درون هندزفری ام دارچین بپاشید

درون هندزفری ام دارچین بپاشید

نویسنده : E_KHOSRAVANI

نور گوشی‌ام را کف دستم می‌اندازم، کبودیش بیشتر شده است. حتما سرطان گرفته‌ام. صدای آهنگ را بالا می‌برم. تاریکی روی همه چیز ریخته است. اگر قانقاریا باشد، چه کنم؟ اصلا قانقاریا چیست؟ چرا باید کف دست من در بیاید. کتاب صوتی را پلی می‌کنم. خوشحالم که گوینده مرد است. چه خوب می‌شد اگر مثلا این صدا، صدای کسی بود که دوستش می داشتم. موهایم، موهایم زیادی رشد کرده‌اند، همین دیروز بود که در حمام قیچی را برداشتم و یک وجب‌شان را دور ریختم  و کسی نفهمید، آدم باید کسی را داشته باشد، که وقتی یک سانت از موهایش کم شد بفهمد. باید تا وقت شیمی درمانی‌ام نرسیده بروم و همان مدل پسرانه محبوبم کوتاه‌شان کنم. حتما رنگ شرابی و استخوانی را باید امتحان کنم. کاش قوطی رنگ موهای مادرم را برداشته بودم و تا دیر نشده موهایم را رنگی می‌کردم.

گوشی از دستم رها می‌شود. اگر ام‌اس گرفته باشم چه؟حتما نشانه‌هایش کم‌کم پدیدار می‌شود. مرد خوش صدا از جاناتان مرغ دریایی می‌گوید و پروازهایش. مثلا نمی‌شود من آدم داستان‌های کسی باشم؟ فردا حتما یک ساعت مچی با بندسبزرنگ با باقی مانده‌ی پول‌هایم می‌خرم، حیف است تا ام‌اس دست‌هایم را فلج نکرده است، نتوانم با دست راستم صفحه ساعتم را بچرخانم روی مچ دست چپم و متمدنانه ساعت را نخوانم.

لعنتی چرا صبح نمی‌شود؟ آدم تا از سرطان و ام‌اس نمرده است، باید برود به کسی که دوستش دارد بگوید، من چند روز دیگر دارم می‌میرم و  بنشیند نگاهش کند و بعد بگذارد برود. باید کسی را پیدا کنم که دوستش داشته باشم و بعد وادارش کنم مثل صدای مرد گوینده برایم شعرهای شل سیلوراستاین را بخواند تا من یادم برود که کف دستم کبود شده است و رگ‌هایم خشک شده‌اند.

چیلیک چیلیک لامپ  کم مصرف چسبیده به سقف شروع شده است. وقت زیادی ندارم. باید تا کبودی کف دستم را فرش نکرده است، بروم یک پیانوی دست دوم را چند روزی اجاره کنم و کمی برای کسی که می‌خواهم دوستش بدارم پیانو بزنم. راستی آدرس مغازه ای که پیانو اجاره می‌دهد کجاست؟ باید تا دیر نشده آدرس را پیدا کنم. می‌ترسم تا صبح نتوانم راه بروم و خیابانش را بدوم و با دستانم دکمه‌های پیانویم را لمس کنم.

گوشی‌ام می‌لرزد، فواید دارچین را برایم فرستاده‌اند. کسی نمی‌داند آدمی که قرار است دست‌هایش فلج بشود یا نتواند راه برود، دارچین دوست ندارد. راستی دارچین چه بویی می دهد؟ کاش هرشب یک قوطی دارچین بالای سرم بگذارم تا یادم نرود بوی دارچین چه شکلی است. کاش کسی تمام لامپ‌های جهان را روشن می‌کرد، تا راه‌های برقراری ارتباط من با کابینت دارچین باز شود و تمام شب را به کابینت چشم بدوزم تا مبادا دزدی بیاید و تمام دارچین‌های ذخیره کرده‌مان را ببرد.

پیشانی‌ام خیس شده است، بوی موز گندیده دارد خفه‌ام می‌کند. شماره‌ی آتش‌نشانی را گم کرده‌ام. آدم برای خفگی از بوی موزِ گندیده باید با کجا تماس بگیرد؟ توی گوشی‌ام یادداشت می‌کنم، حالم از بوی موز به هم می‌خورد. می‌خواهم یادداشتم را بچسبانم پشت در تا فردا اگر مرده بودم، علت مرگم برای پزشکی قانونی سوال نباشد. از پزشکی قانونی وحشت دارم. اگر فردا مرا ببرند آن‌جا، یقینا برای بار دوم خواهم مرد.

تا یادم نرفته است صدای این مرد داستان‌خوان را پاک کنم. شایدهندزفری برعکس عمل کند و افکارم را بریزد توی صدایش. چون شب شده است. شب‌ها همه چیز برعکس می‌شود. شب‌ها آدم‌ها می‌میرند. کف دستم را نگاه می‌کنم، چه کسی باورش می‌شود در اثر کف زدن‌های مداوم دو روز پیش و شادی به این روز درآمده است؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
من که زیادمتوجه نشدممممممممممممممممممممم
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
قلم من کامل نبوده حتما.. شاید دوباره خونده بشه بفهمید. ممنون که سرزدید.
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
چقدر پریشون ... پریشون نباش الهه ... یه لحظه فکر کردم خودم این متنو نوشتم :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
منم فک کردم خودم نوشتم =)) پس گویا ما سه تا خیلی کارکرد مخ هامون شبیه همه و مخ هر سه مون پریشونه :دی به جان خودم دقیقا همین چند وقت پیش یه اتفاق مشابه برام افتاده بود که فکر میکردم سرطان یا ام اس گرفتم. در صورتی که بعد دکتر رفتن معلوم شد هیچ مرگیم نی و فقط در اثر استرس زیاد و اینا سندرم روده تحریک پذیر گرفته بودم =))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
سه قلوهای افسانه ای =))))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
این پریشون‌گویی‌ها گاهی هجوم میارن و ازشون نمیشه فرار کرد:) سه قلو =))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
ولی به نظر من پریشون باش. اخه خودم در عین این که این پریشون احوالیا اذیتم میکنه شایدم خیلی اذیتم کنه بعضی وقتا ولی به نظرم باحالن و دوستشون دارم در عین اینکه اذیت کننده ان :دی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
مگه دست خودمه؟ :دی می‌شه دیگه گاهی. نمیشه ازشون اجتناب کرد... چنگ میزنن به مغزت همش...
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠٢
١
٠
خیلی جالب بود. از اینجور متنها خیلی خوشم میاد که نویسنده از همه چیز و همه جا می نویسه و یهو از این شاخه به اون شاخه می پره, اما با قاعده و نظم, و یادش نمیره که کمی جلوتر دوباره برگرده به شاخه ی قبلی. خیلی درست و به جا از موضوعی به موضوع دیگه رفتی و متنت در عین شلوغی, بی نظم و قاعده نیست. قلمت پایدار :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
سلام. ممنون یگانه جان :) مرسی که خوندی. موفقیات و شادیات رو برات آرزو می‌کنم :))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
الهه این چقدر حس خوبی داشت. هیچ چیز به اندازه ی دوستت دارم های نگفته تلخ نیست...
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
سلام محدثه جان :). مرسی. به اندازه ی افکار تو سر مونده هم...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٢
٤
٠
تا این لحظه، این بهترین یادداشت بود که من خوندم از شما... بدون کوچکترین گافِ نگارشی یا ویراستاری یا پرداخت و محتوا. کیفور شدم! /// یک تفاوت سلیقه کوچیک با هم داریم، اگر من بودم اینطور تموم نمیکردم خانم خسروانی. تمام اون پریشان نوشتهای جذاب و کاریزماتیک رو یهویی با اون "دلیلِ کبودی" که ارائه کردید شفاف سازی کردید و بارِ انرژیکشون رو گرفتید. کاش میذاشتید با همون حال و هوا تموم میشدند... یا حداقل اشاره به دو روز قبل(و مراسمی احتمالی، یا شادی احتمالی) نمی کردید و تمام اون ذهنیاتِ درون گرای جذاب رو ربط نمی دادید به یک اتفاقِ بیرونی. این فقط یک تفاوت سلیقه است. اشکالی در پایان بندی نیست... /// شروع و میانه بقدری قدرتمند و حساب شده بود که شما حتی اگر "فجیع ترین و آماتوری ترین" پایان رو هم میذاشتید باز هم ارزشهای متن محفوظ بودند. گاهی وقتها ساختار و نحوه پرداخت طوری هستند که مخاطب عملا "آچمز" میشه و هر پایانی که بهش تعارف کنند میپذیره. این از همون دست متون بود.. بهمین دلیل هم عرض کردم فقط اختلاف سلیقه است و "اشکال" محسوب نمیشه. مشتاقم باز هم دست نوشته های بیشتری از شما بخونم... موفق باشید.. :-))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
سلام. چقد انرژی از نظر شما گرفتم :)) خوشحالم که خوشتون اومده. در مورد پایان، احساس کردم تخیلش زیاد می‌شه و مخاطب در انتها همش منتظره دلیل این همه پریشان‌گویی و از این شاخه به اون شاخه شدن رو بفهمه. یه جورایی خودمم بدم نمی‌اومد که دلیلمو رو کنم. دلم می‌خواست انتهاش بگم که چه خیال‌های واهی و افکاری می‌تونه یک اتفاق کوچک رو اون همه بزرگ نشون بده و خیال‌بافی در پی داشته باشه. پس الان فهمیدم که مخاطب می‌تونه اونجوری هم ارتباط برقرار کنه :)) ممنون بابت توضیحات ریز و با حوصله‌‌تون.
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
خیلی خوب بود، سبک خیلی خوبی داشت از این شاخه به اون شاخه پریدن هاش هم خیلی خوب بود :) آفرین
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
سلام. ممنون :) خوشحالم که پسندیدید.
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
چه جالب!ازین حسایی که آدم فکر میکنه میخواد بمیره !یا مثلا سرطان گرفته!حالا فقط به خاطر یه سردرد مثلا :/ نوشتت باعث شد به بعضی از گذشته هام بخندم:)خیلی هم قشنگ بود:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
سلام :) تازه کسی نمیدونه شاید یه شب از این دردای الکی مردیم! واسه همین اینقد پریش.ن میشیم چون از زندگی چیزای زیادی می خواییم. مرسی نرجس جون.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
جالبه! تا بحال اینطور افکار پریشون به سراغ من نیومده! واسه همین برام تازگی داشت. زیبا به تصویر کشیده بودی احساسات نامتعارف و درهم و برهم و رو و فضای وهم آور رو هم خیلی خوب و خلاقانه به تصویر کشیده بودی. موفق باشی الهه جان :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
مدتی هست که ذهنم پر میشه از اینجور مسائل... با نوشتن رهاشون می‌کنم و راحت می‌شم... ممنون هدی عزیز :)) شاد باشی همیشه.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
من توی دبیرستان هر بیماری که میخوندیم فکر میکردم خودم دارم علائمش رو هم یا داشتم یا بعدا پیدا می کردم :))) ذهنت رو دوست دارم افکار توش رو هم فقط ای کاش در مورد لوبیاها هم می نوشتی واقعا جاضون خالی بود :)) فکرای پریشون رو خوب به تصویر کشیدی بخاطر همین احتمالا نوشتنشون از پریشونیت کم کرده :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
یه جور ترسه که فک کنم همه چن باری دچارش شده باشن. متاسفانه لوبیاها اون موقع هجوم نیاورده بودن اونا واقعا مظلوم تر از این حرفان که بخوان آشوب به پا کنن :)) آره نوشتن همیشه باعث رهایی می‌شه انگار خالیت می‌کنه و ذهنت جا باز می کنه برای چیزای دیگه... مرسی مهسا :)))
sahar_afra
sahar_afra
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
دوست داشتم خیلی خوب بود یاد آهنگ رضا یزدانی افتادم.کف افکارمو موکت کردم... :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
سلام :) خوشحالم که خوشتون اومده. فک کنم اگه موکت کنم دیوونه بشم وقتی هیچ فکری نتونه به بیرون درز کنه :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠