اندر حکایت پیرنا و تاسیس دانشگاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

اندر حکایت پیرنا و تاسیس دانشگاه

نویسنده : هانیه

چندی بود که پیرنا از کار و گردش روزگار در عجب بود و روایت است به تیزی دیوار چشم دوزیده بود و فقط به خوردن دیسی چلو جوجه و کمی پیاز و دوغ قناعت کرده بود و مریدان را انگشت عجب بردهان مانده بود از کرامات این پیر ریاضت کشیده

گویند تیزی دیوار روزی ترک برداشت و پیرنا او را از رو ببرد و در این لهظه پیر از خلسه به بیرون امد و نظری به مریدان همیشه در صحنه بیانداخت و سپس دوباره خلسه آغازیدن نمود که مریدان لب به اعتراض گشودند : ای پیر مسخره اش را در نیاور بگو چه مرگت است ؟

پیر با شنیدن این سخن از زیر عبایش اره ای در آورد غیر برقی و بسی کند و مریدان را دانه دانه زجر کش کرد

که ناگاه مریدی بانگ زد یا شیخ چه شده؟

شیخ گریان گفت : من نقش خود را در تربیت شما به درستی ایفا ننمودم و احساس قصور در من پدیدار گشته و مریدان من روز به روز کمتر میشوند

مریدی گستاخ از میان جمعیت بانگ زد یا شیخ! تو به ما آموزش می دهی اما مدرکی نمیدهی که بگذاریم در کوزه...

در بلاد کفر بالای همه کوزه ها مدرکیست که از قبلش نان میخورند ما آب هم نمیتوانیم کوفت کنیم!

و در ایکی ثانیه از گردش پراکنده گشتند طوری که گردی بر هوا برخاست و هوای بلاد تا سالیان سال حاوی ریزگرد ها گردید

شیخ گریه ها سر داد تا بازگزدند اما چه سود ...

و این شد که ابو جارچی فکر ها کرد و مغز ها رگ به رگ نمود تا به این نتیجه رسید که از برای بهبود بخشیدن به کار خویش باید کلاس کارش را افزایش دهد!

و پس از این افکار تابلویی بر سر در غارش نصب نمود بس رنگین و جذااااب به نام مریدگاه!!!

و در آنجا سلوکی را برای آموزش به مریدان فراهم ساخت، من جمله : اصول جامه دری ... علوم جویدن آسفالت و دیفال و تخریب اصولی شهر ... مدیریت بیابان گردی و...

خبر تاسیس مرادگاه گوش به گوش مریدان رسید و به ناگاه خیل عظیمی از مریدان جلوی غار تجمع کردند

از آن پس شیخ خوشحال و خندان سال های سال به تربیت مریدان پرداخت و جامعه را از افراد تحصیل کرده و با کلاس اشباع نمود و معضل نوشیدن آب از کوزه ها را از ریشه حل نمود و مریدان را از عطش علم و آب سیراب گرداند.

از آن تاریخ این شیوه نسل به نسل گشت و گشت تا مریدگاه به پاس خدمات شیخ به نام " مریدان شیخ گاه" تبدیل گشت و در طی گذر زمان واژگان "مری" و "یخ " از این لغت طولانی حذف گردید و دانشگاه پدید آمد

نور به قبر او باد ...

==============

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
لوشی. واقعا متفاوت و فوق العاده بود و محتوای عالی ای داشت. شک ندارم جزو سه تای برتری. یعنی امیدوارم که باش چون واقعا جز نگارش و ویراستاری و مثلا " لهظه " که باید لحظه میبود بقیه ی متن و خصوصا نوع نگاه و طنز تلخی که داشت محتواش فوق العاده بود. خلاصه که موفق باشی :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خیلی جالی و طنز ناک بود مخصوصا سیر تبدیل مریدگاه به دانشگاه
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
٠
طنز قشنگ و متفاوتی نوشتید خانوم لوشی... یه کوچولو اگه حواستون به علائم سجاوندی و املا هم بود دیگه حرف نداشت. در کل کار خوبی شده.. خدا قوت خواهرم :-))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام ودرودبرشما:امیدوارم که همیشه لبتون خندون باشه.خدایارتان.
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
خیلی قشنگ بود لوشی جونم:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
خیلـــــــــــــــی هم عالــــــــــــی (^_^) کیف کردیم...قلم شما مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات