اتوبوس‌ها شبیه دریایند!

اتوبوس‌ها شبیه دریایند!

نویسنده : s_mostafa_b

نميدانم چند بار حوالي ساعت پنج صبح سوار اتوبوس شده‌ايد! آن موقع، اتوبوس مسافراني دارد با يك چشم سرخ و يك چشم خسته. يك گوش باز و يك گوش بسته. مسافراني ساكت كه غير از سرفه و عطسه‌هاي گاه ‌و‌ بي‌گاه، كه آن هم پشت سر و صداي اجزاي خسته اتوبوس گم مي‌شود، هيچ صوتي توليد نمي‌كنند. مسافراني خواب زده، كه انگار بار دنيا را بر دوش مي‌كِشند، مسافراني با چشمان پوف كرده كه بعد از ورود به اتوبوس، با ترمزها و گازهاي خوش ريتم آقاي راننده همچون امواجي بي‌خيال، با نظم خاصي به جلو مي‌آيند و به عقب برمي‌گردند و در عين حال اگر راننده گرامي همكاري نمايد، حتي به قدر ميله‌هاي اتوبوس هم جابه‌جا نمي‌شوند!

اما نمي‌دانم چه مي‌شود كه همين خستگان غرق در سكوت، بعد از خروج از اتوبوس، قدر تمام انسان‌هاي خارج از جرگه‌ي مسافران صبح، كار مي‌كنند و مايه حياتي مي‌شوند بر چرخ‌هاي صنعت و قوت بازويي براي حركت هر محرك انسان ساختي.

جالب اين‌جاست كه وقتي بعد از يك روز پرتلاطم، دوباره سوار اتوبوس مي‌شوند. با يك پله صعود، اين بار ايستاده چرت مي‌زنند و در كمال تعجب به جاي سرفه‌هاي بي‌هوا، مي‌توان صداي لالايي پيچيده در باد را از لبان بسته‌شان به خوبي شنيد.

شاخ آن‌جايي در مي‌آيدكه وقتي دوباره از اتوبوس پياده مي‌شوند و به خانه مي‌روند، همچون چشمه‌اي گوارا مي‌شوند براي خانواده خود، تا اين‌كه مجددا فردا سوار اتوبوس صبح شوند و چرخه را از سربگيرند!

حالا فلسفه دريا و رود را خوب مي‌فهمم. چقدر اتوبوس‌ها به دريا شبيه‌اند! چرا كه وقتي اين رودهاي خروشان جاري شده از خانواده با هم در اتوبوس دريايي جمع مي‌شوند، آن هياهو و غوغا را كنار مي‌گذارند و آرام و با وقار كنار هم جاي گير مي‌شوند و نيرو مي‌گيرند، براي يك تلاطم، تلاطمي از جنس مردانگي.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٤
١
٠
«پُف» صحیحه. ** من هیچ وقت ساعت 5 صبح،سوار اتوبوس نشدم، چون تو شهر ما، اتوبوسرانی از ساعت 6 شروع به کار می‌کنه! این صحنه‌هایی هم که شما بازگو کردید، معمولا بین ساعت 7:15 تا 8 قابل مشاهده‌ن.** تشبیه به دریا، چندان ملموس نیست به نظر من. چون اولا، از دریا، هیچ رودی دوباره جریان پیدا نمی‌کنه. (یعنی مقصد نهایی دریاست). ثانیا، این انرژی از کنار هم بدون، به وجود نمیاد! این آدمای خسته و بی‌رمق، دوباره جان می‌گیرن و فعال می‌شند، چون مجبورند!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
شايد به طور طبيعي مقصد نهايي دريا باشه اما وجود دارند رودهاي مصنوعي كه از داخل لوله و به زور پمپاژ به بعضي مناطق راهي ميشن!!!! ثانيا هم كه در جواب اولا گفتم! بله مجبورند و همين اجبار اونا رو به دريا شبيه تر ميكنه! اينكه گفتم به دريا شبيهن بيشتر به خاطر سكوتي بود كه اين مردم پرسروصدا تو اتوبوس به پا ميكنن :))
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٠٤
١
٠
خیلی خوب بود :)...ایده جالبی بوده واسه نوشتن...پاراگراف دوم خیلی خوب بود چون واقعا همینطوره...مرسی :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
ممنون نظر لطفتونه :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٠٤
١
٠
قشنگ بود. :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
تشکر خانوم عارفی :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/٠٤
١
٠
هر روز صبح ساعت پنج این صحنه( چشای پف کرده و خسته ) برای خودم اتفاق می افته و با خودم میگم امروز که از پادگان برگشتم حتما یک ساعت می خوابم اما تا ساعت دوازده و گاهی یک خواب به چشام نمیاد و دوباره فردا صبح و چشای پف کرده و گاهی کاسه خون
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
آره این قول رو منم هر روز به خودم میدم ولی.... :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
سلام سلام بالاخره من وقت کردم متن ها رو بخونم اولین متن هم متن شما بود متنتون یه جاهایی واقعیه یه جاهایی واقعی نیست من با واقعی نبودن متن مشکل ندارم با اغراق و غلو و اینا هم مشکل ندارم ولی باید در خود اون متن قابل باور نوشته بشه دیگه هوم؟! حتي به قدر ميله‌هاي اتوبوس هم جابه‌جا نمي‌شوند! این طنزهای کوچولوی این مدلی ای که توی کار بود رو هم خیلی دوست داشتم مرسی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام. چقدر خوب که متنم حداقل از نظر نوبت خونده شدن اول شد :)) البته که باید قاببل باور باشه ولی گاهی وقتا هستن کلمه هایی که سر میخورن از زیر قلمم! مرسی بابت حضور و نظرتون :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
مرسی از شما .... اول شدن توی هیچ جا مهم نیست.... :-)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
اآره واقعا منم متوجه این موضوع شدم...چرا این طوریه؟؟؟....ممنون خیلی خوب نوشته بودین مخصوصا پاراگراف آخرو که تشبیهتون عالی بود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
علتش رو نمیدونم اما واقعا جو آرومی داره تو اون بازه زمانی! تشکر :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
5صبح فقط اتوبوس های رزو جمعه به مقصد کوه....وگرنه فکر نکنم روزای دیگه بشه همچین صحنه هایی رو دید :) اتوبوس برا منم حس گهواره رو تداعی میکنه...به کررات بعد 2دقیقه خوابم برده...البته نه سر صبح معمولا ظهرا....خوابش که خوبه میچسبه.تنها بدیش اینه که گاهی ایستگاه هارو پسو پیش پیاده میشی...بعد مجبوری برا5دقیقه خواب ناقابل کلی پیاده گز کنی :(( در کل میدونم چی میگین :) قلمتون مستدآم...ایام بکام (^_^)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
اتفاقا تنها روزی که ساعت ۵صبح سوار اتوبوس نشدم جمعه ها بوده :دی هر روز آش و کاسه همون آش و کاسه روز قبلن! ولی ارزش اون خواب رو داره :)) مرسی خانوم دنیا دیده :))
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
صبح روزهای امتحان هم خیلی صحنه های خوبی برای دیدن و نوشتن فراهمه=)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
صبح روز امتحان سوژه زياده ولي حال آدم گرفته است :))
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
کمتر از انگشت های یه دست تجربه ش کردم ! و باید اعتراف کنم حس مزخرفیه ! چیزی که منو اذیت میکنه نه پف چشم نه خمیازه های گاه و بیگاه ، نه صدای سرفه و نه حتی صدای زنگ گوشی اون وقت صبح !!! هواش ! هوای اول صبح اتوبوس خفه ست !!! خفه ... نمیشه نفس کشید :|
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
چي بگم :))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
نکته های اول و دوم رو آقای علوی گفتن و من تکرارش نمیکنم.منم تو ساعت 6 سوار اتوبوس شدم و این صحنه ها رو خیلی دیدم.اغلب هم پدرها و مادرهای سخت کوشن که مجبورند برای شادی بچه هاشون همیشه لبخند به لب داشته باشن حتی اگه کوهی از خستگی ها رو دوششون باشه
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
به خاطر فرزندانشون! كاش قدر بدونيم ماها! مرسي :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
زیبا بود چه برداشت جالبی و چه تلفیق زیبایی اتوبوس... دریا...منتظر اثر بعدی شما هستم
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
(: مرسي نظر لطفتونه :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٦
١
٠
آقا مصطفی عالی بود..... من که شدیدا خوشم اومد...... :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
گرچه خيلي با ارفاق كامنت گذاشتيد اما خيلي خيلي ممنونم :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠