ساعت هشت / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

ساعت هشت / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

مرجان خوشبازان

دختر یک ساعتی می شود که روی نیمکت تنها نشسته است. پسر هی از پشت نیمکت رد می شود و با خودش کلنجار می رود . به نیمکت نزدیک می شود و کنار دختر می نشیند . دختر سرش را به طرف پسر کج می کند . به هم نگاه می کنند و لبخند می زنند.

دختر : بیا یه جوری شروع کنیم که تا حالا هیچ کس اینجوری شروع نکرده.

پسر : چه جوری؟

دختر : دوست داری اسمم چی باشه؟ بهم میاد اسمم چی باشه؟

پسر : نمی دونم [مکث] ، شاید نسیما شاید...

دختر : من دوست دارم اسمت...  ، حامی باشه، آره حامی ؛ دوست دارم حامی باشی. تا حالا ساعت هشت شب وسط پل هوایی نشستی پاهاتو آویزون کنی چیپس ساده با ماست موسیر بخوری و به آدم هایی که از پشت سرت رد میشن توجه نکنی؟

پسر : نه.

دختر : منم هیچ وقت این کارو نکردم، پاشو بریم.

پسر : باشه.

دختر : می دونی، دوست ندارم هیچی ازت بدونم، حتی دوست ندارم بدونم همین الان که اینجا نشستی چندتا دختر هستن که دوسشون داری، دوست ندارم هیچی راجب هم بدونیم.

پسر : چرا؟

دختر : دوست دارم انقدر هم دیگر رو نشناسیم که هیچ وقت نفهمم که چی شد و از چه ساعتی تغییر کردی اینجوری هیچ وقت نمی دونم قبلا چی بودی که بعده یه مدت بخوام حس کنم که تغییر کردی و اون آدم قبل نیستی ، می فهمی چی میگم؟

پسر : پاشو بریم، ساعت هفت و نیمه.

===============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
١
٠
" دوست دارم انقدر هم دیگر رو نشناسیم که هیچ وقت نفهمم که چی شد و از چه ساعتی تغییر کردی اینجوری هیچ وقت نمی دونم قبلا چی بودی که بعده یه مدت بخوام حس کنم که تغییر کردی و اون آدم قبل نیستی " این دیالوگه خیلی جالب بود :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٤
١
٠
آره منم خوشم اومد از این دیالوگش :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
عجب نگاه متفاوتی به موضوع تغییر! بدون کمترین اضافات و بریز و بپاش های قلمبه سلمبه، معنا رو منتقل کردید به شیواترین شیوه ممکن! فقط چندین اشکال در فاصله گذاری داشتید که متاسفانه در اغلب دست نوشته های شرکت کنندگان هم به چشم میخوردند. امیدوارم مراحل بالاتر ببینم این داستان قشنگ شما رو . براتون بهترین ها رو آرزو میکنم :-))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٤
١
٠
جالب بود یه سبک جدید بود بین نوشته های مسابقه! موفق باشید :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
اينقدر هرس اين داستان خوب بود كه فكر كنم حتي يك كلمه اضافه هم وجود نداشته باشه توش! مرسي:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
دقیقا همینطوره.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خیلی خیلی روایت قشنگی بود. شایستگی برنده شدن رو دارید . موفق باشید ((:
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام:خیلی جالب بود. دلتون شاد و جانتون سلامت.حق یارتان باد.
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
عالی بود. خیلی خوب و روان نوشتید. هدف متنتون هم خیلی خوب منتقل میشه. آفرین
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
بازم تغییر میکنه...به قول خیام : هیچ چیزی ثابت و برجای نیست / جمله در تغییر وسیر وسرمدی است ....
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
عذر میخوام از مولوی بودش (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
پرسپولیس بزرگ تر از همه نام هاست

پرسپولیس کبیر

٩٦/٠٣/٢٩
تبلیغات
تبلیغات