هشدار؛ روی مدار بی‌تفاوتی نیفتیم!
چقدر نسبت به معضلات اجتماعی حساس هستیم؟!

هشدار؛ روی مدار بی‌تفاوتی نیفتیم!

نویسنده : غنچه نوشکفته

در زمانه‌ای سیر می‌کنیم که آدم‌ها سرشان توی کار خودشان است و سعی می‌کنند کاری به کار یکدیگر نداشته باشند. انگار یک‌جور بی‌تفاوتی مزمن در دنیا بوجود آمده است و دارد کم‌کم ما را نسبت به تمام مسائل پیرامون‌مان بی‌تفاوت می‌کند. دور و برم را که نگاه می‌کنم انگار آدم‌ها بی‌آنکه بفهمند اسیر این درد شده‌اند.

می‌خواهیم به  سراغ مردم شهر برویم تا ببینیم چقدر نسبت به یک رفتار غلط که جلوی چشمان‌شان اتفاق می‌افتد، عکس‌العمل نشان می‌دهند. یک جورهایی می‌خواهیم عیار بی‌تفاوتی آدم‌ها را بسنجیم. ببینیم اگر روزی توی خیابان‌ها و کوچه‌ها و میان این مردم اتفاقی برای‌مان افتاد، چقدر می‌توانیم امید داشته باشیم که کسی پیدا بشود که دلش نخواهد بی‌تفاوت باشد؟

 

||چه کار می‌کنیم؟

قرار می‌شود ما به یک فروشگاه برویم و جلوی چشم مشتری‌ها اقدام به سرقت و پنهان کردن اجناس بکنیم و در ادامه عکس العمل مردم را نسبت به این کار می‌سنجیم. برای این کار یک اکیپ پنج نفره تشکیل می‌دهیم . محدثه و نیوا در نقش سارق من به عنوان مصاحبه‌کننده و باران و عاطفه هم امور جانبی را به عهده می‌گیرند!

 

|| کجا می‌رویم؟

پیدا کردن جایی که با گروه ما همکاری کند؛ کار راحتی نیست. ما نیاز به یک فضای نسبتا بزرگ داریم که امکان عکاسی هم داشته باشد. فروشگاه‌های بزرگ و زنجیره‌ای  اغلب زیر نظر سازمان‌ها و ارگان‌های مختلف هستند و به محض ورود مجوز می‌خواهند. در فروشگاه‌های کوچک هم امکان این‌که بتوانیم دور از چشم فروشنده اجناس را برداریم نیست. بعضی از فروشگاه‌های بزرگ هم آنقدر شلوغ هستند که امکان اجرا وجود ندارد. بعضی از فروشنده‌ها هم با توجه به بازار شب عید حاضر نمی‌شوند با ما همکاری داشته باشند و دلیل‌شان هم این است که شما جای مشتری را اشغال می‌کنید!

با تمام این دردسر‌ها به برج آلتون می‌رویم .پس از کمی گشت‌وگذار میان فروشگاه‌ها و صحبت با فروشنده‌ها؛ بالاخره می‌توانیم یک آدم جسور پیدا کنیم که حاضر به همکاری شود !  

 

|| مامان‌بزرگ‌ها دزد می‌شوند!

محدثه و نیوا همراه با مشتریان به فروشگاه وارد می‌شوند و قبل از سرقت کیف مکالماتی می‌کنند که مشتری متوجه قصد آن‌ها بشود و بعد هم به گونه‌ای که آن‌ها ببینند اقدام به برداشتن کیف و پنهان کردن آن می‌کنند.

 

|| ما چیزی ندیدیم!

زن و شوهر جوانی وارد فروشگاه می‌شوند و نیوا یک کیف کوچک دستی را جلوی آن‌ها زیر چادرش می‌کند، جوری که هیچ شکی نمی‌ماند که دیده‌اند! ولی آنها عکس‌العملی نشان نمی‌دهند و از مغازه بیرون می‌آیند. به سراغشان می‌روم و می‌پرسم «دیدید که خانم کیف از آنجا برداشت؟»  مرد سریعا انکار می‌کند انگار دلش نمی‌خواهد که برای خودش دردسر درست کند!

فقط این دو نفر نیستند که خودشان را درگیر این ماجرا نمی‌کنند. افراد دیگری هم هستند که در این دو ساعت حضور ما در کیف‌فروشی با دیدن این قضیه بیرون می‌آیند و به روی خودشان نمی‌آورند و در میان تعجب ما حتی دیدن‌شان را منکر می‌شوند!

 

|| خودم حساب می‌کردم!

دو خواهر همراه با هم در فروشگاه مشغول انداز بر انداز کیف‌ها هستند که نیوا اقدام به برداشتن یک کیف شانه‌ای می‌کند! خانم‌ها متوجه قضیه می‌شوند و با تردید به نیوا نگاه می‌کنند. خواهر بزرگتر چند باری به سمت آن‌ها می‌رود تا تذکر دهد ولی باز پشیمان می‌شود. استیصال کاملا در رفتارش مشخص است. چند باری به سمت فروشنده  نگاه می‌کند و آخر تصمیمش را می‌گیرد و به سمت فروشنده می‌رود و می‌گوید: انگار که یک کیف از اینجا کم شده است (!) و محل برداشتن کیف را نشان فروشنده می‌دهد . فروشنده می‌پرسد: «دیدید کی برداشته؟». خانم با تردید به نیوا و محدثه اشاره‌ای می‌کند و می‌گوید که فکر می‌کند این‌ها برداشته‌اند ولی مطمئن نیست!

از او می‌پرسم چرا موضوع را به فروشنده اطلاع دادید؟ می‌گوید: وجدانم اجازه نمی‌داد سکوت کنم و واقعا از آن موقع ناراحتم که چگونه این قضیه را با فروشنده در میان بگذارم .(ضمن این‌که از سارقان هم بابت لو دادن‌شان عذرخواهی می‌کند!!)

می گویم می‌توانستید از کنارش رد شوید مثل خیلی‌های دیگر؟ پاسخ می‌دهد: نه؛ من دیدم و در برابر این قضیه مسئول بودم .حتی اگر کیف را خانم‌ها از این‌جا خارج می‌کردند؛ من خودم  پول کیف را حساب می‌کردم تا وجدانم آسوده باشد!

 

|| اصل پیگیری تا نتیجه!

دو دختر جوان از درب فروشگاه بیرون می‌آیند . از آن‌ها می‌پرسم «شما دیدید که آن خانم چیزی برداشت؟» با تعجب می‌گویند نه! ولی باز داخل را نگاه می‌کنند و به فروشگاه برمی‌گردند. 

یکی‌شان تایید می‌کند که  کیف برداشته  و مارکش از زیر چادرش بیرون است . می‌گویم: « من نمی‌بینم!» دو دختر دیگر معطل نمی‌کنند و به شاگرد آن‌جا اطلاع می‌دهند. (آنقدر که فروشنده از ناشی‌گری دزدهای ما حرص خورد، ما نخوردیم! گاهی فقط کم مانده بود که خودش اقدام به سرقت کند!)

وقتی با این سوال مواجه می‌شوند: «چرا اطلاع دادید؟ به شما چه ربطی دارد؟» می‌گویند: «با عذاب وجدان‌مان چه می‌کردیم. باید اطلاع می‌دادیم. ما دیدیم که آن خانم کیف را برداشته بود. چرا نباید می‌گفتیم ؟»

 

|| فروشنده مسئول است!

خانمی را زیر نظر می‌گیریم. تنهاست. چرخی در محوطه می‌زند و وارد فروشگاه می‌شود. بچه‌ها هم پشت سرش وارد می‌شوند . چند دقیقه‌ای می‌گذرد که فروشگاه را ترک می‌کند. نیوا اشاره می‌کند که این خانم متوجه ماجرا شد!

او را دنبال می‌کنم و با او صحبت می‌کنم. خودش اعتراف می‌کند که دیده؛ ولی به روی خودش نیاورده است. به این دلیل که فروشنده خودش باید حواسش جمع باشد!

وقتی می‌گویم: «شما فکر نمی‌کنید که ما هم مسئول هستیم؟ » می‌گوید: «نه وظیفه  فروشنده است؛ مراقب وسایلش باشد!!»

 

|| آبروی‌شان را نبردم!

پیرزن با ظاهری مهربان و موهایی سپید که از روسری‌اش بیرون است و دو تا نان داخل نایلون در دستش؛ وارد فروشگاه می‌شود و در همین لحظه محدثه در یک حرکت سریع  کیف دستی  را چنگ می‌زند و قایم می‌کند. پیرزن چند لحظه‌ای مات و مبهوت نگاهش می‌کند. خشکش زده است. جلوتر می‌رود و کیف‌های پول را نگاهی می‌کند  و بیرون می‌آید. هنوز تردید دارد و محدثه را چپ چپ نگاه می‌کند.

وقتی با او صحبت می‌کنم متوجه می‌شوم او هم دیده است! با ترسی خاص و آرام (جوری که کسی نشنود و در حالی که نمی‌تواند خوشحالی‌اش را از این که یک نفردیگر هم ماجرا را دیده است پنهان کند) به من می‌گوید: «آره دیدم. دختره کیف برداشت.» 

هنوز متوجه گزارش نشده است و دارد توضیح می‌دهد. دیدن صحنه دزدی با دوز هیجان بالا تپش قلب را برایش به همراه داشته است. این قدر ترسیده است که از او دعوت به نشستن می‌کنم. به خاطر این‌که آبروی‌شان نرود چیزی نگفته است! (خدا را شکر کردیم که خانم مسن سکته نکرد این‌قدر که از دیدن صحنه سرقت هول کرده بود!)

 

|| به فکر یکدیگر باشیم...

چه فرقی می‌کند مال خودم باشد یا مال آقای کیف‌فروش! چه فرقی می‌کند فروشگاه باشد یا صندوق صدقه! من کارت سیصد تومانی باشد یا رشوه چند صد میلیونی! هر جا فهمیدیم حقی از کسی ضایع می‌شود؛ هر وقت دیدیم که چیزی سر جای خودش نیست؛ هر وقت متوجه شدیم که اتفاقی خلاف قاعده می‌افتد باید وجدان‌مان حساس باشد! باید درد بگیرد! باید وادارمان کند تا عکس‌العمل نشان بدهیم. مگر می‌شود وجدان‌مان یک وقت‌هایی حساس‌تر باشد و یک وقت‌هایی نه! تا وقتی که من و تو نسبت به پیرامون‌مان بی‌تفاوت باشیم اتفاقاتی از این دست می‌افتند و آدم بد‌های قصه هر روز بیشتر و بزرگتر می‌شوند. البته خوشحالیم که هنوز هستند آدم‌هایی که وجدان‌شان را حساس و بیدار نگه داشته‌اند. همان طور که هستند آدم‌هایی که راحت می‌توانند از کنار این قضیه عبور کنند !

 

** حاشیه نگاری

- فروشنده نقش کارگردان را هم برای ما اجرا می‌کرد. گاهی من را به داخل فرا می‌خواند و اشکالات بچه‌ها را تذکر می‌داد .آموزش‌های آقای فروشنده راهگشای ما در امر دزدی بود. بچه‌ها با تابلو بازی شروع کردند ولی کم‌کم حرفه‌ای‌تر شدند .

- در آخر، همه‌ی افرادی که در فروشگاه بودند اعتراف کردند که ما به درد حرفه‌ی دزدی نمی‌خوریم و باید برویم شغل دیگری انتخاب کنیم تا حداقل حیثیت سارقان را زیر سوال نبریم !

- دزدی شغل سختی است. پر استرس است و باید جز مشاغل سخت دسته‌بندی شود و بیمه تکمیلی هم داشته باشد! واقعا که ما در این راه مشقت کشیدیم!

- هیچی خنده‌دار‌تر از این نبود که گوشی نیوا موقع نماز؛ آن هم در حال دزدی اذان پخش کند. فروشنده خنده‌اش گرفته بود و گفت: «این چه دزدیه که اذان داره گوشیش!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خداقوت! همه این گزارش جذاب یکطرف همین حاشیه نگاری های آخرتون یکطرف! لذت بردم :-))
باران
باران
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتید و خوندید:)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
:))) نظرتون رو راجع به گزارش نگفتین ؟:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
سلام ... آيا واقعا اين يك گزارش بود / آيا گزارش اين است كه موقعيت درست كنيد/// آيا اين يك نوع دوربين مخفي نبود و يا يك نوع تحقيق /// آيا گزارشگر مجاز است نتيجه گيري كند (البته گزارشگر برنامه گزارش 5 شبكه خراسان خود را كارشناس ميداند) /// به نظر من اين يك گزارش نبود. گزارش چيست را در گوگل جستجو نمايد سومين مورد pdf است فصل اول 5 خط اول را بخوانيد
faride
faride
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
گزارشتون عالی بود:)... خخ حاشیه نگاریش هم هم!:)) ... خداقوت
باران
باران
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ممنون رقیب :)
همتا
همتا
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ایبل عجب گزارشی خوشمان آمد ^_^
باران
باران
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خوشحالیم :)
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ی سوال : کارهای جانبی ینی چ کاری دقیقا؟:دی
من منم
من منم
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
عکاسیییییییییییی :دی
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
کی کیه؟
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
١
٠
عکاسی راهنمایی .. حواس جمعی .. اطلاغ به موقع از حضور مشتری.. حضور در فروشگاه به عنوان مشتری و در نظر گرفتن عکس العمل مردم..و بسیاری از جوایز نقدی دیگر...
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
عجب فروشنده ی باحالی بوده ، حتماً آخر گزارش ازش یه تشکر کردین اومدین بیرون ؟
باران
باران
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خیلی همراهی کردن واقعا
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
بله اقای بهمنی ازشون تشکر کردیم و اومدیم بیرون :)
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خخخ ایبل خیلی گزارش خوبی بود فقط کاش از نگاه بیرونی نوشته نمیشد دو بخش میشد بخشی اون شخصی که کیف برداشته از زبان اون میبود بخشی از زبان کسی که با مردم مصاحبه گرفته!ولی بازم خوب بود خداقوت:)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
نویسنده مطلب منم مریم جان. وقتی راوی من هستم باید از بیان خودم بنویسم :) این ایرادی که شما گفتی رو اقای فروزان به مطلب نداشتن :) ممنون از نظرت بانو
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
نه منظورم این نبود!منظورم این بود که بارانم مینوشت!کلن بی عصاب شدی نعیمه!من کلن دیگه نظر بهت نمیدم:|
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
پیاده کردن گزارش با من بود.. اگر از زبان محدثه و نیوا می نوشتم تخیلی بود ...مریم من فکر کنم این یک امر سلیقه ایه . اگر ایراد فنی داشت اقای فروزان می گفتن ! بی اعصاب نیستم ولی ...به نظرم کارت حرفه ای نیست که از بحث کردن ناراحت می شی !
par!sa
par!sa
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
تبلیغ جان آرا نباشه یه وخ :دی // ایول :)))))))
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خب باشه پریسا جان :) خیلی با ما همکاری خوبی داشتن :)
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
مرسی گزارشه عالی ای بود : )) همکاری همگی نکته اولش هست ولی در ادامه موضوع فوق العاده مهمی که انتخاب کردین، واکنش ها بنظرم همین که تعدادی هم بی تفاوت نبودن عجیب هست )) ولی فکر که میکنم نسبت به خیلی چیزه های کمتر از دزدی هم نمیتونم بی تفاوت باشم شاید از سر فضولی :)) واکنش خانم مسن رو دوست داشتم =) سکته = )
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
مرسی گزارشه عالی ای بود : )) همکاری همگی نکته اولش هست ولی در ادامه موضوع فوق العاده مهمی که انتخاب کردین، واکنش ها بنظرم همین که تعدادی هم بی تفاوت نبودن عجیب هست )) ولی فکر که میکنم نسبت به خیلی چیزه های کمتر از دزدی هم نمیتونم بی تفاوت باشم شاید از سر فضولی :)) واکنش خانم مسن رو دوست داشتم =) سکته = )
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ممنون از تعریفی که کردین . زحمتی بود که دوستان متقبل شدن :) خیلی خوبه که بی تفاوت نیستین.. خانم مسن بسیار دوست داشتنی بودن .. واقعا برای خودمون هم جالب بود.. نگاه و صدای مهربونشون هنوز توی ذهنم هست..
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
این یک گزارش هیجان انگیز بود ... و البته معلوم هم بود خیلی زحمت کشیدید ... و البته یک نکته ی جالبی هم توش داشت ... یک دزد خانوم از چادرش میتونه بهره ی کافی ببره و این میتونه یکی از دلایلی باشه که برخی ها از چادر بیزارن و شما به خوبی این نکته رو هم رسوندید ... در واقع گزارشتون حرف نداشت ... میشه چند تا نکته به جز دزدی هم از توش برداشت کرد ...
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
١
٠
ممنون از حسن نظرتون اقای ایمان :) در مورد چادر نظرم اینه که هر وسیله ای میتونه خوب استفاده بشه میتونه بد استفاده بشه حتی چادر! گاهی چادر میشه وسیله پوشش و گاهی میشه ...!!
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
١
٠
راستی چرا مردم از چاقو بیزار نیستن ؟ مگه با چاقو ادم نمی کشن ؟:) به نظرم اون ادم هایی که به این خاطر از چادر بیزارن دلیلشون قانع کننده نیست و باید تجدید نظر کنن..
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خیلی خسته نباشید دوستان جان :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ممنون هدی جان :) لطف داری
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
١
٠
سلام: جالب بود.سالی لبریز شادمانی و سعادت برایتان خواهانم.
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ممنون از اینکه وقتتون رو در اختیار این گزارش قرار دادید .. ان شالله که هر چه خوبیست چشم انتظارتان.. یاعلی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام زنده باشیدوشادکام
f_baharnarenj
f_baharnarenj
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام و خدا قوت تجربه جالبی داشتید ولی دید بی تفاوت بعضی افراد به این مسیله تاسف برانگیزه !!!...
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
باتوجه به همکاری همه بچه ها واقعا تجربه جالبی شد . اره متاسفانه گاهی مردمی هستن که می گن سر بی دردو دستمال نمی بندن..
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خیلی خیلی گزارش خوبی بود واقعا لذت بردم مخصوصن از جسارت به خرج دادن شما خانومها برای تهیه این گزارش (: آقای فروشنده هم جای تشکر داره
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
واقعا فروشنده ی خوبی بودن. :)) ما که نصف عمر شدیم. :)) ممنون از شما. :)
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خداقوت!نچ نچ چه دور وزمونه ای شده مامان بزرگا هم دزدی می کنن!خخخ//دارم فکرر میکنم من اگه بودم چیکار می کردم؟ واقعا خیلی بده بی تفاوتی..همینم بنظرم یکی از مصادیق توجه نکردن به امر به معروف و نهی از منکر میتونه باشه...بازم خداقوت
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خخخخ می بینی؟ :))) اره واقعا بی تفاوتی ترسناکی توی مردم حس میشد. ممنون وانیا جان :)
raha_sl
raha_sl
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
چه موضوع خوبی.. خیلی خوب بود حرفش واقعا ممنون بعضی وقتا از بس به وجدانمون کاری نداریم اونم دیگه باهامون کاری نداره:(
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
جمله هاتم شعره ها شاعر جان! :) درسته. باید گاهی وجدانمون رو بیدار کنیم. :)
SE7EN
SE7EN
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خانوم نیوا یه دزد متعهد هستن که به ندرت همچین دزدهایی پیدا می شوند...خداخیرشان بدهد یاد بگیرن دزدای دیگه :)))
Niva
Niva
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
ممنون شما لطف دارین :))) بازم اگه راهنمایی نیاز داشتین من پاسخگو هستم :دی
SE7EN
SE7EN
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
حتما از راهنماییتون استفاده می کنم..
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/١٥
١
٠
خیلی جالب بود. خداقوت :)
Niva
Niva
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
ممنون :)
SE7EN
SE7EN
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
واقعا زحمت کشیدید ممنون... این بی تفاوتی یا ندیدن های از عمد بخشی از نقاط ضعف اخلاقی انسان ها در دنیای مدرن و پست مدرن امروزی است...
Niva
Niva
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
بعله متاسفانه... امیدوارم هیچ وقت وجدان ها به خواب نروند :)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
واااای چه هیجان انگیز و سخت بوده تهیه گزارش! جالب بود واقعا ممنون
Niva
Niva
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
بله هیجانش که خیلی زیاد بود چون بنده به شخصه یه چند کیلویی وزن کم کردم بس که از استرس عرق ریختم :))خواهش مشه :)
Niva
Niva
٩٤/٠١/١٥
١
٠
دوستان دیگه ما در این زمینه حرفه ایی شدیم و دستی بر آتش داریم اگه سوال تخصصی داشتین پاسخگو هستیم :)) ( سخنگوی سارقان جیمی، نیوا)
SE7EN
SE7EN
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
میشه یه گوشی هم واسه سرقت کنین...پورسانت خوبی میدم...ممنون
SE7EN
SE7EN
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
اون لحظه ای که ملت داشتن میدیدن دزدی رو هم دیدنی ها مخصوصا قیافه هاشون...
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
اره بند گان خدا داغون میشدن اصلا :))
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
دستتون درد نکنه ګزارش عالی درست کردین وبنده خدا ګروه پشتیبانی مخصوصا عاطفه خخخ :))
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
دست شما درد نکنه خانم عکاس باشی :)) تو رو هم خیلی زحمتت دادیم واقعا ممنونم :)
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
زحمت نبود من خودم خواستم و تو جمعتون خیلیم بهم خوش ګذشت:)
نگارا
نگارا
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
این گزارش جدیده؟؟؟ چارلز اند کیت که جمع کرده بود از تو آلتون؟؟ یعنی دوباره باز کرده؟
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
حیف که پایین نوشتی متوجه شدی وگرنه می خواستم بگم بله عزیزم جدیده جدیده :))
نگارا
نگارا
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خب فهمیدم که جدیده و این جا چارلز اند کیتش الکیه..:))) منم باشم فکر کنم نگم نمیدونم چرا اما نمیگم :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
ولی من فکر میکنم نباید بی تفاوت رد شد و باید گفت .تا حالا فک کردی به دلیل اینکه چرا نمی گی ؟:))
mhv
mhv
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
این نمایندگی قدیمشه که رفت ولی دکورشو احتمالا بر نداشته!
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
:))))))))))) الان کارتون چطوره...دستتون روون شده بریم پاساژای اینجا هم یه دوری بزنیم (^_^) جدا خسته نباشین...کار شیکی بود....گزارش های از این دستتون مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨