌کنم می‌بینمش. نسیم خنکی از میان درزهای پنجره کوچکِ گوشه اتاق می‌وزد.

حرف برای زدن زیاد است. بیشتر منم که با او حرف دارم.گویی من بازپرسم و او مجرم! جرمش سنگین نیست، من اندکی سخت گیرم.

باد پنجره را تکان می دهد، دیگر خبری از آن نسیم رقصان نیست. از او می‌پرسم چرا؟! چرا از بهتر شدن فرار می‌کنی؟

حرف نمی‌زند، فقط بــِر و بـِر مرا نگاه می‌کند. کلافه می‌شوم، صدایم هزار هرتز بالاتر می‌رود، اما هنوز در محدوده شنوایی گوشش است!

چرا این‌گونه‌ای؟ اندکی بهتر شو. بدی را از حاکمیت برکنار کن.

باز هم نگاه و سکوت ِممتدش.

من تو را این‌گونه نمی‌خواهم. تو باید پاک باشی، صاف و بی‌آلایش. دیگر از تو خسته شدم!

نگاهم نمی‌کند، سرش پایین است. با دست به میز می‌کوبم، صدای ذق ذق استخوان‌هایش با جیغ میز یکی می‌شود. سرش را به تندی بالا می‌آورد. یک لحظه احساس می‌کنم مهره‌های گردنش در اثر اصطکاک شکل دایره‌ای‌شان را از دست داده‌اند. چشمانش گویای حرف‌های زیادی است.

منفجر می‌شود:

می‌گویی من مقصرم. نمی‌توانم بهتر شوم چون این تویی که نمی‌خواهی.

شعاع ِ چشمانم دو برابر می‌شود، می‌ترسم از حدقه به بیرون پرتاب شوند. چه می‌گوید؟!حرف حسابش چیست؟

ادامه می‌دهد: تو باید بخواهی تا بشود! اندکی بیشتر به من توجه کن.

می‌پرسم چگونه؟!

پاسخ می‌دهد، مصمم و قاطع: تغییر این و آن بیهوده است، به فکر تغییر ِمن باش!

زیاد هم بی‌راه نمی‌گفت. کاش آن روز به جای تغییر دادن خواهرش، او را تغییر می‌دادم. تغییر او ضروری‌تر بود.

انگار از چشمانم خواند: خواهرم باید تغییر کند، درست. اما من از او بزرگترم. مرا تغییر ده. اگر مرا تغییر دهی او نیز تغییر می‌کند.

اندکی روی صندلی خم شد و صمیمانه گفت: لازمه هر تغییر ایجاد تغییری در من است!

راست می‌گفت. اگر او را تغییر می‌دادم خیلی چیزها تغییر می‌کرد، زندگی‌ام بالکل عوض می‌شد. دیگر قبول کرده بودم که جای‌مان باید عوض شود. من بشوم مجرم و او بازپرس. اعتراف می‌کنم حرف‌های افکارم که حالا به پشتی صندلیش تکیه داده بود و زیر نگاه خیره‌اش در حال ذوب شدن بودم همه و همه حقیقت بود. حرف‌هایش درست بودند، بیشتر از هر چیزی او باید تغییر می‌کرد، نه خواهرش، که موجود ِحسودی نیز بود و جز خود چیزی را تغییر نمی‌داد، آخر ظاهر که تغییر دهنده افکار نیست.

نگاهش کردم. لبخندی به پهنای صورت زد. معامله‌ای بود باب دلم. من و افکارم به تنهایی، در آن اتاق تاریک باهم راه آمدیم.  تغییر ولتاژ ِمدار زندگی‌ام و در پی آن میزان بار ِشارشیش به ازای تغییر افکارم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
تعلیق خیلی خوبی داشت. تبریک :) فقط احساس میکنم اخراش یه مقدار پیغام مورد نظرو مثل جیغ بنفش رسوندی :دی متوجه ی منظورم میشی؟ ینی یه مقدار زیادی تو چشم بود که ینی خب اکثر ادما اینو میدونن ولی خب چیزی که مهمه روششه که یه جورایی اینم غیر مستقیم گفتی با گفتن اینکه جای بازپرس و مجرمو عوض کرده طرف. که تعصب رو باید بذاریم کنار. تعصب اینکه ما خیلی چیز حالیمونه و فقط خودمون درست میگیم که همین باعث شده جیغیش زیاد تو چشم نیاد و تعادل ایجاد شه که این خیلی خوبه :) این که ظاهر خواهر بود و حسود هم خیلی جالب بود :دی بعد خط اول یه مقدار با بقیه ناهماهنگ بود حس میکنم. بهش نگاه کن. به نظرم یا نباید اینو اول میذاشتی چون بدون اینم مشکلی ایجاد نمی شد که الان با بودنش ایجاد شده برای من :دی یا اینکه یه جور دیگه می نوشتیش که مثلا اینو رو یه برگه نوشته و می چسبونه به در و بعد تو ذهنش مثلا میگه که یک روز بیشتر وقت نمی خواهم و اینا. در کل متن خیلی خیلی خوب و مفیدی بود و تعجب میکنم که چرا تو مسابقه انتخاب نشده! موفق باشی زینب خانوم تو این راه. منتظر متن های دیگه ات هستم :)
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/٢٨
١
٠
ممنون از نظرت فوفانو جان. میدونی،احساسم این بود که اگه همه چی غیر ِ واضح و به طور غیر مستقیم بیان میشد مطلب، پشت پرده ای از ابهام قرار میگرفت.در واقع به نظر من باید یه جاهایی ذهن مخاطب استراحت کنه تا تجزیه و تحلیل خیلی براش سخت نباشه،که اگر اینطور شه مطلب از دستش در میره و گیج میکندش.منم همونطور که خودت گفتی چند جا به خاطر به کارگیری بیان ِ غیرمستقیم ترجیح دادم اینو به قول تو با جیغ ِ بنفش اعلام کنم :) چون به نظرم متن دچار ِ یکنواختی میشد.خود شما هم به عنوان خواننده به این کارم گفتی تعادل! و اما اون خط اول!اگر دقت کرده باشی اول جمله های اون خطو اگر کنار هم بذاری میشه "تغییر"که من اول اینو جوری گفته بودم که مشخص شه،اما بعد تغییرش دادم که خود خواننده متوجهش بشه!که فکر کنم تعداد اندکی متوجه شن!اما ایده ی شما هم واقعا به جا و عالی بود.بسیار خوشم اومد.بازهم ممنونم بانو :) به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
راستی از اخر متنت پیدا بود رشته ات علوم تجربیه. رفتم نگاه کردم دیدم بعله :دی با این که اصطلاح قشنگی رو به کار بردی ولی من واقعا معنیشو نفهمیدم درست :دی نمیدونم این عیبه یا نه فقط گفتم که گفته باشم که اگرم میتونی بهم معنی دقیقشو بگی
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/٢٨
١
٠
آره رشتم تجربیه :)!خوبه که پرسیدی تا برات توضیح بدم! من عاشق ِ توضیح دادنم! ببین عزیزم،در یک مدار باتری یا نیروی محرکه خیلی مهمه!چون اولندش تعیین کننده ی ولتاژه،بعد همین ولتاژ با توجه به اجزاء ِ مدار که ممکنه مقاومت و خازن باشه میزان ِ بار ِ شارش شده رو مشخص میکنه! میزان بار شارش شده در یک بازه ی زمانی مشخص میشه جریان! حالا من چیکار کردم!من زندگیمو به یک مدار تشبیه کردم که باتریش افکارمه،با تغییر افکارم ولتاژ تغییر میکته و در ازای تغییر ولتاژ،میزان ِ بار شارش شده ی مدار زندگیم هم تغییر میکنه و این کلا باعث تغییر جریان زندگیم خواهدشد.که میزان ِ بار ِ شارشی در ذهن من همه ی اتفاقات زندگیمه! در واقع این بیانِ غیرمستقیمِ همون جیغ بنفشست!ما همینقدر از مدارو اجزاش خوندیم،اگه اطلاعات کاملا بی نقص نبود ببخشید، چون اینارو باید یک دانش آموز ریاضی تایید کنه!ما همون زیستمونو بخوانیم کافیه :) و همچنین امیدوارم همین میزان توضیح واضح و روشن باشه و گیج نشده باشی :) بازم اگه سوالی بود در خدمتم. به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
Mahnaz
Mahnaz
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
به به بالاخره چشممون ب جمال مطلبت روشن شد :-D بسیار هم خوب،قشنگ معلومه وسط فیزیک خوندن مطلبتو نوشتی :-) جالب بود،از تیترش هم خوشم اومد بسی زیاد ;-)
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
مرسی دوستم :) بالاخره 0_O ! نه وسط فیزیک خوندن نبود حقیقتش!ولی نزدیکای امتحان ِ فیزیک بود :D هیچکی ندونه تو میدونی که به فیزیک علاقه مندم بسیار!الکی مثلا من عاشق ِ فیزیکم!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
اگه خیلی وقتها انگشت اتهام رو به جای دیگران به سمت خودمون بگیریم پذیرش خیلی از رفتارها هم برامون راحتتر میشه! (البته در همه موارد هم صدق نمیکنه)
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
کاملا درسته.ممنونم از حضورتون.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
موضوع ساده و متفاوتی رو برای تحلیلِ کلمه "تغییر" انتخاب کردید. خیلی خوب موفق بودید با اصطلاحات و اطلاعاتی که بهش مسلط هستید یک یادداشت نرمال بنویسید. چرخش ها و جهش هاتون از خطوط فرعیِ داستانی به همدیگه به موقع بودند و برای مخاطب گنگی بوجود نمی آوردند. نکته مهم این فرم نوشتن ها همینه که وقتی داریم از اصطلاحات خاصی استفاده میکنیم، لا به لاشون از جملاتی ساده هم برای تنفس مخاطب عام کمک بگیریم که شما بدرستی انجام دادید. یکی دو مورد کوچولوی فاصله گذاری به چشمم خوردند و البته دو سه کلمه ای که کاش در این یادداشت ازشون استفاده نمی کردید. کلماتی مثل: بالکل. یا بکار بردنِ "آخر" در انتهای پاراگراف ماقبل آخر. این مطالعات قبل کنکور فرصت خوبی هستند که به خطوط کتابها و محتوای متون به چشم یک سوژه بالقوه نگاه کنید... منتظر بقیه دست نوشته های قشنگ شما هستم.. :-)
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
سپاسگزارم از نظرتون.کاملا موافقم،حقیقتش وقتی کلمه "بالکل" رو مینوشتم احساسم بهم میگفت که نمیخوره به متن،اما کلمه ی دیگه ای رو نتونستم پیدا و جایگزین کنم.اما در مورد "آخر" اصلا دچار همچین احساسی نشدم :) آره اما استرس ِ کنکور اونقدر زیاده که خیلی وقتا نمیذاره آدما کاملا از چیزایی که دارن استفاده کنن! به نظرم تنها فایده ی کنکور استفاده همینجوری از چیزایی که یاد گرفتیمه و خود ِ کنکور شبیه به یک مسابقه هست که بیشتر از این که معیار سنجشش علم باشه، مانور دادن رو مباحثی که زیاد مهم نیستن رو ملاک میدونه.حالا خدا رو شکر میکنم که حداقل یک جا تونستم از اون چه که دارم استفاده کنم!
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
یه چیزی بگم؟ اسمِ تاپیک خیلی سخته. ده بار هی اومدم بهش فک کنم تا مفهومش رو بفهمم، ولی حتی حوصله تحلیل اسمِ تاپیک رو هم نداشتم!!! کارم زشته، می دونم. ولی ای کاش اسمهای آسونتری برا مطالبمون اتخاب کنیم. اسمی که تو دهن بچرخه!!!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣