سفرنامه ندیده ناصر خسرو به مشهد!

سفرنامه ندیده ناصر خسرو به مشهد!

نویسنده : غنچه نوشکفته

شبی جدم ناصرخسرو را به خواب دیدم که فرمود: «عمری را به سفر طی کردم، اما از برای نوادگانم چه سود!» گفتم: «یا بزرگوار از برای سفر مخارج بسیار است و لیکن با پراید نتوان سفر کرد!»

فرمود: «فرزندم مرگ دست مسبب الاسباب است و پراید اسبابی بیش نیست. عمر به خور و خواب مگذران و عزم سفر کن» و دیگر سخن نگفت و سوی مشهد اشارت کرد!

چون از خواب دوشین بیدار شدم آن حال به فال نیک گرفتم و فکر سفر شدم و با خود گفتم: حکما جز سفر چیزی نساختند که از اندوه دنیا کم کند! پس از آن شغل که به عهده من بود معاف خواستم و به عزم مشهد با اهل و عیال بیرون شدیم!

در میانه راه به مسجدی داخل شدیم و موقع برگشت میان ما و کفشهای‌مان مفارقت افتاد. چون به قریه مشهد رسیدیم، از ما عوارض طلب کردند. عجب کردم و پرسیدم: این باج است که می‌ستانید؟ جواب گفتند: خیرعوارض گویند! دادیم و بر راه شدیم!

چون به شهر وارد شدیم، مشهد را شهری نیکو و شلوغ، با عمارت‌هایی مرتفع و ترافیکی بسیار بدیدیم! شادمان از بهر رسیدن، به دنبال جا شدیم که هر چه گشتیم نیافتیم. آن‌جا خانه‌هایی بود بر هم سوار که آپارتمان و هتل همی می‌گفتند که به قصر پادشاهان می‌مانست.در آن‌جا هتلبانانی داشت که بهایی گزاف به جایی اندک می‌ستاندند که هوش از سر ما برد! از برای پیدا کردن سقفی راهی کوی و برزن شدیم. قحط اتاق بود!

در آنجا مردمانی الحاح(1)کنان ما را به سرای خویش فرا می‌خواندند. به آنجا شدیم. منزلگاهی بود که بیم خراب شدن سقف می‌رفت. خوف جان داشتیم و بیرون شدیم !

آنگاه به قریه‌ای که پارک می‌نامیدندش شدیم که شب بِخُسبیم! لیک بر در همه آبادی‌ها بنوشته بودند:

« اطراق ممنوع!»

عاقبت چون زاد اندک داشتیم به کاروانسرایی شدیم که کمپ گفتندش! فرسنگ‌ها تا حرم فاصله داشت و امکاناتش اندک! سه شب آن‌جا گذران کردیم.

فردا چون قصد حرم کردیم پاسبانی ما را نگاه داشت که همانا امروز روز زوج است و پلاک شما فرد! گفتیم: هر روز، روز خداست. اما هر چه بحث بکردیم افاقه نکرد. خواستیم از مرکب عمومی بهره گیریم که ازدحام فراوانی بود و داخل نشدیم. به ناچار سوار بر مرکب شخصی به حرم شدیم. در راه با مرکبران سخن همی کردیم و دوستی بین ما افتاد. در مقصد طلب بیست هزار کرد. گویی چوب به آستینمان نمودند. از دوستی‌مان بسی پشیمان گشتیم.

در هر کوی و برزن که شدیم احداث‌ها و ویرانی‌ها بسیار بدیدیم و نوارهایی زرد رنگ که محصورشان می‌نمود!

هر چه برفتیم حرم ندیدیم .آخر حرم را میان برج‌ها و باروها یافتیم. به حرم شدیم. عظمتش به قدری بود که هزار هزار از مردم را به حال زیارت در آمد و شد بدیدیم. مقابل ضریح برفتیم و از خوف جان عقب بنشستیم و نماز کردیم.

به بازار شدیم تا متاعی بهر دوستان و آشنایان بیابیم. بازاریان که ما را مسافر می‌یافتند بهایی بسیار می‌ستاندن!

دوم روز، زوج بود. مسرور شدیم؛ لیکن جای مرکبها را تا خرخره پر یافتیم. چون اعتراض به نگهبان همی‌کردیم . عذر خواست. مردی اهل بود و برای دلجویی نشان سرزمین‌های آبدار به ما همی داد. لیک تا رسیدن به آن سرزمین از هر که پرسش کردیم ما را به دست راست نشانی داد و برفت! آن قدر بگشتیم تا آخر کامیاب شدیم. هر چند بلیطی گزاف و خوراکی‌هایی گزافتر بداشت، اما سرشار از لیزک‌های آبفشان بود. حالی بداد!

دوباره به بازار شدیم. از یک بازار زعفران ستاندیم و خواستیم خستگی تن با چای زعفران از تن بهدر کنیم. اما رنگ و عطر نکرد. به پرسوجو شدیم و دانستیم که زعفران چینوماچین به ما قالب همی‌کردند!

سوم روز هوای مطبوع مشهد سر به ناسازگاری گذاشت! هوا سرد گشت و باران شدت بگرفت. چون آب به زیرمان روان گشت اسباب به ماشین همی کردیم و راهی بلادمان گشتیم. لیکن از سایش چرخ با ناهمواری‌های خیابان‌ها و اصابت با سرعتگیرهای بسیار شهر مرکب رو به کاهلی گذاشت و تعمیرگاه اجرت زیادتی از ما ستاند!

هنگامه بازگشت دورکعت نماز شکر گذاردم که توفیق زیارت همی‌داد تا بر عزمی که کرده بودم وفا بکردم و از این شهر عجایب به سلامت بیرون شدیم!

==================

1. الحاح: اصرار کردن، پافشاری کردن 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
:) خوب الان می ریم می خونیم نظرم می دیم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
عالی :) ! خسته نباشید بابازرگ ها
مامان بزرگ ها
مامان بزرگ ها
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
الان با کی هستین ؟ دی
مامان بزرگ ها
مامان بزرگ ها
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ممنون
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
غنچه نوشکفته؟ اریم اصلن؟خخخخخ داریم خب؟؟؟؟
مامان بزرگ ها
مامان بزرگ ها
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
بله دیگه ماییم :))))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
دست روی موضوع قشنگی گذاشتید! البته میشد یکمی بیشتر شیطنت کنید راجع به این "شهر عجایب!" ... خوشم اومد مرسی... دست مریزاد :-))
مامان بزرگ ها
مامان بزرگ ها
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
امان از کمبود وقت / ممنون که خوندین :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
زبان داستان دست و پایمان را بسته بود لیکن :))
م-نص
م-نص
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
:)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
یعنی مایم باید لبخند بزنیم :))
علی یکتا
علی یکتا
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام بسیار خوب نوشتین از معدود نوشته هایی بود که بنده توفیق خواندنش رو پیدا کردم، بعضی عبارات نیاز به اصلاح داره : دوشین : دیشب ( درحالی ظاهرا خواب مربوط به چند شب قبل بوده ... حکما چیزی نشناختند درست تر است ، به جای عجب کردم ، در عجب شدم بهتر بود و ...
باران
باران
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ممنون از تذکراتتون
Delaram
Delaram
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
یعنی تا این حد؟ O_o
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
تا کدوم حد ؟ ..ها تا همون حد :))
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
والله شهر نیست که ... همون بهتر بریم روستا
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
بگیم قریه بهتره خخخخ :))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سفرا بی خطر :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
مرسی :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام:برایتان آرزوی پیروزی میکنم.خدا پناهتان باد.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
سلام. ممنون از شما. :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
سلام خواهش میکنم.ایزدرحمان یارتان
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
(:
SE7EN
SE7EN
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خیلی خوب بود...
Niva
Niva
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
:)
Niva
Niva
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
باران و نعیمه ممنون :) واقعا آدم وقتی میبینه چه بلایی سر زوارا میاد دلش میسوزه..
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
١
٠
واقعنـــــــــــــــــم....با تک تک سلولهای بدنم این متنو درک کردم :( بسیار شیک ، دغدغه مند و چسبناک بود...تشکــــــــــــرآت (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات