دکور جدید مُخچم
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

دکور جدید مُخچم

نویسنده : سایت جیم

حسن کریمیان پویا

توی اتوبوس خط 12 داشتم می رفتم حرم، می خواستم برم کتابخونه...

ایستگاه نگه داشت، چندتا مسافر پیاده شدن و یک صندلی خالی شد. به یک نفر دیگه که نزدیک بود تعارف کردم بشینه، بالاخره از من بزرگتر بود، اونم تعارف کرد و من اصرار. دست آخر اون مرد نشست. از چهره‏اش می تونستم یک حدس قوی بزنم که افغانیه. عرق چین سبز داشت، مندیل مشکی دور سرش پیچیده بود، حدود چهل تا چهل و پنج ساله، دستاش نشون می داد که کارهای سخت زیاد کرده اما حالا دیگه زبر به نظر نمیومد، هیکل ورزیده با آرایش خاص ریشاش و یک چفیه که بجای رنگ مشکی (خاکستری) رنگ سبز داشت زیر کاپشن دور گردنش انداخته بود. تلفن همراهش زنگ خورد. من داشتم به کفشاش نگاه می کردم، تو انداز وراندازش بود که تلفن جواب داد یا خیلی کوتاه بود یا ناموفق بود حواسم به کفشاش بود تمیز بود انگار میرفت مهمونی، تمیزتراز کفشای من. چشم برداشتم و به بیرون نگاه کردم. دوباره تلفنش زنگ خورد، جواب داد، مثل اینکه ازش پرسیده بودن کجا میری؟ گفت (با همون لهجه افغانی): «دارم میرم حرم آقا چندتا شهید آوردن میرم تشییع ....»

شهید! تشییع! صدای ممتد توی ذهنم بود که صدای دیگه ای نمی‏شنیدم. من توی این خاک بدنیا اومدم، زندگی کردم، افغانیه!، اما تشییع شهدا، دغدغه ‏هاش چرا اینقدر فرق میکنه با من....

یاد یک تصویری از خبر 20:30 افتادم که شهدای گمنام برده بودن قم یا کرج، یک دخترخانم نوجوان نشون می داد که اشک صورتش خیس کرده بود داد میزد: «کجا می‏بریدشون، اینا آبروی مایند (هستند)....» افغانیه، شهدای تازه تفحص شده، من ، آبرو .... میگشتم بین اینا... . «ایستگاه میدان شهدا»، صدای بلندگو اتوبوس بود که من آورد به خودم ولی بازم میدون شهدا بود. نگاهم رفت دوباره سمت مرد افغانی، ایرانی تر از من بود، نفهمیدم کی تلفنش تموم شد وقتی سرشو بالا آورد نگاهم کرد، نگاهمو انداختم روی زمین، ناخودآگاه ...

رسیدیم حرم، وقتی از اتوبوس پیاده می‏ شد با نگاهم دنبال کردم کدوم سمت میره، سریع کیفم دادم امانات تا گمش نکردم دنبالش برم، بیشتر از این عقب نیفتم.

==============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
روایت جالبی بود. اشاره به ایرانی تر بودن اون دوست افغان خیلی اشاره هوشمندانه و تامل برانگیزی بود. البته یک بازنویسی با حوصله میخواد که جملات یکدست بشن و نیم نگاهی هم به قواعد ویراستاری داشته باشید. ضمن اینکه من معتقدم "تیتر" مناسبی هم انتخاب نکردید. خوش آوا نیست. تجمع حروفِ ک، ج، د، م، خ و چ اصطلاحا "چگالیِ تیتر" رو بالا بردند. این مطلبِ دلی تیتر و عنوانی سیال و شاعرانه لازم داره... (این نکته ی مربوط به تیتر، نظر شخصی بنده است). براتون بهترین ها رو آرزو میکنم :-))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٤
٠
١
مدل نوشتنتون یه جوری بود انگار دارید تعریف میکنید بیشتر (منظورم گفتاریه) و من شنیدم افغانی واحد پول افغانستان هست و باید گفات افغانستانی ولی خب دیگه این باب شده . موفق باشید به هرحال
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام ودرود برشما. خدا یارتان.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
١
٠
سوزش شلاقی که بیدارم کنه بهتر از نوازش دستی ست که خوابم کنه...گاهی لازمه اینجور صحنه هایی رو ببینیم تا بفهمیم چی به چیه....شیک نوشتین ودغدغه مند...قلمتآن مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣