آدم به آدم می‌رسه...
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

آدم به آدم می‌رسه...

نویسنده : سایت جیم

پژمان محمدی

- شیش سیخ جیگر، سیخی شیش هزار... شیش سیخ جیگر، سیخی شیش هزار... شیش سیخ جیگر، شیخی سیس هزار... ای بابا!

- هاها! بازم اشتباه گفتی! رد کن بیاد!

- بیا! کوفتت شه!

- مرسی.

پس از این مکالمه ی شیرین، از فرهاد جدا شدم... و دیگه اونو ندیدم. محله مونو عوض کردیم و در نتیجه، مدرسه ام هم عوض شد. هر موقع هم که به خونه شون زنگ میزدم، اشغال بود. با وجود دلتنگی، چون خیلی زبر و زرنگ بودم، یک عالمه دوست جدید در مدرسه ی جدیدم پیدا کردم. اما هیچ کدومشان به اندازه ی فرهاد به من نزدیک نبودن.

*

چند روز پیش تازه به این ضرب المثل رسیدم که میگه :کوه به کوه نمیرسه، ولی آدم به آدم چرا! داشتم از توی خیابون رد می شدم که یکهو دیدمش... خودش بود، مطمئن بودم! حتا بعد این همه سال، باز هم امکان نداشت قیافه اش رو فراموش کرده باشم. حسابی خوش تیپ شده بود و یک کت و شلوار خیلی باکلاس تنش کرده بود. وقتی چشمش به چشمام افتاد، برقی از نگاهش گذشت و بعد... خوب... همدیگه رو بغل کردیم... آره، مگه چه عیبی داره؟ اولین جملاتی که بعد این همه مدت به هم گفتیم در حالی بینمون رد و بدل شد که هیچ کدوممون اون یکی رو نمی دید:

- چطوری نامرد؟ چه چاق شدی!

- تو چی، پهلوون؟ عجب تیپی هم به هم زدی ناقلا!

- چند سال میشه...؟

- حسابش دستمه... دقیقا بیست و سه سال و هفت ماه.

- پسر، قد یه دنیا باهات حرف دارم! الآن... الآن وقت داری؟

- الآن که واقعیتش داشتم می رفتم شرکت... ولی چون تویی کنسلش می کنم... آقا پژمان خودمونو عشقه!

- پس بریم همین کافه هه که اینجاست.

- تو حساب می کنی دیگه؟

- پس هنوز خساستت از بین نرفته! همون فرهادی هستی که حتا یه لیس از آب نباتشم به ما نمی داد!

و خنده کنان، به طرف کافه ی «دوستی» رفتیم. آن شب، تبدیل به یکی از بهترین شب های عمرم شد. هرچه از او می شنیدم و به او می گفتم، خبرهای خوش بود و اوضاع خوب کسب و کار و سلامتی خانواده و و و ... قرار شد تا قبل از جمعه ی همین هفته، دوباره ببینمش.

*

امروز سوال جالبی به ذهنش رسیده بود که بپرسد. توی دفتر کارش، بالای یک برج اِن طبقه نشسته بودیم و با هم گپ می زدیم که ازم پرسید: «کلا چه تغییرات مهمی کردی تو این سالها؟» و با این سوال، من رو حسابی به فکر فرو برد. بعد از یک دقیقه سکوت، جواب دادم:

- بعد از این که محله مونو عوض کردیم، به مدرسه ای رفتم که معلم ریاضیش خیلی منو دوست داشت و واسه ی همین هم گرایش شدیدی به ریاضیات پیدا کردم... واسه همینم تا آخرش رفتم و الآنم دکترای ریاضیات محض دارم. اونم از کانادا.

- عجب!

- تو چی؟

- تو که از من جدا شدی، دیگه کسی نبود که بخواد از نوشتن من تعریف بکنه... برای همینم با اینکه هنوز نمره ی همه ی انشاهام بیست بود، تا الآن هیچ فعالیت اینجوری نداشتم... این تنها تغییریه که تو زندگیم منو ناراحت می کنه... وگرنه در کل، خیلی از وضع خودم راضیم.

*

آن شب قبل از اینکه بخوابم، خیلی با خودم فکر کردم و دیدم، چقدر نقش بزرگترها در آینده ی کودکان مهم است... من در سال اول دبستان، به زور توانستم جمع کردن را یاد بگیرم و تفریق را هم نصفه و نیمه آموختم...

و فرهاد! پدرم با خواندن یکی از داستان های او به پدرش گفته بود که او یک آلن پوی ثانی خواهد شد!

==============

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/١٥
١
٠
داستان خوبی بود دوست آلن پوی ثانی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
خودم که خیلی راضی نیستم. در هر صورت، با تشکر از شما!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
٠
این هم یک زاویه نگاه متفاوت بود از این لحاظ که به گذر عمر در راستای دو زندگی موازی توجه شده بود. پاراگراف بندی ها مناسب نبودند اما محتوا و موضوع اونقدر جذاب بود که بشه ازش گذشت! مرسی :-))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
خودمم از این کار راضی نیستم، جناب شمشیری. ولی من باب پاراگراف، بیشتر متن که اصلا دیالوگه هیچی. دو جا می شد پاراگراف بندی بشه که... شایدم حق با شماست. مرسی!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/١٥
١
٠
اگه از توصیه گونه بودن پاراگراف آخر بگذریم در کل داستان خوبی بود
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
جدا میگین؟ پس چرا خودم که نوشتمش این قدر ناراضی هستم؟! ان هذا لشی عجاب!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٥
١
٠
دیالوگها بهترین نمای این داستان بودن و خیلی هم خوب و باورپذیر از کار دراومدن! :) فقط ای کاش در سطر ماقبل آخر نتیجه گیری رو اینقدر واضح به خورد خواننده نمی دادید. با آرزوی موفقیت شما :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٦
١
٠
بنده با شما مخالفتی ندارم، حق کاملا به جانب شماست. ما هم برای شما همین آرزو!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٦
١
٠
سلام:پیروزوسلامت باشید.شادمان باشید
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام، ایشضا شما جناب حسنی، ایضا شما!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام متشکرم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
:))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
١
٠
اوهوم... موافقیم... منم به عشق یکی از معلم ها رفتم رشته ی ریاضی.... ودقیقا به خاطر یکی از همین معلم ها به شدت از ریاضی زده شدم....شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٦
١
٠
چه تفاهمی! هشت سال تموم عاشق ریاضیات بودم، سال اول دبیرستانم بد نبود ولی امسال معلم عزیزتر از جان کاری کرد که... البته اگه بخوام منطقی بگم، هنوزم خود ریاضی رو به خاطر نفس هوشمندانه و منطقی خودش دوست دارم، ولی دیگه علاقه ای به ادامه ی کار در این رشته ندارم! قلم شما هم مستدام باشد به حول قوه ی الهی!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/١٦
١
٠
اصولا علاقه ای به تعریف الکی ندارم و بیشتر سعی میکنم نوشته ها رو منصفانا نقد کنم تا اینکه مقرضانه ازشون تعریف کنم:) اصول اولیه ی داستان نویسی میگه باید چیزی بنویسی که به دل مخاطب بشینه حالت تصنعی نداشته باشه و شعار نده چارچوب قصه رعایت شده باشه دیالوگ ها فکر شده باشه و بیشتر این موارد در نوشته ی شما هست نمیگم در حد عالی ولی در حد یه داستان خوب از یه نویسنده ی تازه کار قابل توجه هست
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٦
١
٠
خوبه که یه همچین ویژگی دارین، که البته با توجه به تحصیلاتتون، غیر از این هم انتظار نمیره. ولی خوب... خودم اگه بخوام به کار خودم از ده نمره بدم، سعی می کنم خوش بینانه یه چهار تپل بدم.( ! ) کارهای ما را دنبال نمائید! ضمن ارادت!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
منم به اکثر نوشته هام همین نمره های پایین رو میدم ولی منطق میگه اگه میخوای پیشرفت کنی باید جاه طلب باشی و خودت رو بیشتر از اینها دوست داشته باشی چون دنیا دنیای خود شیفته هاست!اگه خودت رو تحویل بگیری بقیه هم مجبور میشن تحویلت بگیرن!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
البته منم فقط به این مطلبی که از بنده آپ شده، این نمره رو میدم! بله! ( اینم خودشیفتگی! ) مطالب دیگه رو احتمالا یه مقدار بیشتر بدم.... حرفاتونم درسته، گرچه که من در کامنت های خودم اثری از ناجاه طلبی ( ! ) ندیدم! ارادتمندانه، من!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣