فكر و ذكرمن باش...
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

فكر و ذكرمن باش...

نویسنده : M_lotfi

چشمان پنجره با من حرف مي‌زند. بر مي‌خيزم و هوايي نو مي‌كنم. 

نگاهم را مي‌كشم روي مناظر خيال انگيز، گوشم را مي‌سپارم به تيتراژ آغاز فصل جديد؛ به موسيقي باران... همه چيز جورِ جورست براي بهار، اِلّا خود من كه وصله‌ي ناجورم و زرد و زار.

تجربه‌ي انسانها ثابت كرده وصله‌ي ناجور بودن هم دوايي دارد. شربت توجيه را كه سربكشي حال دلت خوب مي شود. 

اما نه ... 

نه من آدمش هستم، نه مُسكِّن توجيه مي‌تواند درد وجدانم را آرام كند. اين درد علاج ريشه‌اي مي‌خواهد.

پنجره را نمي‌بندم. اجازه مي‌دهم فصل نو افكارم را زير و رو كند. چه خوب شد كه چشمم به بهار افتاد. 

بهار ياد من مي‌اندازد كه مي توانم دستمالي تَر روي افكارم بكشم، چيدمان آنها را تغيير ‌دهم، بعضي‌شان را دور بريزم و چند فكر ضروري و مهم را در ذهنم بكارم.

مي‌دانم «خشكي درخت از كدام ريشه آب مي خورد!» (1). هرچه هست زير سر يك زندگي اشتباهي ست كه متعلق به من است.

زندگي به شكل يك دايره. بدون طول و عرض و ارتفاع. تخت و يك بعدي. حالا كه روبروي خودم ايستاده‌ام، حالا كه ايستاده فكرهايم را ورق مي‌زنم، احساس سرگيجه مي‌كنم. در اين زندگي مدام چرخيدم اما، نه مثل گردش زمين بدور خورشيد.

دفتر فكرهايم را ورق مي‌زنم. فكر تحصيل، شغل، درآمد خوب، تشكيل خانواده، شان اجتماعي و چيزهايي از اين قبيل.

هرچه اين دفتر را مي‌تكانم هيچ فكر تر و تازه اي از لابه لايش بيرون نمي ريزد. و من فكر مي‌كنم كه يك فكر مهم را لابه لاي انبوه افكار روزمره‌ام گم كرده‌ام.

و اين فكرگم شده آ‌ن قدر جاذبه و قدرت دارد كه مي‌تواند دوباره مرا احيا كند، مي‌تواند اميد و طراوات و نشاط را به من عيدي دهد. اين فكر از آن مردي است كه جانِ جهان است و من فكر و ذكر مردي را كه جان جهان است در زندگي‌ام كم دارم. فكر يك امام... يك امام حي و حاضر.

خودم را زير سوال مي‌برم «اصلا انگار نه انگار كه جاي يك امام در زندگي ام خالي است.» 

فكر امام دوازدهم و ياد ايشان مي‌تواند اتاق فكرم را گرم كند. هواي زندگي‌ام را ارديبهشتي كند. نام ايشان ياد من مي اندازد كه «در فرداي فرداها بهار بهتريني هست» (2) و براي رقم زدنش بايد از همين حالا آستين هايم را بالا بزنم و بايد از همين حالا به خوب بودن فكر كنم و خوب بودن را تمرين كنم...از همين حالا يعني از همين لحظه كه كنار پنجره ايستاده‌ام...  

==============

1. قیصر امین‌پور

2. سیدعلی میرافضلی

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
دلنشین بود... یک یادداشت "دلی" که به دل هم میشینه.. خدا قوت :-)) ("پارچه ای نمناک" رو به جای "دستمالی تر" پیشنهاد میکنم. احساس میکنم عاشقانه تر و مثبت تر بنظر میرسه)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ممنون بابت اين يادداشت دلي :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام: زیبا بود.موفق باشید.
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/١٥
١
٠
خودم را زير سوال مي‌برم «اصلا انگار نه انگار كه جاي يك امام در زندگي ام خالي است.» ... همینطورِ که نوشتید.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
عنوانش محشر بود. :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
زندگی بازتاب اندیشه ی ماست...کافیه به چیزی که میخواییم فکر کنیم ....شیک نوشتین..خیلی زیاد.... قلمتون مستدآم (^_^)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
خوبه اگر واقعی باشه نه صرفا دل نوشته..
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨