پیرمرد و دخترک / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

پیرمرد و دخترک / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

فرید دانش فر

پیرمرد هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد، با چشم‌های پف کرده‌ای که ناشی از خوابی طولانی بودند، جلوی آینه‌ی دستشویی می‌ایستاد و صورتش را می‌شست. قدم‌هایش را آهسته برمی‌داشت؛ البته این موضوع چندان ربطی به سن بالایش نداشت. اتفاقن از نظر سلامت جسمی، وضعیتش خوب بود؛ هر هفته روز شنبه به مطب دکترش می‌رفت و دکتر هم بعد از گرفتن فشار او و انجام چند آزمایش ساده، همان صحبت‌های هفته‌ی قبلش را تکرار می‌کرد. چند سالی می‌شد که پیش این دکتر می‌رفت، اما از آنجایی که اهل گپ زدن نبود، همیشه بدون حرف خاصی از مطب به خانه‌اش برمی‌گشت. خانه‌اش کوچک و معمولی بود. در واقع چیزی در آشپزخانه، پذیرایی و اتاق خوابش نداشت که آنجا را از یک خانه‌ی دیگر متمایز کند؛ جز در ِ ورودی آبی رنگ. 

یک سال بعد از فوت همسرش، بازنشسته شده بود و چون حقوقی را که می‌گرفت برای گذران زندگی‌اش کافی می‌دانست، دیگر مشغول به کار نشد. صبح‌ها بعد از خوردن صبحانه‌ی مختصری، لباس‌هایش را که یک کت خاکستری، شلوار پارچه‌ای مشکی و کلاهی قدیمی‌ بود، می‌پوشید و راهی روزنامه‌فروشی می‌شد؛ به عکس بقیه‌ی مردم که آنجا می‌ایستادند و تیتر نشریه‌های مختلف را می‌خواندند، بدون معطلی روزنامه‌ی همیشگی را می‌خرید و روی نیمکتی در پارک نزدیک خانه‌اش می‌نشست. مطالب اجتماعی، سیاسی و ورزشی را سرسری می‌خواند تا به صفحه‌ی جدول برسد؛ بعد روزنامه را تا می‌زد و با مدادش شروع می‌کرد به پر کردن خانه‌های خالی جدول. آنقدر در این مدت جدول حل کرده بود که دیگر هیچ خانه‌ای خالی نمی‌ماند. بعد از اینکه تمام جواب‌ها را می‌نوشت، به خانه‌اش برمی‌گشت. 

آن روز پاییزی را هم همینطور شروع کرد. مثل همیشه توی پارک مشغول حل کردن جدول بود، که یکدفعه باد شدیدی وزید. صفحه‌های روزنامه به اینطرف و آنطرف پرت می‌شدند و پیرمرد با مدادی که هنوز در دستش بود، گیج و سرگردان به روزنامه‌های معلق در هوا نگاه می‌کرد. بعد از چند لحظه باد از جریان افتاد و همه‌جا دوباره ساکت و آرام شد. پیرمرد کلاهش را روی سرش جابجا کرد و نگاهی به اطرافش انداخت تا بلکه صفحه‌ی جدول را پیدا کند. صفحه‌های روزنامه روی پیاده‌رو، وسایل بازی بچه‌ها، نیمکت و چمن پخش شده بودند و این، کار را برای او سخت می‌کرد. مجبور بود با دقت بیشتری همه‌جا را جستجو کند. همینطور که داشت دور و ورش را نگاه می‌کرد، چشمش افتاد به دختر کوچولویی که درست روبرویش ایستاده و زل زده بود به او. دخترک که پیراهن صورتی و دامن چین‌دار آبی رنگی داشت، آبنبات چوبی گردی را از جیبش درآورد و به پیرمرد نشان داد. پیرمرد که کمی گیج و شوکه شده بود، نمی‌دانست باید چکار کند. دخترک گفت: «اینو مامانم داد که بدم به شما.» 

پیرمرد خیره شده بود به موهای طلایی دخترک و پاپیون بزرگ و بنفشی که روی پیرهنش داشت، اما حواسش جای دیگری بود. انگار که چیزی را توی ذهنش بالا و پایین می‌کرد یا اینکه می‌خواست تصمیمی بگیرد. انگشت‌هایش آرام تکان می‌خوردند؛ مثل دهان جوجه‌هایی که منتظر غذای مادرشان هستند. دخترک که حوصله‌اش سر رفته بود، مداد را از دست پیرمرد گرفت و آبنبات چوبی را توی دستش گذاشت و لی‌لی‌کنان رفت سمت تاب. پیرمرد که تازه به خودش آمده بود با صدای بلندی پرسید: «خونه‌ی شما کجاست؟» دخترک برگشت و با انگشت اشاره‌اش، درِ آبی رنگ را نشانش داد. 

پیرمرد پوسته‌ی آبنبات را باز کرد و با قدم‌هایی سریع به طرف خانه‌اش رفت. 

============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Z_tofighi
Z_tofighi
٩٤/٠١/١٥
١
٠
غافلگیری آخرش، خوب بود. :) موفق باشید.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٥
١
٠
آفرين آفرين آفرين آفرين! ممنونم بابت اين داستان زيباتون :)) // آقا فريد به نظرم داستانتون در ابتداي خط دوم دچار يك دست انداز و سكته خفيفه كه البته ميشه با اضافه كردن چند كلمه درستش كرد! و اين نظر كه شايد درست نباشه اما فعلهاي زائدي رو تويه داستانتون حس كردم و چقدر خوبه كه اين افعال يه فكري براشون بشه! راستي اين تيكه خيلي خوبه‌ " ... مثل دهان جوجه‌هایی که منتظر غذای مادرشان هستند" يا علي :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
٠
قصه سرراست و خوبی داشت. یک خط طولی پررنگ رو گرفته بودید تا انتهای و گره گشایی. پرداخت و شروع و پایان استانداردی هم داشت. موفق باشید جناب دانش فر :-))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
سلام :شادکام وکامرواباشید.متشکرم
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
هرچه از بار پیری ناتوانتر میشد/ ای دریغا آرزوی دل جوانتر میشد (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤