27 عزیز!
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

27 عزیز!

نویسنده : سایت جیم

ftm

27 نَه تعداد دوستانم است که آمدند و رفتند، نه شماره پاتوق مجازی جدیدم است، نه محل زندگی جدیدم و نه تعداد عجقهام است که عوض شدن! 27 من هستم، یک Made in Iran & Mashhad ! یک انسانی که قرار بوده آدم بشود ولی هنوز نشده! خودش هم مونده چرا؟ مسئولینِ تو آسمون رسیدگی کنند! 

اولین تغییری که 27 حس کرد، رفیق شدن با 27 بود. 27 دیگه براش غریبه و لولو نیست و دور از خودش نمیبیندش و ازش فرار نمیکنه! امسال هم قد هم شدن و مثل 26 یا 25 از پایین بهش نگاه نمی کنه! اگرچه، اگر خوانندهی جانی کتاب 360 صفحهای امسالِ این27 را ورق بزند شاید تغییرِ ظاهری زیاد و بزرگی را نبیند و همون سبک و موقعیت 92 را ببیند، ولی 27 میگه که تغییر هست و خوانندهی جان احتیاج به آب برای شستشوی چشم را دارند تا بتوانند جور دیگر ببینند.

27مهمترین چیزی که در93 درک کرد و مهمترین تغییرش بود، این بود که درد، نعمت است! و دنیا یک بازی! 

اول فهمید نمیشه و نمیتونه از درد فرار کنه! چون درد جزء قوانین بازی است، باید بتونه دردها را کمش کنه، چون اگرنکند از  هاش تو بازی کم میشه، اما نمیتونه ازش فرار کنه! یک قسمت از بازی است که باید انجامش بده! همین باعث شد راحتتر با دردها کنار بیاد و مدام ابر سوال بالای سرش درست نکنه که چرا من؟! 

27 فهمید تا درد نباشه، یادگیری نیست، تلاش نیست و تفکر نیست! به عقیدهی27، بشر تا از چیزی دردش نگیره، متوجهاش نمیشه و تدبیری نمیکند. گاهی سنسورهای برخی اینقدر حساس و قوی است که برای کوچکترین موضوعات آلارم میدن و اونو به عنوان درد حس میکنند! که گاهی این آلارمها واقعا درد مهمی است که سنسورهای بقیه آن را آلارم نمیدهد و گاهی یک لوسبازی کودکانه است! برخی هم به درد عادت کردند و گوششون از آلارمها، پُر! پس کلا از پایه بیتوجه دردها میشن مگر اینکه دردش دررررد باشه و آلارم از بوق تبدیل به بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق بشه تا یک توجهی بکنند! درک هر دو دسته مفید است! و فکر کردن بهشون جالب!

27 فهمید شاید نتیجه مشترک تمام دردها این باشه که یاد هو بیفتیم! که چرا فرمود "خلق الانسان فی کبد"؟!! یقینا قصد آزار نداشتند! بلکه میخواستند ما به levelهای بعدی بازی بریم! تا به سطحی از دانش و درک و استقامت برسیم که شایسته رفتن به level بعدی باشیم! Levelها تا همیشهی زندگی هر فردی هست و نه back داره و نه paus. 

حقیقت این است که برخیمون تو یک level گیر کردیم و نمیخوایم یاد بگیریم، تلاش کنیم و تدبیری کنیم! بعضی هامون هم داریم سعی میکنیم که سنسورهامون رو از برق بکشیم چون دیگه حوصلهی آلارم-هاشو نداریم که تلاشِ بینتیجهای است چون این سنسورها بیبرق هم کار خواهند کرد!

 کاش آخر بازی Game Over نشیم که این بازی Play again نداره... 

==================

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
٠
چقدر نگاه قشنگ و متفاوتی داشتید! امروز، روز داستانهای خوبه... امیدوارم موفق باشید جناب 27 ! /// در ویراستاری و فاصله گذاری ها اصلا دقت نداشتید، خیلی از چسبان ها اشتباه بودند. کاش نویسنده و قصه پردازی به این توانایی بیش از اینها حواسش رو معطوف به تایپ و نگارش بکنه... مرسی :-))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
27!! چه اشاره ی خوبی منم درک میکنم شما رو 27 عزیز!:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٥
١
٠
خیلی خلاقانه و عالی :) باآرزوی موفقیت داستان زیبای 27
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام:انشاا...امیدوارم که درواقعیت دوستیهابادوام ودرکمال سلامت باشد.یزدان بخشنده نگهدارتان.
arwen
arwen
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
یک نگاه قشنگ و عالی لذت بردم از خلاقیتتون
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
بلیا...همینطوره...ما آدما غالبا برای رهایی از نگرانی ها خواسته هامون رو رها میکنیم... در صورتی که باید نگرانی هارو رها کنیم تا به خواسته هامون برسیم...نگرانی ها و ترس از مبهم بودن آینده باعث میشه همیشه توی یه مرحله یا به قول شما لول از زندگیمون درجا بزنیم...شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨