به فاصله‌ی یک لبخند / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

به فاصله‌ی یک لبخند / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

زهرا صنعتگران

بیدار که شدم یک پسر بچه 4 ساله دستش را دور گردنم حلقه کرده بود و با دهان باز نفس می کشید،موهای تیره و مژه های صافی داشت.پتو را رویش کشیدم و رفتم به طرف آشپزخانه،هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که یک پایش را از پتو بیرون انداخت.برگشتم بالای تخت،خواستم بیدارش کنم اما نمی دانستم با چه اسمی؟گذاشتم بیشتر بخوابد.

بچه  من دختر بود.یک دختر 6 ساله با موهای بلند خرمایی لخت.هر روز صبح وقت بیدار شدن با هم دعوا داشتیم.یا گریه می کرد،یا صورتش را نمی شست و یا صبحانه نمی خورد اما به هر حال هر بار چشمم به ترکیب صورت و موهای ژولیده و خوابیدنش می افتاد از اینکه  فرشته ای دارم که نیم ساعت بعد تبدیل به یک موجود بهانه گیر اعصاب خرد کن می شود خوشحال می شدم!

داشتم شیر را گرم می کردم که پسر بچه با روتختی ای که دنبال خودش روی زمین می کشید و چشم های قی کرده صورت کثیف خودش را توی بغلم انداخت و با صدای خواب آلود و بی حوصله غر زد که:مگه نگفتم از پیشم نرو مامان؟

مامان؟

توی بغلم نگهش داشته بودم و دنبال یک حس یا علامت آشنا میگشتم،شبیه مجسمه بود،شاید هم من مثل مجسمه خیره شده بودم به چشم هایش.کم کم خودش را بیرون کشید و رفت سمت یخچال.نمی دانم چرا تحکم آمیز نگاهش کردم و گفتم:اول دست و صورت!

دوباره کنارم برگشت،دستش را دراز کرد و گفت:باشه بریم...

دختر من عادت داشت هرروز نیم ساعت،بدون هیچ کاری جلوی در دستشویی بنشیند و بعد که عصبانی شدم و سرش داد زدم که:تو که هنوز نشستی؟ تازه نیم ساعت دیگر توی دستشویی بماند و بعد روزش را با گریه شروع کند.

البته چند دقیقه بعدش داستان را عوض می کردم.باید می خندید،فرقی نمی کرد به زمین خوردنم، خیس شدنم،به سر رفتن شیر روی گاز،بالاخره باید می خنداندمش.بعد از اولین خنده همه چیز درست می شد.بعضی وقت ها هم نمی شد!

انقدر با فس و فس لباس میپوشید که حوصله هر مامانِ اهل بازی ای بجز من هم سر می رفت.اما اگر قرار بر داد زدن هم بود با خنده داد زدن باعث می شد کمتر عذاب وجدان بگیرم...

پسر بچه دستم را کشید،پس چرا نمیای؟گرسنمه!

چهارپایه را از زیر کابینت درآوردم و زیر پایش گذاشتم.بلندش کردم،خودش شیر آب را بست و نشستیم دور میز.

دخترم خامه شکلاتی دوست داشت.قرار بود فقط جمعه ها خامه شکلاتی بخوریم.باقی روزهای هفته باید برای هر لقمه یک ادای خاص درمی آوردم یا یک خاطره میگفتم تا یادش برود نان و پنیر به خوشمزگی خامه شکلاتی نیست.

پسر بچه اما پشت سرهم لقمه هایی که گرفتم را می خورد و حرف میزد،بعضی از لقمه ها را انقدر تند در دهانش میگذاشت که میترسیدم توی گلویش گیر کند.دهانش را پاک کردم و رفتیم توی اتاق.

هرروز این موقع با دخترک کارتون میدیدم یا لباس مدرسه اش را اتو می کردیم و انتخاب می کردیم چه گلسری بزند .پسر بچه اما مدام زیر دست و پا بود.با خرسش از روی مبل می پرید،روی جارو برقی می نشست و ماشین بازی می کرد و آخر هم طی را از توی آشپزخانه برداشت و دور اتاق دوید.

طی را که برداشت دلم ریخت،دسته اش گیر کرد به کمد و با هم افتادند روی سرامیک و همانطور روی زمین ماندند،منتظر بودم صدای جیغش بیاید،نیامد،ترسیدم اما بالای سرش که رفتم برگشت و بلند خندید.میخواستم سرش داد بکشم اما برای اولین بار حس میکردم غریبه نیست و دوستش دارم،چشمش که به قرمزیِ روی پیشانیش افتاد ناخودآگاه لبخند زدم.

دخترم خجالتی بود،خیلی با بقیه دوست نمیشدلبخند من را که دید کوله پشتی اش را بست و جلوی در به بچه ی توی بغلم خیره شد و بعد،برای همیشه رفت….

=================

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
اسکلت و چهارچوب خیلی خوبی رو انتخاب کرده بودید... فضای ذهنی یک مادر با تمام جزئیاتش. خیلی موشکافانه و "مادرانه" بر اوضاع مسلط بودید. تنها اشکالی که می بینم فاصله گذاری ها و پاراگراف بندی های نامتناسب بود.(ویراستاری در یک کلام). بهترین ها رو برای شما آرزو میکنم.. :-))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام:برایتان آرزوی موفقیت دارم.زنده باشید
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
بعد برای همیشه رفت :/
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠