آدم‌ها پرنده‌اند / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

آدم‌ها پرنده‌اند / داستان کوتاه

نویسنده : mohammadreza_ghafarinia

مامان برگشته. نگفتم که ناراحت بشی. خواستم بدانی که بدبختی برگشته... شوخی کردم. پرنده دیگر آن بدبختیِ گذشته نیست. هر موقع به کلمه‌ی «بدبختی» می‌رسیدیم، چهره‌ی مامان در برابرمان جان می‌گرفت؛ حالتِ چشم‌هایش، افتادگی شانه‌هایش، در برابرمان مجسم می‌شد؛ دستِ چروکیده‌اش، ناخن‌های لاک زده‌ی قرمزش... دیگر کسی عاشق این رنگ نیست. چشم‌های پرنده توی عکس‌ها دیگر سگ ندارند. شیطنتِ‏ چشم‌هایش استرسی را انتقال نمي‌دهد تا با دلهره چشم از آن بردارم. گردنِ كشيده، شانه‌هاي مرمرين و سري كه اين‌طور چرخانده، حكايت از غروری سرمست‌کننده دارد. لبخند به لب ندارد؛ ولی طرز ایستادنش، مدل راه رفتنش، شبیه ساحره‌ای نیست که می‌شناختیم. او تغییر کرده. همه ما تغییر کرده‌ایم. زن‌عمو می‌گفت هر وقت چیزی اذیتت کرد رهایش کن که برود، شرش کم می‌شود. درست نمی‌گفت البته. مامان آدامسِ شیرینی بود که زود تلخ شد، تُفِش کردم بیرون، رهایش کردم که برود، ولی فکر و خیالش دست از سرم برنمی‌داشت. خانم‌گل ‌می‌گفت که «آدم‌ها پرنده‌اند». از اولِ کودکی تلاش می‌کنند به ما بفهمانند که هیچ شیرینی‌ای ماندگار نیست. بعضی آدم‌ها مثل آدامس می‌چسبند به زندگی‌ات. بعضی‌ها هم خیلی زود از زندگی‌ات می‌پَرَند. وقتی از هم جدا می‌شدیم، انگار غیرممکن بود که بتوانیم دوباره همدیگر را ببینیم؛ انگار خطی از نور، چشم‌های ما را به یکدیگر متصل می‌کرد. چشمانِ من سؤال می‌کردند و چشم‌های او در عذابِ سنگینی غوطه‌ور بودند. بعد، مامان خط را شکست. دیگر همدیگر را ندیدیم. هدیه‌ی تولدش را با وانت آوردند گذاشتند زیر راه‌پله‌ها. شب‌ها پیانو دیوانه می‌شد، کلاویه‌ها خودبه‌خود بالا و پایین می‌رفتند؛ پیانوی رویایی، موومان‌هایش را دیوانه‌وار در طول شب می‌نواخت؛ پرنده‌ی سیاه، اتود انقلابی، اقیانوس... 26 سال قبل که مامان رفت پاریس، ما هیچ تلاشی برای نگه داشتنش نکردیم. بعد هم که تو مُردی، مامان هیچ‌وقت نفهمید من چه احساسی دارم. شاید آن‌قدر حرف نزده تا حرف زدن را با یک جمله شروع کند، آن هم جمله‌ای که سؤال مهمی در خود دارد: «بابات کجاست؟» براي جسمی که توی گور خوابیده، زیاد تفاوتی نمی‌کند کجا می‌خواهد برود؛ دیدنِ این صحنه برای روح، سخت‌تر از جسم است. موقعي كه روح با لبخند به جسم نگاه مي‌كند، هیچ‌چیز به شيرينيِ خلقِ يک زندگيِ دوباره، امیدوارکننده نیست. اما برای کسی که بالا سر قبر ایستاده، خیلی مهم است که بداند عزیزش رفته راحت شود یا تازه اول بدبختی‌اش است. 

امروز آمدم اینجا هم سال نو را تبریک بگویم هم کمی درددل کنم. راستی! خیلی وقت است که به خوابم نیامده‌ای. قهر کرده‌ای؟ لبخندت را کم‌کم دارم فراموش می‌کنم. می‌دانم شانه‌های سردی داری. مثل آدمی که سال‌ها توی گور خوابیده! توی آخرین خوابم چقدر پیر شده بودی! چقدر زجر کشیده! فراموش شده! با آن صورت نتراشیده، و موهای کوتاه و مجعد روی سرت... 

اگر این داستان‌ها واقعیت داشته باشد، تمام کسانی که این سال‌ها به مامان انگ زده‌اند، باید از قضاوتِ خود شرمنده باشند. اگر روزی روزگاری نفرینش کردم، حالا نفرینم را پس می‌گیرم. اگر روزی روزگاری مادر ناسازگار و پول‌پرستم را نفرین کردم و آرزو کردم برود به جهنم سیاه، دلشکسته‌ی آن آرزوی زشتم و حالا برایش آرزوی خیر می‌کنم. به این باور رسیده‌ام که هر نفرینی می‌کنیم در سرنوشت خودمان نوشته می‌شود، در مقابل، هر آرزوی خیری هم به همین سرنوشت دچار می‌شود. 

به این فکر می‌کنم که چرا زن‌عمو در موومان‌هایش برای این لحظه قطعه‌ای نساخته؟ چرا توی داستان‌ها ساحره‌ها همیشه زشت و بدترکیب هستند و کلاهِ نوک تیز و دسته جارو دارند؟ چرا پرنده پاریسی مثلِ آنتِ جانِ شیفته مادر نیست؟ شاید از نظر تاریخی درست نباشد. شاید نویسنده‌ها باید سنجیده عمل کنند. مثل دنیای سنجیده و تنظیم‌شده‌ی شوپن. تا قبل از امروز فکر می‌کردم شوپن موومان‌هایش را فقط بخاطر من نواخته است. ولی امروز معلوم شد که شوپن به همه‌ی ما تعلق دارد.

==============

ادمین نوشت1: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

ادمین نوشت2: این مطلب تیتر نداشت، تیترش را خودمان اضافه کردیم برای خالی نبودن عریضه!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٢
٠
عجب فضایی خلق کرده بودید! یکی از بی نقص ترین چهارچوبها و پرداختها رو داشتید. دست مریزاد! این داستان می تونه خیلی جاها برنده خیلی جوایز بشه... به امید موفقیت :-))
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
کامران شمشیری بزرگوار انسان جایزالخطاست و به قولِ خودتان "هیچ‌کس بی‌نقص نیست." امیدوارم همانطور که فرمودید "چهارچوب‌ها" و "پرداخت‌ها" را در این داستانِ کوتاه به درستی رعایت کرده باشم. وقتی نظر شما را زیر این پست دیدم بسیار خوشحال شدم. علاقمندم بیشتر با شما در ارتباط باشم و از شما بیاموزم. سپاسگزارم که مرا خواندید
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٥
١
٠
سلام!و ممنون به خاطر این داستان خوب اگر اشتباه نکنم داستان در قالب یک نامه بود!به جز یکی دو قسمت در سطرهای ابتدایی زبان کار خیلی شسته رفته و خوب بود!روایت و فضاسازی و از همه مهم تر ارجاعات خیلی خیلی خوب بودند!... در داستان کوتاه ما خیلی انتظار نداریم سطر درخشان بخونیم جز در حد یکی دو جمله!ولی این داستان سطرهای خیلی خوبی داشت قدر ِ این قسمت ها رو بیشتر بدونید: آدم ها پرنده اند ... بعضی آدم ها مثل آدامس می چسبند به زندگی ات ... انگار خطی از نور، چشم‌های ما را به یکدیگر متصل می‌کرد.... دیدنِ این صحنه برای روح، سخت‌تر از جسم است... و فکر می کنم بهترین پایانی که می شد برای این کار نوشت همین بود: تا قبل از امروز فکر می‌کردم شوپن موومان‌هایش را فقط بخاطر من نواخته است. ولی امروز معلوم شد که شوپن به همه‌ی ما تعلق دارد.... واقعا لذت بردم!و امیدوارم بیش از این ها از شما بخونیم دوست عزیز همیشه هاتون موفق
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام بانو! در این داستان، پسری که خبرِ بازگشتِ مادرِ طرد شده‌اش را سر قبر پدرش روایت می‌کند، دستمایه‌ی تغییر و تحولِ درونیِ او و تبدیل شدنش به یک آدم دیگر است. نشان به آن نشان که می‌گوید: "امروز آمدم اینجا هم سال نو را تبریک بگویم هم کمی درددل کنم." اگر کد "آمدن" داده نمی‌شد، قالبِ نامه‌ای بودنِ داستان صدق می‌کرد. ضمن آرزوی توفیق برای شما و داستانِ زیبایتان که قبل از پاسخ دادن به این نظر خواندم، لازم می‌دانم که اضافه کنم: به نظرم از ابتدا تا انتهای تمامِ داستان‌های کوتاه باید "سطر درخشان" باشد، اگر این روزها اینچنین نیست، کم‌لطفی از نویسنده است. ممنون از توجه شما دوست عزیز به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام...بله من اون جمله رو فراموش کردم! کاملا درسته... و اینکه نه من این طور فکر نمی کنم به نظرم بعضی جملات فقط برای پیشبرد روایت میان و لزوما سطر درخشانی نیستند اما دارن به پیشرفت داستان کمک می کنن... و اینکه چیزی که از من خوندین داستان نبود صرفا یک یادداشت بود! ممنونم ... و امیدوارم باز هم از شما بخونیم ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٥
٢
٠
چه داستان نابی! فضاسازی و خصوصا خصوصا اسم داستان عالی بود! :) براتون آرزوی قله نشینی دارم. :) موفق باشید.
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
١
٠
h_ghasemi عزیز، "ناب" شمایید. چه چیزی ناب‌تر از این که کسی شما را بخواند؟! تعبیر "قله‌نشینی" شما مرا یاد کتاب "قله‌نشین قاف" اثر "حیدر طالب‌پور بروجنی" انداخت و خاطراتی را برایم زنده کرد. این کتاب پس از انتشار در سال 1378 به دلیل پرداختن به مضامین اجتماعی مورد توجه منتقدان و استادان دانشگاه قرار گرفت. ممنون از توجه ویژه‌تان
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
مرسی که به من سرزدید آقای غفارنیا ^__^ این مایه افتخار و شادمانی منه و خیلی خیلی ممنون از تعاریف و الطاف زلال شما. من در کنار شما و همه دوستانم در اینجاس که سرشار میشم از احساسات ناب :) خوشحالم که هستین و خوشحالتر میشم که همراه همیشگی متنهای من باشید. این هم لینک یادداشت مسابقه منه. خوشحال میشم بخونید و نگاهتون رو با من قسمت کنید http://jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=10&id=19337
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
و برای معرفی کتاب هم بسیار ممنونم. اگه پیداش کنم حتما میخونمش. :)
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
با افتخار، می‌خوانمتان!
b_shooshtari
b_shooshtari
٩٤/٠١/١٥
١
٠
آقا من خیلی لذت بردم. ایشالا اول بشه این داستان
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
b_shooshtari عزیز، مسئله‌ای به نام "برد" و "باخت" یا "اول" و "دوم" شدن برای من مطرح نیست. شاید داستان نوشتن و شرکت در چنین مسابقه‌هایی و اول شدن، ملاکِ خوبی برای برجسته بودنِ یک نویسنده تلقی شود، ولی در نهایت درست نوشتن و رعایتِ اصول و قوائدِ نگارش اهمیتِ بیشتری دارد. نکته‌ی اساسی این است که آیا اثر به ملاک‌هایی که نویسنده برای خود تعیین کرده دست یافته است یا نه. عاملی که بیش از هر چیزِ دیگر به اکثر نویسندگان انگیزه می‌دهد، هدفِ شخصی است. هدفِ شخصیِ من برای ثبت‌نام در این سایت و شرکت در این مسابقه، یادگیری از شما عزیزان بود. ممنون که مرا خواندید و نظرتان را نوشتید به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
آتفه
آتفه
٩٤/٠١/١٥
١
٠
درود و دست مريزاد به شما دوست نويسنده.
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
درورد بر شما شاعره‌ی خوش‌صدا و پرآوازه... سپاسگزارم
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام بانو! در این داستان، پسری که خبرِ بازگشتِ مادرِ طرد شده‌اش را سر قبر پدرش روایت می‌کند، دستمایه‌ی تغییر و تحولِ درونیِ او و تبدیل شدنش به یک آدم دیگر است. نشان به آن نشان که می‌گوید: "امروز آمدم اینجا هم سال نو را تبریک بگویم هم کمی درددل کنم." اگر کد "آمدن" داده نمی‌شد، قالبِ نامه‌ای بودنِ داستان صدق می‌کرد. ضمن آرزوی توفیق برای شما و داستانِ زیبایتان که قبل از پاسخ دادن به این نظر خواندم، لازم می‌دانم که اضافه کنم: به نظرم از ابتدا تا انتهای تمامِ داستان‌های کوتاه باید "سطر درخشان" باشد، اگر این روزها اینچنین نیست، کم‌لطفی از نویسنده است. ممنون از توجه شما دوست عزیز
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
b_shooshtari عزیز، مسئله‌ای به نام "برد" و "باخت" یا "اول" و "دوم" شدن برای من مطرح نیست. شاید داستان نوشتن و شرکت در چنین مسابقه‌هایی و اول شدن، ملاکِ خوبی برای برجسته بودنِ یک نویسنده تلقی شود، ولی در نهایت درست نوشتن و رعایتِ اصول و قوائدِ نگارش اهمیتِ بیشتری دارد. نکته‌ی اساسی این است که آیا اثر به ملاک‌هایی که نویسنده برای خود تعیین کرده دست یافته است یا نه. عاملی که بیش از هر چیزِ دیگر به اکثر نویسندگان انگیزه می‌دهد، هدفِ شخصی است. هدفِ شخصیِ من برای ثبت‌نام در این سایت و شرکت در این مسابقه، یادگیری از شما عزیزان بود. ممنون که مرا خواندید و نظرتان را نوشتید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٦
١
٠
سلام:زنده وسلامت باشید.ممنون
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام جناب حسني بزرگوار عاقبت به خير باشيد ممنون از نظرتون استاد
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام:زنده و پاینده باشید.ممنونم
s_samsara
s_samsara
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
درود مو و مان .قصه ایی زیبا .
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
درود سامساراي نازنين مشوق هميشه بيدار
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
١
٠
بله..نفرین دعاییه که ما در حق خودمون میکنیم...شیک نوشتین...ومتفاوت...قلمتآن مستدآم (^_^)
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/٢٢
٠
٠
سپاسگزارم از لطف و نظرتون
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
داستان خوبی بود بار اول که خودندم یکم گنگ بود ولی بار دوم واقعا ارزشمنده امیدوارم که حتما برنده بشین و مهم تر از اون قلم تون رو زمین نذارین ... راستی حال و هوای داستان منو یاد رمان نیمه ی غایب انداخت ...
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
نیمه ی غایب، حسین سناپور، کاری درخشان، شخصیت ها، گفتگوها، فضاها، درک بسیارسنجیده از نسل انقلاب، چیزی که اغلب ایرانیان به خارج رفته سخت به دانستن و شناختش نیاز دارند. نظر لطف شماست که گفتید یاد این داستان افتادید. من هم برای شما همین آرزو رو دارم دوست عزیز. موفق باشید
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤