تسبیح / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

تسبیح / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

زینب ایزی

سرعتش را کم کرد. انتخاب خوبی کرده بود. یک درخت جوان اما پر شاخ و برگ سایه دلنوازی پهن کرده بود. در شانه خاکی کنار جاده توقف کرد. ترمز دست را محکم کشید. بسم الهی گفت و با طمانینه پیاده شد. دور ماشین چرخی زد و لاستیکهای کامیون از خود پیرترش را بازدیدی کرد. با آستین دست راستش عرق پیشانی اش را زدود. دارو بار زده بود برای زخم هایی که شهرش بر شانه داشت. نفس عمیقی کشید و سجاده اش را برداشت و به سمت سایه رفت. خاکِ تشنه، داغ تر از همیشه کفِ کفشهای کهنه اش را می آزرد. مورچه ها یکی پس از دیگری از لابلای گامهایش کنار می رفتند. آرام میرفت که مبادا جنبنده ای را بیازارد. ایستاد. نگاهی به دور دستها کرد. هنوز کیلومترها تا مقصدش فاصله داشت. از دور تابلوی راهنما را که دید، خندید، " خرمشهر 25 کیلومتر".

بوسه ای بر سجاده بسته اش زد و به سمت درخت جوان رفت. آشیانه ای نوپا بر فراز بالاترین شاخه به چشم میخورد. کمی سرچرخاند تا شاید صاحب لانه را پیدا کند. پرنده ای به چشمش نیامد. نگاهی به آسمان کرد و زیر لب دعایی خواند. ته دل از خدایش برای حفظ آشیانه مدد خواست. سجاده را پهن کرد و شروع به تیمم کرد. و بعد ... بسم الله الرحمن الرحیم...

بادی آرام و گرم می وزید، خورشید با غرور همیشگی اش سایه درخت را بر سر پیرمرد پر رنگتر کرده بود. یکی از مورچه ها گوشه مُهر را مزمزه میکرد و مورچه دیگری دانه های تسبیح را یکی پس از دیگری فتح. تشهد و سلامش را داد و سجاده را جمع کرد و به سمت کامیون قدم برداشت. باید زودتر حرکت میکرد. چند قدم جلوتر ایستاد، برگشت و نگاه دوباره ای به درخت انداخت. صاحبان آشیانه هم از راه رسیده بودند. درخت خوشحال بنظر میرسید. غرقِ لبخندِ درخت بود که تسبیحش آرام از لای سجاده لغزید و به خاک افتاد. گوشهای سنگین و چشمهای کم سویش اجازه ندادند ببیند و بردارد؛ و رفت، رفت و سوار شد و حرکت کرد.

پرنده ها بدرقه اش میکردند. چند متری نرفته بود که صدای غرش موشکی متوقفش کرد. ترمز زد و به آسمان نگاه کرد، مسیر دود نزدیک و نزدیک تر میشد. یا ابوالفضلی گفت و دنده را چاق کرد و راه افتاد. کامیون پنجاه ساله اش زوزه می کشید و از هم آغوشی جاده پر زخم خرمشهر شکایت داشت. موشک آمد و خورد پشت سرش. ایستاد، پیاده شد. غبار که سبکتر شد سایه درخت را عمیق تر می دید. دست شکرانه ای به آسمان سایید و به راه افتاد.

درخت جوان با خودش زمزمه  کرد :

چه خوب که گوش هایش سنگین و چشمهایش کم سو بود! موشک داخل حلقه تسبیح فرود آمده بود..، و این را فقط درخت می دانست و البته پرنده هایی که پیرمرد برای حفظ آشیانه شان دعا کرده بود.

خرمشهر هم میخندید با تمام زخمهای شانه اش.

===============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است، تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خيلي خوب بود،‌ مرسي :)
زینب ایزی
زینب ایزی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
تشکر میکنم ^_^
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
عجب داستان استخون داری... اسکلت بندی داستانی خیلی خوبی داره... موفق باشید خواهرم؛ امیدوارم در مراحل بالاتر این داستان شما رو ببینم... شایسته اید :-))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خیلی خوب بود فقط من نفهمید م حلقه ی تسبیح یعنی چی؟
زینب ایزی
زینب ایزی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
تشکرمیکنم. خمپاره وسط حلقه تسبیح فرود آمده بود و اگر پیرمرد برمی گشت برای برداشتن تسبیحش، اتفاق وحشتناکی می افتاد! ^_^
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام:زیبا وجالب بود.پیروز باشید.
زینب ایزی
زینب ایزی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
سلام. تشکر میکنم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
سلام: پاینده باشید.
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خیلی به دل نشست قلمتون مستدام :)
زینب ایزی
زینب ایزی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خیلی خوشحالم کردید ^_^
زینب ایزی
زینب ایزی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خدا را شکر خوشحالم کردید^_^
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
داستان قشنگی بود. موضوع هم به همون اندازه خوب انتخاب شده بود. آفرین.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
خیلـــــــــــــــــی هم قشنگ...قلمتآن مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات