منی که مادر تو باشم...

منی که مادر تو باشم...

نویسنده : Snow_Queen

که من همان دختر روستایی لپ صورتی‌ای باشم که به سن چهارده سالگی رسیده باشم و دیگر برای خودم خانمی شده باشم! هر صبح موهای مخملی‌ام را شانه کرده باشم، فرق وسط باز کرده باشم و و چارقد قرمز گلدارم را سرکرده باشم. کوزه‌ای برداشته سرچشمه رفته باشم و سر راه زیر چشمی به پسر خوش و قد بالای ده نگاهی کرده باشم. برگشته باشم خانه و دیده باشم که مادر همان پسر با مادرم صحبت می‌کند. دلم هرّی ریخته باشد.

دو هفته بعد ِآن روز تنها حاج آقای ده که تنها باسواد ده هم است، صیغه عقدمان را خوانده باشد و من از زیر تور قرمزی که روی صورتم را پوشانده است بله‌ای کمرنگ تحویلش داده باشم و خواهران داماد کِل کشیده باشند.

بعد از برداشت خرمن، پسر افسار اسبی را که سوارم، گرفته باشد و من را به آن ور آبادی برده باشد و درست دم در خانه‌شان سیب سرخی به دامنم انداخته باشد. شب توی اتاق کوچکی که مِن بعد خانه‌ام خواهد بود، تور به صورت نشسته باشم. دامادم وارد شده باشد و بدون معطلی تور را از صورتم برداشته باشد و از لپ قرمزم که درست رنگ همان سیب سرخ شده، بوسه‌ای بر چیده باشد و زن و شوهر شده باشیم!

از فردایش صدای مادر شوهرم درآمده باشد که عروسم انگار اجاقش کور است! پسرمان که ایرادی ندارد! چند ماهی بگذرد و دلم به شور افتاده باشد که نکند حرف‌های عجوزه درست باشد! رفته باشم امامزاده بالای ده و دخیل بسته باشم و نذر کرده باشم. صبح چند ماه بعد با حالت تهوع از خواب بلند شده باشم و خوشحال روان شده باشم به سوی امامزاده برای ادای نذر.

زن‌های روستا هرکجا گیرم آوردم باشند حدس‌های خود را در مورد دختر یا پسر بودن دلبندم  گفته باشند و مادرشوهرم با شنیدن «دماغش باد کرده دختر است» اخم کرده باشد و با شنیدن «نه بابا خوشگل‌تر شده حتما پسر است» گل از گلش شکفته باشد و من با هر لگدش به شکمم کیف دنیا را کرده باشم و درِ گوشش گفته باشم تو سالم باش مرا بس است.

شبی از شب‌های ماه نهم از درد به خود پیچیده باشم شوهرم رفته باشد دنبال قابله ولی دیگر طاقت نداشته باشم چشم‌هایم را بسته باشم و هر چه زور دارم زده باشم و با شنیدن صدای گریه‌ات آسوده شده باشم از هر چه درد.

مادر شده باشم.

هیجده سال بعد شوهرم، دلبندم را در آغوش کشیده باشد و با چشم‌های خیس درِ گوشش گفته باشد:

کاش مادرت سر زا نمی‌رفت و تو را در لباس عروسی می‌دید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٢٣
١
٠
خیلی ناگهانی تموم شد. یاد پس از باران افتادم! حالا که اینجوری تموم شد شاید بهتر بود آخرش سه نقطه داشت. دست شما درد نکنه :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
بنطرم یهو تموم شدنی بیشتر مخاطبو میگیره1تا اینکه کشش بدم!البته سه نقطه آره بیشتر بهش میاد : ) به هر حال مرسی از خوندن شما
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
چه قشنگ بود، آخرش چه غم انگیز بود گریم گرفت :(((( دست شما درد نکنه سبکش یه جورایی جالب بود باشد که نویسنده اش خوشحال و راضی شده باشد :))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
این باشد آ یه جورن که شاید فقط خودمم بفهممشون نمیدونم تونستم اون حالت زمانی رو منتقل کنم یا نه!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
خب چرا آخر اين همه اتفاق خوب بايد اينطوري بشه؟ نميدونم! شيرين ترين مرگ براي يه مادر شايد... به هر حال مرسي :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
من شنیدم یه مادر اگه سر زا از دنیا بره پاک از دنیا رفته ولی شایدم شیرین ترین و غم انگیزترین مرگ برای یه زن همین باشه!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
چه مدل جالب وقشنگی نوشته بودین وچه قدر غمناک:(خیلی خیلی لذت بردم از خوندن این مطلب..مرسی،مرسی،مرسی!!!موفق باشین:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
نوش روانتون : ) منم از همه ی کسایی که زحمت کشیدن و خوندن تشکر میکنم
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
یکم روایتش یه جوری بود شروع داستان با حرف ربط یکم برام نامانوسه انگاری... ولی روایت تون خوب بود موفق باشین
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٣
١
٠
والا اسم داستان من که من... بود که دوستان صلاح ندیدن عوض کردن ولی دوست داشتم همون اسم باشه و اینجور بنظرم بیشتر بهش میومد انگار که از وسط تعریف یه داستان رسیده باشی و گوش کرده باشی بهش!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٣
١
٠
راستی یادم رفت بگم مرسی از نظرتون : )
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٢٣
١
٠
ممنونم از توضیح تون فک میکنم اگه این جوری بود قانع کننده تر می شد البته توضیح اینکه از وسط قصه رسیده باشی تا حد زیادی قانعم کرد موفق باشید دوست عزیز:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
چه رویا پردازی خوشگلی بود ^__^ خصوصا اون لحظات توصیفی تو روستا خیلی حس خوبی داشت :) از کلیشه ها یه زندگی قشنگ دراوردی :) راستی کامنتم تو تاپیک مسابقه رو خوندی؟ حالا که اعتماد به نفس گرفتی هی بنویس خب؟ من بهت خیلی امیدوار شدم. متفاوت مینویسی چون :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
مرسی عزیزم آره خوندم ولی اینو قبلن نوشته بودم من : ) ولی چشم سعی میکنم بیشتر اینجا متن بذارم و یاد بگیرم از دوستان بیشتر:)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
خیلی زیبابودبه نظرمن همه چی به اندازه بودمنتظرنوشته های بعدیتون هستمممممممممممممممممم
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
مرسی از شما : )
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
:( خیلی ناراحت کنندس آدم مادرشو هیچ وقت نبینه.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
از یه دید دیه به قضیه نگاه کردین آفرین : )
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
آخی... الهی الهی... / خیلی خوب صحنه سازی کردم با این متن،من از پایان ها یهویی خوشم میاد! مرسی :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
نوش جان :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
یکتا جان خودشون استاد پایان های یکهویی هستن. :))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
والا خوب شد یادم انداختین من چون خیلی آشنا نیستم مثلن نمیدونم که چطور میتونم نوشته های شما یا دوستان دیگه رو که کامنت دادن بخونم (یعنی کلیک میکنم رو اسمشون نمیره تو پروفایلشون میره یه جاهای دیگه) از یکتا خانوم هم فکر کنم نخودندم چیزی تا حالا باشد که بخوانیم و لذت ببریم : ) بگید اگه چطور میتونم ممنون میشم
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
والا منم مستقیم که کلیک می کنم میره یک جای دیگه :))) سیستمشه فک کنم :))) اما با کلیک راست موس اگر برین توی open link in new tab درست می شه. امیدوارم. اگه رفت ما رو بی خبر نذارین. :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
رو عکساشون باید کلیک کنی
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
محدثه کشتمت یعنی :)))
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
چقدر حس خوبی داشت پر از مادرانگی بود...
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
البته من هنوز ازدواجم نکردم ولی درک میکنم تا حدی این حس هارو هم : )
z_zakhar
z_zakhar
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
عالییییی....آیکون دست زدن :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
آیکون خجالت کشیدن و کیف کردن همزمان :)) مرسی
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
فوق العاده بود، خیلی خوب نوشته بودید. آفرین.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
مرسی نوش جان : )
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
اول تبریک میگم بهت بابت ورود موفق امیزت ب *جیم*(چ واج ارایی ای داش همین ی جملم!!خخخخ) اما بعد...خیلی غافلگیر شدم.البته انتظارشو داشتم ک این طوری تموم شه!راستش خیلی این داستانارو دوس دارم.ی شروع جذاب،(با فعلای متفاوت ک کمتر دیدم)و پایان تعلیق امیز... اونجایی ک گفدی:"زن‌های روستا هرکجا گیرم آوردم باشند" خب طبیعتن"اورده"بوده و خاننده باس عاقل باشه اما ب نظرم این طور اشتباهات،ارزش نوشته رو کم میکنه و مطمینم از حواس پرتی بوده البته و از ندونستن نبوده.امیدوارم همیشه قلمت بنویسه خوشگلم!:*
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
اولن مرسی از تبریکتون : ) تا حالا کسی بهم برای ورودم به جیم تبریک نگفته بود :دی البته چون قاطی مسابقه بودا:دی بعد تعلیق آمیز نمیدونم چیه :دی و اون غلط املایی رو اره اونو خودمم بعد چاپ شدنش دیدم! متاسفانه یه اشکالی که دارم همین غلط هاس یعنی چون تو ذهنم آورده باشند بوده درست میخوندم و متوجه نمیشدم!کلا اینطوره یکی دوبار باید خوب بخونم بعد متوجه غلطام میشم! چون میگم کلمات تو ذهنم درستن و درست میخونمشون انگار:)))) بعدم مرسی از نظرت خیلی دوس دارم اینجارو چون اشکالات آدم هم درمیاد : )
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
راستی تبریکات صمیمانه ی من رو برای مسابقه هم پذیرا باشید. توی این متن هم قسمت سیب سرخ و لپ گلی رو دوست تر داشتم. :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
نرفت :( رفت وبلاگ شما فک کنم گل ها همه آفتابگردانند! مرسی لپ صورتی ^_^ :))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
مال من میره! این روشی که فوفانو گفت چی؟ اونم کارگر نیفتاد؟:دی :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
اره جواب داد وای مرسی فاطمه :*
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٤
١
٢
متن خلاقانه ای بود. توصیفِ بصریِ فضاها خیلی خوب بودند و احساسِ به اندازه ای هم در کلمات و جملات گذاشته بودید... فقط اون غافلگیری برای این فرم نوشتار مناسب نیست. این یک متنِ احساسی هستش با نگاهی زنانه، که مرگ شاید بدترین غافلگیری ممکن باشه. میتونست "خواب دیدن" یا چیزی شبیه به این باشه. همه چیزِ مطلب درست و خوبه،قلمتون بسیار تواناست و شکی نیست اما درباره "ساختارها" و "خطِ اصلیِ پیرنگ در داستان کوتاه" بیشتر مطالعه کنید. خط اصلی شما رویاپردازی بود، درسته؟ و برای یک رویا بدترین پایان ممکن چیه؟ مرگ! و این کارِ شما اسمش غافلگیری نمیشه خواهرم. احساس مخاطب رو عقیم میذارید. به اون خوبی پردازش میکنید و سرِ رشته رو می رسونید به اون نقطهِ حساسِ پایان بندی و بعد با دست خودتون سرنگونش میکنید... منتظر بقیه نوشته های قشنگ شما هستم.. مرسی :-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٤
١
٠
صرفا احساسمه که دارم میگم ولی به نظرم مرگ برای هر کی یه معنی داشته باشه پس فکر نکنم بشه گفت مشکل به این. البته شایدم حرف من غلط باشه. الله اعلم
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
مرسی از نظرتون : )والا من میگم اصلا نه نویسندم نه کلاسش رفتم نه بلدشم فقط مینویسم! ولی این پایان نبودی که روش فکر کرده باشم یا چی! یعنی وقتی مینویسم به این فکر نمیکنم که مخاطبو بگیره یا نه!هر چی تو ذهنمه مینویسم و بعدا خیلی ویرایشش نمیکنم چون نمیچسبه بهم! در مورد مرگ هم اوصولن آخر داستانهای من تلخ تموم میشه! یه دونم دارم اون از لحاط نوشتار ضعیف تر از اینه بنظرم! ولی میذارم ببینید چطوره مدلم کلن! بازم مرسی خیلی دوس دارم از شماها که اوستایین یاد بگیرم ^_^ ولی اینم هستا احساس خیلیامون تو زندگی عقیم میمونه درست جایی که انتطارشو نداریم اتفاقی میفته که جبران ناپذیره مثله همین! نمیدونم الان که نگاه میکنم حس میکنم مرگ بهترین پایان میتونست باشه (این مدل نوشتنمم هم رویا بود هم انگار که ادم زندگی کرده باشه قبلن اینارو !گفتم اون حالت زمانیش یه جوریه که شاید فقط خودم بتونم بفهمم)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٤
٠
٠
راستی خط اصلی پیرنگ هم نمیدونم چیه :">
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
غافلگیر شدم،اما میشه دیگه تلخ غافلگیر نکنی لطفا؟این شخصیتا جون دارن
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٢/٢٢
٠
٠
یکی هم نوشتم در ص انتظار...
ژیلا
ژیلا
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
خیلی عالی بود، خیلیبیییی
عرفان
عرفان
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
یک شاهکار هنری...فوق العاده
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
لطف داری اینقدرام نیست دیگه...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨