عطر چای / داستان کوتاه
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

عطر چای / داستان کوتاه

نویسنده : k_shamshiri

پرده را کنارکشید. آرام پنجره را باز کرد، جوری که همسرش بیدار نشود. نسیم خنکی در فضای اتاق لغزید. بوی پاییز با اینکه برایش خاطره خوبی نداشت، سرمستش میکرد. عاشقتر از هر لحظه قبلش، چشمهایش را بست و همانجا کنار پنجره آرام دور خودش چرخید، باز هم چرخید. شامه اش از پاییز پر شده بود. چشمهایش را که باز کرد رو به تخت حامد ایستاده بود.

: بیدارشدی؟ صبح بخیر!

و بدون اینکه منتظر پاسخش بماند به طرف آشپزخانه رفت. هنوز چایی آماده نبود. پنیر، کره و مقداری مربا روی میز گذاشت. دوکارد و دو قاشق مرباخوری هم کنار ظرف عسل چید. بسته دستمال کاغذی را به گلدان نرگس های وسط میز نزدیکتر کرد. همیشه احساس میکرد چیدن میز صبحانه را بلد نیست و از سلیقه اش راضی نبود. به اتاق خواب برگشت.

: هنوز چایی دم نکشیده، میتونی بازم بخوابی تنبل!

و در حالیکه اتاق را ترک میکرد، گفت:

: امروزم میرم بانک ... شاید یکی از برنده ها بودم! هرچی بود نصف نصف!

 و خنده بلندی کرد. بعد خیلی آرام طوری که حامد نشنود گفت: 

: کاش می فهمیدی نصف کردن با تو چه لذتی داره حامد!

به طرف جاکفشی رفت. کفشهای حامد را برداشت و شروع کرد به دستمال کشیدن. بعد هم براق کننده ای را که دیروز خریده بود زد و کفشهای خودش را هم دستمالی سرسری کشید و گذاشت سرجایشان. به آشپزخانه رفت. چسب زخمی برداشت و بازش کرد و چسباند جای خالی حلقه ازدواجشان روی انگشتش. نمیخواست حامد بفهمد آخرین پس اندازشان هم امروز قرارست خرج شود. باید جواب آزمایشهای جدید او را می گرفت. خودش میدانست اصلا حساب بانکی ندارد که برنده شود. با این همه هزینه های سرسام آور پزشکی و معاینات مکرر ماهیانه، چیزی برای پس انداز نمی ماند. حامدش تنها پس اندازش بود از کربلای پنج؛ که باعث افتخارش بود.

دو فنجان چای ریخت و کنار ظرف پنیر گذاشت. به اتاق خواب برگشت و کنار تخت حامد زانو زد. 

: امروز سرحال بنظر میرسی!

پاهای مصنوعی حامد را از روی زمین برداشت و ملحفه را کنار زد و مشغول شد.

: ایشاالله همین روزا یه جفت پای نو میخریم!

و در حالیکه تاول زانوهای همسرش را لمس میکرد ادامه داد:

: بهتر شدن، ولی باید کمتر راه بری تا مجبور نشی از اینا زیاد استفاده کنی. اصلا جنس خوبی نبود! 

پاها را آرام جا انداخت و بوسه ای بر پلاستیکها زد:

: بلند شو، بلند شو بریم صورتت رو بشور و بعد بریم صبحونه.

دستش را دور کمر حامد حلقه زد و پا به پای او به سمت آشپزخانه حرکت کرد. با اینکه یازده سال گذشته بود اما هیچکدامشان به این نوع راه رفتن عادت نکرده بودند.

: فاطمه!

: جانِ فاطمه!

: میخوای آزمایشهای این ماه رو ندیم؟ ما که میدونیم هر چند وقت یه بار یه میلیمتری بطرف قلبم پیشروی میکنه... .

فاطمه که سعی میکرد حلقه دستش را تنگتر کند وسط حرف حامد پرید:

: باز شروع کردی؟ چایی ها سرد شدن! زود باش! مواظب جلوت باش، آروم تر...

و حامد بقیه حرفش را قورت داد. ویلچر کهنه کنار درب، خسته تر بنظر میرسید. نگاهی زیرچشمی به فاطمه انداخت، هیچی تغییر نکرده بود؛ از شور و شوق جوانی اش چیزی کم نشده بود و زیبایی اش.

: باز دستت رو بریدی؟ چرا مواظب نیستی؟

 بوی چای تازه با عطر تن فاطمه، تمام آن چیزی بود که هر صبح به خاطرش پلک می گشود.

==============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٤
١
این داستان برا من مثل لیمو شیرین بود. البته نه یه لیمو شیرین معمولی. لیموشیرینی که هی شیرین و هی تلخ میشه و همینطور ادامه داره و این چرخه اش پایان نداره. دوستش داشتم. نگاه متفاوتی بود به جانبازا و زندگیشون :) . راستی اول فکر کردم طرف مرده و حامد بچه :دی . بعد شک کردم زن باشه. بعد که دیدم حامد شوهرشه جا خوردم :دی .تعلیق میگن به این؟ تعلیقش خیلی خوب بود :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٢
١
مرسی دختر مهربون دریا :-)) نه این تعلیق نیست. جیره بندی اطلاعات و کاشت های قطره قطره است که کم کم باز میشن و به برداشت میرسن. تعلیق باید یک "چرخشِ معنایی" داشته باشه، نوعی "غافلگیری در پایان بندی". مرسی از کامنت اول بودن! خوشحال شدم، سپاس :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
١
١
^____^ اهان.ممنون بابت توضیح. پس اینطوریه. به کامنتام توجه کردید؟ دارم رعایت میکنم فاصله ها رو. جایزه بم چی میدید؟ :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٢
١
بله عالیه! اتفاقا توی همین کامنت میخواستم بهتون بگم... جایزه...مممم نمیدونم والا... تا فردا صبح بهم وقت بدید! همینجا و ادامه همین ردیف کامنت ها بهتون تقدیم میکنم...:دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٢
١
شوخی کردم. همین که همیشه بهم انرژی میدید و بهم میگید پشتکار دارم خودش جایزه اس ^___^ اخه تا حالا هیچکس بهم نگفته بود پشتکار دارم. همه بم میگن تنبل. حتی خودم :دی . البته اگه اصرار دارید می تونید بگید سکه رو به جای شما پستش کنن برا من. من رو حرف استادم حرف نمی زنم :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٣
٠
لطف دارید... :-))
Dr_Maliheh
Dr_Maliheh
٩٤/٠١/١٤
٤
١
چه حس نابی داشت :) موفق یاشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
ممنونم از لطف شما... سپاسگزارم خانوم دکتر :-))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٤
٦
١
الان چی میشه گفت ؟ !! خیلی خوب بود. آرامش و عشق توی نوشتتون موج میزد. یاد مع العسر یسرا افتادم نمیدونم چرا!! شاید ربط نداشت!! تصویر سازی عالی اصلا همه چی تموم بود! :) امیدورام ازتون یاد بگیرم :) راستی نوشتتون من رو یاد یکی از دوستام انداخت که پدرش جانباز بود، پدرش نوجوون بوده که میره جبهه و اونجا زخمی و بعد اسیر میشه ، با اینکه زخم پاش خیلی شدید نبوده ولی بی رحما پاشو از زانو قطع میکنن ....این چیزایی که در مورد تاول زانو گفتید رو دوستم برام تعریف کرده بود :(( آدم میمونه اصلا :(((
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
خیلی خیلی لطف دارید خانوم فنایی بزرگوار... خوشحالم که ارتباط برقرار کردید.. مرسی :-))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٤
٢
١
ممنون آقاي شمشيري، شما باغبون خوبي هستي! بازم گل كاشتي :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
خواهش میکنم... خیلی لطف دارید... خودتون گل هستید و گل می بینید :-))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٤
٤
١
سلام آقای شمشیری . بلاخره متن شما هم اومد (((: کم کم داشتم فکر می کردم تو مسابقه شرکت نکردید. چه موضوع خوبی انتخاب کرده بودید. هم سرخوشی داشت هم غم. از عنوانش خیلی خوشم اومد. و توصیف بسیار قشنگتون. امیدوارم موفق باشید و برنده ((:
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
سلام بر شما! من در هر سه بخش داستان، یادداشت و شعر شرکت کردم که حالا ببینم چی میشه و به کجا میرسه! ممنونم از اظهار لطف شما. :-))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٤
١
٠
عه چه خوب (((: یهویی همش باهم میاد...چرا مطلبا این جوری میاد آخه :\ الان من فک می کنم مطلبام تایید نشدن (((:
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
مرسی... البته اگر انتخاب شده باشه... :-))
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٤
٢
١
سلام... چی بگم؟ حرفی برای گفتن نذاشت، همه چیز تموم! امیدوارم موفق بشید :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
سلام... ممنونم از اظهار لطف شما قربان. امیدوارم شما هم موفق باشید :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
١
٠
راستی یه سوال چرا اینجا " امروزم میرم بانک ... شاید یکی از برنده ها بودم! هرچی بود نصف نصف! " سه نقطه گذاشتید؟ :-/ . منو ببخشید که الکی گیر میدم ولی جدا برام سوال شد یهو
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
اینجا سه نقطه به نوعی "تاخیر زمانی" بهمراه داره... نوعی من و من کردن. خواهش میکنم... بپرسید با کمال میل و حوصله جواب میدم. :-))
فاطمه صداقت
فاطمه صداقت
٩٤/٠١/١٤
٢
١
دوباره از خوندنش احساس خوبی بهم دادید. روح پدرم شاد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
خدا رحمتشون کنه خانم صداقت... ممنون از اظهار لطف شما، مرسی :-))
Delaram
Delaram
٩٤/٠١/١٤
٢
١
خیلی گرفتارم این روزها ولی نمیشد نیام و تبریک نگم.یک بغل عشق خالص موج میزنه در این داستانک شما.انتخاب اسامی قهرمانها مثل همیشه استادانه و معنادار بودند.امیدوارم رتبه بیارید همکار قدیمی :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
ایشالا گرفتاریها برطرف بشن و خیر باشن. ممنونم از محبت شما، بله با عشق نوشتم... خوشحالم که منتقل شد. :-))
ملیحه سلطانی
ملیحه سلطانی
٩٤/٠١/١٤
١
٠
منم برای همکار قدیمی خودم ارزوی موفقیت میکنم.قلمتون مانا!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
مرسی خانوم سلطانی... مرسی :-))
z_mohammadi
z_mohammadi
٩٤/٠١/١٤
٢
١
جناب آقای شمشیری از موضوع داستان و قلم روانتان لذت بردم .مانا باشید:):)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سپاسگزارم خانوم محمدی مهربان. لطف دارید خواهرم :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
١
٠
اقای شمشیری :( من هرکار می کنم نمی تونم بنویسم الان . چی کار کنم ؟ :( چرا دیگه نمی تونم بنویسم ؟ خودتون گفتید با حوصله جواب میدینا برا همین مزاحم شدم باز . اعصابم خرد شد. نکنه دیگه نتونم بنویسم اصلا ؟ نکنه مخم از کار افتاده باشه ؟ من کنکورمم نخوندم برا این . وای مغزم تو هم شده اصن
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
اصلا خودتونو نگران نکنید. حداقل 48 ساعت قلم و کاغذ رو شوت کنید یه گوشه و زندگی کنید! موضوعات خودشون میان سراغتون. خیلی آروم و نامحسوس میان و میشینن یه گوشه ذهنتون. پس فعلا بگذرید و زندگیتون رو بکنید. :-)
admincheh
admincheh
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
کاش می فهمیدی نصف کردن با تو چه لذتی داره!این جمله خیلی طعم خوبی داد به داستان و نقش قهرمانی مرد رو پررنگ کرد:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
ممنونم خانم انتصاری... همیشه منو شرمنده میکنید با حمایت هاتون خواهرم :-))
عبادی فر
عبادی فر
٩٤/٠١/١٤
١
٠
ما مدیون این زنان هستیم. من مدیون مادرم هستم.مرسی کامران جان این هم مثل هرداستانن دیگه ات یکبارخوندنش کافی نیست.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
بله مدیونیم... مرسی علی جان. حضورت باعث دلگرمیه... سرت سلامت :-))
م. مرادعلیزاده
م. مرادعلیزاده
٩٤/٠١/١٤
١
١
سلام جناب شمشیری!عالی بود و مثل همیشه ازنظربصری استثنایی بودد.انشالله سال خوبی پیش روتون باشه استاد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام بر شما! سفرها بیخطر ایشالا! ممنونم از حضورتون... من هم براتون سالی خوب و ایامی همیشه به کام آرزو میکنم :-)).
مهدیه.ب
مهدیه.ب
٩٤/٠١/١٤
٢
١
سلام! من هم مثل ایشون برای شما یکسال پر از لبخندارزو میکنم.عطر چای هم واقعا معطر بود! :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
سلام. ممنونم از شما زوج همیشه عاشق. عطر چای من قابل شما مهربانان رو نداره خواهرم! مرسی از حضورتون :-))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
١
٠
سلام:امیدوارم که موفق وسلامت باشید.ایزد یکتا یاورتان باد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
سلام استادم. سپاسگزارم بزرگوار. سرتون سلامت باشه و دلتون سرشار از سربلندی و سرمستی :-))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٤
١
٠
سلام قربان شماعزیز
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٤
١٠
٦
خوشحالم که امروز یک شعر و یک داستان از شما خوندم هرچند شعر رو دوست تر داشتم اما در مورد داستان! حقیقتا وقتی پاراگراف اول رو با اون توصیفات خوندم دیگه به سختی ادامه دادم.پرده و پنجره و نسیم و بوی پاییز و توصیفاتی از این دست هیچ چیز تازه ای ندارند.بگذریم از جزییاتی که می تونست به روون شدن جملات کمک کنه مثلا در سطر اول آرام، جوری که همسرش بیدار نشود پنجره را باز کرد..به نظرم روون تره! یا "لغزیدن" فعل مناسبی برای "نسیم"نیست مثلا اگر می گفتید روی پوستش لغزید ...باز تناسب داشت.یا مثلا بوی پاییز یه چیز کلیه...اصلا چیز مشخصی نیست مثلا شاید همه بدونن بوی نون تازه چیه ولی وقتی می گید بوی پاییز بیشتر منظورتون حال و هوای پاییزه تا یک بوی خاص! که خب اون حال و هوا رو باید نشون می دادین!...خنده ی بلندی کرد ...اشتباهه!"کرد" فعل گریه می تونه باشه اما خنده کرد اصلا درست نیست و بلند خندید درسته...و یا "درب" غلطه و "در" درسته هرچند که درب یه غلط مصطلحه اما از یه نویسنده بعیده از این کلمه به این شکل در داستانش استفاده کنه... از این ها که بگذریم دیالوگ ها به شدت کلیشه ای اند و اینکه تا یه جاهایی شخصیت مرد هیچ چی نمیگه و حتی در برابر دیالوگ های زن واکنش رفتاری نداره و بعد یک مرتبه اسمش رو صدا می زنه...موضوع چندان جدید نیست اما میشد نگاه تازه تری داشت و روی شخصیت ها بیشتر کار کرد... یک سطر درخشان در کار دیدم و اون زدن چسب زخم روی جای خالی حلقه بود...که به نظرم هوشمندانه بود.خسته به نظر رسیدن ویلچر هم خیلی بیشتر خسته بودن شخصیت ها رو نشون می داد تا اینکه خستگی رو به خودشون نسبت می دادین و این تیکه رو هم دوس داشتم ... در کل فکر می کنم اگر با زاویه دید اول شخص می نوشتید و به جزییات بیشتری می پرداختید کار تا این حد کلیشه و شعاری نمی شد... بازم ممنون... امیدوارم بیش از این ها از هم بخونیم و امیدوارم من هم بتونم از نظر دوستان بیشتر استفاده کنم و کامنت ها در حد خوب بود بد بود باقی نمونن ... مرسی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٦
٦
من هم خیلی خوشحالم از اینکه وقت گذاشتید و با حوصله خوندید و کامنتی با این تفصیل رو برام نوشتید. خوشحال ترم از این بابت که در این داستانِ سراسر اشکالِ من یکی دو بارقه امید و نکته مثبت دیدید و بسیار امیدوارم کردید به قلمم! به نظر و تحلیل شما با تمام وجود احترام میذارم و برای احترام به وقتی که گذاشتید برای من، اجازه میخوام چند نکته ای رو عرض کنم. ضمن احترام، فقط "درب"رو از شما می پذیرم و اون رو هم طبق ناخودآگاهم به اشتباه تایپ کردم و کاملا حق با شماست و اشتباه من محرزه. اما در سایر نکاتی که فرمودید...: پرده و پنجره و باد و نسیم چیز تازه ای ندارند حق باشماست و اصولا همه داستانهای دنیا قبلا گفته شدند، مهم زاویه نگاه به موضوعه و جغرافیای خلق شده ذهنی نویسنده که چطور همون تکرارها رو خوشایند جلوه بده، زندگی این دو نفر سراسر تکرار بود اما نه کلیشه. چون عشق داشتند و همین کافی بود برای طراوت. / لغزیدن رو برای نسیم انتخاب کردم چون نسیمی عادی نبود، بوی عشق و پاییز رو داخل اتاق آورده بود و مثل همه عاشق ها "لغزان و افتان و خیزان" راه می اومد. ضمن اینکه لغزیدن برای اشیا متحرکِ غیرفیزیکی به نوعی شاعرانگیِ شی رو افزایش میده مشروط به اینکه آگاهانه باشه و به جا استفاده بشه. / بوی پاییز هم همین نکته رو در برداره و عامدانه جزئی تر نگاهش نکردم که توصیفات شاعرانه ی پررنگ تری رو وارد یک ماجرای رئال نکنم. ضمن اینکه حال و هوای پاییز رو با انعکاسش در رفتار کاراکترها نشون دادم و بیش از این نباید دستکاری میکردم که ممکن بود به دام "شعر" بیفتم و یا "فلسفه بافی". / فعل "کرد" هم اصلا در انحصار گریه نیست. دقیقا مشابه همین تردید شما رو یکی از هنرجوهای من هم داشت و نگران "لهجه بودن" و یا "محاوره شدن" بود. اصلا اینطور نیست و شما هم با خیال راحت بکار ببرید. اگر هم از طرف کسی زیرسوال رفتید ارجاعش بدید به دست نوشته های جلال آل احمد، مهدی اخوان ثالث، صادق هدایت و حتی زویا پیرزاد. خنده کردن عین فارسی ست و کاملا صحیح. اگر قرار باشه که بلند نخنده چطور فعل خنده رو بهش نسبت بدیم؟ اگر تبسم بکنه چی؟ یعنی نمی تونیم بگیم: تبسمی کرد؟ خنده ای کرد؟ / کم دیالوگ بودن و منفعل بودن حامد هم آگاهانه بود. حامد فعلش رو در جنگ نشون داده بود. اینروزها در بستر بیماری و نقاهت استراحت میکنه گاهی سرفه میکنه، سینه اش اصطلاحا خس خس میکنه و خلاصه اینکه یک مبارزِ منفعله که در داستان من تبدیل شده به مکمل قهرمان(فاطمه) و رسالت اصلیش کمک به شخصیت پردازیِ فاطمه است. اگر قرار بود سناریویی رادیویی تنظیم کنم بله حق باشماست و باید حرفهای بیشتری در دهانش میذاشتم اما در داستان کوتاهی که کاراکترِ مکمل هستش همین اندازه هم حتی زیاده. اگر حامدِ من امروز بود حتی همین اندازه هم حرف نمیزد. شخصیت پرویزپرستویی رو در آژانس شیشه ای یادتونه؟ فعال و پرحرف. مردِ عمل! حالا همین قهرمان جنگ در فیلم "امروز" (رضامیرکریمی) چقدر کم حرف میشه و به سکوت میرسه؟ این کاتارسیسِ اجباریِ قهرمانه به جبرِ زمانه. اگر حامد رو دوباره امروز بنویسم و خلقش کنم حتی یک کلمه هم براش دیالوگ نمیذارم. / کلیشه ای بودن خودِ دیالوگها هم عامدانه بوده چون برای خلقِ فضای خونه اون دو نفر در اون سالها باید از همین ادبیات بهره می بردم. اون فاطمه به همسر جانبازِ زمین گیر شده اش که نمیاد بگه: چطوری عجقم؟! خوبی عسیسم؟ بمیرم واست که همش درد داری!... موافقید با من؟ وقتی زندگی این زوج سالها و سالهاست درگیر کلیشه و تکراره، چطور میتونم دیالوگی بکر و دست اول و امروزی کار کنم؟ اگر حوصله داشتید لطفا فایل پی دی اف کاتالوگ جشنواره اخیر فیلم کوتاه فجر تهران رو دانلود کنید، صفحه سی یا سی و یکش فیلنامه من از طریق صفحه فیلم رو خواهید خوند. فیلمنامه "منهای یک" که آقای علی ضیاییان کارگردانی کار رو بر عهده داشت. در اونجا تفاوت دیالوگ نویسی سینمایی(با فرمت فیلم کوتاه) رو با دیالوگ نویسی ادبی(با فرمت داستان کوتاه) خواهید دید. و حتما به پاسخ خواهید رسید که چرا از این نوع دیالوگها استفاده کردم و بخصوص که دفترچه ای دارم غنی از دیالوگ مربوط به اغلب مشاغل و بافت های شخصیتی که در کوچه و خیابان از مردم یادداشت برمیدارم، اما اینجا همین اندازه کافی بود و باید کمی بوی نا و کهنگی میداد اون فضا تا عشقشون "معتبرتر" بنظر برسه./ زاویه دید اول شخص رو هم نمی پذیرم چون یک خودزنی آشکار بود برای این قصه و این فاطمه. اون وقت دیگه مجبور بودم فقط از زاویه نگاه اون بنویسم و به این اندازه ی فعلی به اوضاعِ محیطی و سایر اتاقها و جغرافیای ساختمان مسلط نبودم. بهمین دلیل سوم شخص(یا همون دانای کل)محدود رو انتخاب کردم تا بتونم در وقت لزوم مردمکهای راوی رو به اطراف بچرخونم. و دانای کل نامحدود انتخاب نکردم تا به دام شعر و فلسفه نیفتم./// امیدوارم توضیحات من حمل بر غرور یا خودستایی نباشه خواهرم. تمام عزیزانی که منو میشناسن و برام کامنت میذارن اذعان دارند که هدفم آموزش داستان نویسی هستش و حتی از همین کامنت ها هم نمیگذرم و دلم میخواد نکته ای رو عنوان کنم. اگر برای مطلب کسی اشاراتی میکنم قصدم تخریبشون نیست و غرضی ندارم و چنانچه احیانا شما هم آزرده خاطر شدید از اشاراتم به ویراستاری دست نوشته قشنگتون همینجا عذرخواهم و بذارید به حسابِ ذات معلمیِ من. سالهاست می نویسم و نقد و تحلیل و تدریس میکنم و با هنرجوهای مختلفی در همه سنین و با همه نوع تحصیلات برخورد داشتم و دارم و این ارتباطات از من "معلمی اجباری!" ساخته که خب... شاید بعضا باعث آزردگی خاطر نازنینانی مثل شما هم شده باشم. پر حرفیم رو ببخشید، فرصتی فراهم شد تا چند نکته رو عرض کنم؛ فقط همین. موفق باشید. :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
از هر دوی شما ممنونم که منو به چالش کشیدید :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٥
٤
٠
فو فا نوی عزیز من روی حساب دیده ها شنیده ها خونده ها و نوشته هام درباره ی مطالب نظر میدم و قصد یاد دادن و آموزش دادن به کسی رو ندارم خودم رو ابدا در این جایگاه نمی بینم و هرگز و هرگز و هرگز به این فکر نمی کنم که باید دیگران از داستان من شعر من و حتی از کامنت من یاد بگیرن هرچند که اگر این اتفاق بیفته سعادت منه!اما من این ادعا رو نداشتم و ندارم و بیشتر از این که تشنه ی یاد دادن باشم تشنه ی یادگرفتنم / من اگر جای آقای شمشیری بودم اجازه می دادم دیگران بدون این که از سابقه ی فعالیت های من خبر داشته باشن درباره ی کارهام نظر بدن چون بهرحال شما وقتی خودتون رو با سابقه ی ادبی تون معرفی می کنید دیگه کم تر کسی میاد می نویسه که مثلا این داستان از نظر من چنین مشکلی رو داره ... البته به جز من که موقع خوندن یک متن فقط یا همون متن طرفم و نه با پیشینه ی ادبی نویسنده ش!و به نظرم همه ی این ها رو باید گذاشت کنار و ما بمونیم و خود اثر!و ببینیم اثر چی داره می گه؟! خود من ترجیج می دم این طور قضاوت بشم فوفانوی عزیز و به نظرم این بحث ها میتونه برای همه مون مفید باشه و خوشحالم که تو کسی بودی که خودت این رو پیشنهاد دادی و ازش استقبال کردی :-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٣
٧
مساله ادعا نیست خانم حسینی، شغل من همینه! صدالبته که بی اشتباه نیستم، حتی کم اشتباه هم نیستم. اما بطور مثال ممنوع بودن "کرد" برای خنده رو کجای دلم بذارم! من اینجا در جایگاه نویسنده فقط از عملکردم و دلایلش گفتم. من همیشه یک جمله معروف(که خاطرم نیست از کی بوده و کِی شنیدم یا خوندم) بکار می برم که: ما با شکستنِ پای دیگران بهتر راه نخواهیم رفت. منِ منتقد که شغلم همینه باید این جمله رو همیشه آویزه گوشم کنم و مراقب باشم که نقدهام تخریبی نباشن و ترجیحا آموزشی باشند. "تئوری نقد" هم کتاب بسیار معروفیه که اگر فرصت داشتید تورقی بکنید نکات و تئوری های روانشناختی زیادی رو مطرح کرده. من همیشه بعنوان یک کتاب رفرنس بهش مراجعه میکنم. :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
یه دوست عزیزی هست که همیشه به من میگه در مقام یاد دادن به بقیه نرو جلو. در مقام یاد دادن به خودت برو جلو و خب من معمولا این نکته رو فراموش میکنم ولی شما الان اینو پرقدرت به من یاداوری کردی. جوری که فکر کنم تا مدت زیادی یادم بمونه. اصلا این کامنتتو مینویسم تو وبم که یادم نره دوباره :) راجع به نظر دادن راستش من خودم اندازه ی شما و اقای شمشیری هنوز مطالعه نداشته که بتونم نظر مفصل راجع به نوشته های بقیه بدم ولی خودمم سعی میکنم تا هرجا که میتونم نظرمو راجع به نوشته ای که میخونم بگم. واقعا این نظرایی که ادمو گیج میکنه عالیه. چون باعث پیشرفت ادم میشه. منم امیدوارم بتونیم همگی از این فضا استفاده کنیم و هممون هر چی بیشتر پیشرفت کنیم.. الان واقعا ذوق زده ام از این همه تفاوت نظر و چالش های جالب ^____^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
شما هم با این کامنتتون همینطور اقای شمشیری. الان من یاد گرفتم در عین اینکه نباید خودمو علامه ی دهر بدونم که همش فکر کمک به دیگران باشم و فک کنم کار خودم خیلی درسته در کنارش اینم یادم باشه که اگرم خواستم برای یادگرفتن خودم برم جلو این اصل رو رعایت کنم " ما با شکستنِ پای دیگران بهتر راه نخواهیم رفت. منِ منتقد که شغلم همینه باید این جمله رو همیشه آویزه گوشم کنم و مراقب باشم که نقدهام تخریبی نباشن و ترجیحا آموزشی باشند. " ^_________^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
اگه این کامنتاتونو بدون اسم بذارم تو وبم که همیشه جلوی چشمم باشه عیب داره؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
١
نخیر خانم فوفانو، چه اشکالی داره مگه! حرف خاصی هم نیست، شما لطف دارید :-))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٥
٤
٢
سختی یک زندگی این طوری و شیرینی بودن همسر در این لحظه ها حس خوبی داده بود به داستان. حس حقیقت :) ممنون از شما.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
٢
من ممنونم از حضور شما... مرسی :-))
a_shamshiri
a_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
٠
زیبا بود چقدر دقیق و موشکافانه بود، لذت بردم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
مرسی خواهرمهربونم...لطف داری مث همیشه :-))
f_naderi
f_naderi
٩٤/٠١/١٥
١
٠
زیبا بود آقای شمشیری.راستی این مسابقه تغییر چی شد؟کی برنده شد؟من 15 روز عید رو به سایت سر نزدم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
ممنونم از لطف شما. همین متنی که الان شما کامنت برای من گذاشتید یکی از متون مسابقه بود! هنوز در حال انتشارِ 90 اثر برتر هستند که احتمالا امروز آخرین گروه 9 تایی منتشر میشه و بعدش دیگه باید منتظر نظر و رای داورها بمونیم :-))
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/١٥
١
٠
چقدر عاشقانه چقدر زیبا توصیف کردید لذت بردم ممنونم آقای شمشیری:)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خواهش میکنم فاطمه خانوم... ممنونم از لطف شما.. :-))
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠١/١٥
١
٠
چسب زخمی برداشت...........باز دستت را بریدی......
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
بله... آخرین تیر ترکش بود... :(
الهام مسیحا
الهام مسیحا
٩٤/٠١/١٥
٣
٣
چه حوصله ای دارید برای پاسخگویی! ماشالله!من بودم شاید به یک لبخندقناعت میکردم و اصلانیازی به دفاع نداشتم البته اگرکامران شمشیری بودم!عطرچایتون سالهاست همه جا رو پرکرده:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٤
٢
ممنونم خانم مسیحا... مساله حوصله داشتن یا نداشتن نیست؛ همین کامنت ها یک فرصت خوب هستند برای آموزش. و البته که من هم بی غلط نیستم! فقط دیکته نانوشته است که غلط نداره. مرسی از حضورتون :-))
F-jafari
F-jafari
٩٤/٠١/١٥
١
٢
عالی بود مرسی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خوشحالم ارتباط برقرار کردید... مرسی :-))
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠١/١٥
٢
٣
یه نفس عمیق کشدار بلند... این داستانک حس محشری داشت
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
١
خیلی لطف دارید.... مرسی، خیلی مرسی :-))
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٥
٠
١
خیلی حس خوبی داشت:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خوشحالم که ارتباط برقرار کردید... ممنون از لطف شما :-))
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود و می شد کاملا تصویر سازی کرد .موفق باشید:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
ممنونم... سپاسگزارم از لطف شما :-))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٥
٧
٣
سلام و ممنون از پاسختون! من برخلاف دوستانی که در برابر این که یک نویسنده درباره ی اثرش حرف بزنه جبهه می گیرن این اتفاق رو دوست دارم و از این بحث ها استقبال می کنم!...خب بگذریم از این که به شکل آشکار کامنتی که من برای این داستان نوشتم رو مغرضانه دونستید و گمون کردین که به خاطر کامنتی که برام گذاشتید این رو نوشتم ولی من این رو میذارم به حساب عدم شناختتون از من!قصد من اینه که از این فضا استفاده کنیم و درباره ی کارهای هم حرف بزنیم !به کامنت های این سایت نگاه کنید!عالی بود/محشر بود معرکه بود!و این کامنت ها زیر اثر قوی و ضعیف تکرار میشه!خوندن این کامنت ها چه کمکی به ما می کنه؟!ما باید درباره ی اثر هم حرف بزنیم و از فضایی که ایجاد شده استفاده کنیم!درسته؟!اتفاقا این جا من رو یاد دوران وبلاگ نویسی و نقدهای خوب اون دوران میندازه و فکر می کنم حیفه که ازش استفاده نشه... اما در مورد توضیحاتتون!بله من هم معتقدم که تموم داستان ها درباره ی موضوعات مشترکی نوشته میشه و طرز روایت کردن و نوع نگاه مهمه و انتقاد من هم به شما به نوع روایتتون بود!آوردن نسیم و پنجره و پرده و بوی پاییز و ... با همون کارکرهای همیشگی چیز تازه ای رو به متن اضافه نکرده!و حتی حذفش هم لطمه ای به داستان نمیزنه!پنجره ی این داستان چه فرقی با پنجره ی یه داستان دیگه داره؟!چه کارکردی؟!هرچند که من در تمام کلمات داستان به دنبال کارکرد نیستم بعضی جمله ها برای پیشبرد روایت میان بعضی ها برای فضاسازی!و حرف من هم همینه!این فضاسازی کلیشه ای بود!و چیز جدیدی نداشت! درباره ی خنده کرد!...تا جایی که من می دونم اشتباهه و هرچند بعید میدونم کسانی که نام بردین هم از این جمله استفاده کرده باشن حداقل من ندیدم!ولی من فکر می کنم استفاده ی بزرگان از یک جمله ی غلط!توجیه خوبی نیست....هست؟!یعنی مجوزی نیست که ما هم استفاده کنیم! کم دیالوگ بودن حامد اگر یک مرتبه دیالوگ نمی گفت قابل هضم تر بود!تا این که این تصور پیش بیاد که این شخصیت علاوه بر این که نمی تونه راه بره قادر به حرف زدن هم نیست و یک باره دیالوگ بگه!من هم نگفتم در جواب هر دیالوگ چیزی بگه!گفتم واکنش های رفتاری نداره!و حتی سکونش رو شما میتونستید نشون بدین!مثلا بعد دیالوگ زن یه خط روایت داشته باشید!هنوز به سقف خیره بود...هنوز به پنجره نگاه می کرد...یا مثلا همان طور روی تخت دراز کشیده بود....توصیف یک نگاه یک حرکت یا حتی یک سکون!بعد از دیالوگ های زن!به نظرم کمبودش کاملا حس میشه! اما در مورد دیالوگ های کلیشه ای زن!من هنوز روی حرف خودم هستم!شما هم احتمالا متوجه شدین من چی گفتم!و بحث رو با مثال هایی مثل چه طوری عجقم و ... منحرف کردین!همین که متوجه شدین منظور من از دیالوگ کلیشه ای تبدیلش به مثالی که زدین نبود!برای من کافیه.... شما اصول داستان نویسی رو میدونید و فرق دیالوگ رو با گفتگو!و فرق دیالوگ داستان کوتاه و داستان بلند و حتی بیشتر از اون فرق دیالوگ فیلم نامه رو با داستان!خدا رو شکر این ها رو می دونید و من دیگه بهش اشاره نمی کنم! زاویه ی دید یه چیز سلیقیه!من فقط پیشنهاد دادم و نوشتم که خب اگر من بودم حتما از این زاویه دید استفاده می کردم! در مورد تصورتون از من هم که کاملا در اشتباهید من اتفاقا از هر نوع نقدی استقبال می کنم!از اینکه بی رحمانه باشه بیشتر استقبال می کنم!و اینکه توی نوشتنم تعارف نمی کنم برای اینه که دوستان با من هم این طور برخورد کنند و بتونیم در کنار هم از این فضا استفاده کنیم! همیشه هاتون موفق جناب شمشیری عزیز
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٢
٣
سلامی دوباره... من هم ممنونم از توضیحات شما. مغرضانه ندیدم، کمی رنجیده خاطر دیدمتون و عذرخواهی هم کردم. توضیحاتم رو مفصل عرض کردم و کتاب های زیادی هم در رابطه با آیین نگارش وجود داره که همه ما بهشون دسترسی داریم. و فقط این نکته رو تکرار میکنم که کماکان استقبال میکنم از اینطور تحلیل های مفصل و اینکه بدون پیشینه نویسنده درباره خود اثر حرف بزنیم. دقیقا معنای حقیقی نقد و تحلیل همینه. محصول خودش باید حرف داشته باشه نه اینکه نویسنده الصاق بشه به اثرش. و جالبه که اتفاقا اغلب واکنشهای منفی بخاطر همین پیشینه هاست (بخصوص در سینما این اتفاق زیاد میفته) و کاش واقعا همه ما همونطور که شما فرمودید بخاطر خود اثر بخونیمش و تحلیل کنیم. صادقانه از شما سپاسگزارم. امیدوارم حرفهام رو از نگاهی صمیمانه و دوستانه ببینید و بخونید. ایشالا همیشه سرشار باشید از سلامتی و سرمستی..:-))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٥
٣
١
خب اشتباه کردین من اصلا یاد کامنتتون نبودم بعد خوندن کامنتتون دوباره رفتم و اون پستم رو دیدم و کامنتتون رو خوندم من چون تازه وارد سایت شدم اسم ها یادم نمی مونه کسی رو نمی شناسم به خصوص که همه ی اسم ها اکثرا اسم های حقیقی افراد نیست ولی اگر کامنت های من رو مثلا روی داستان همین دوستمون فو فا نو هم خونده باشین متوجه میشین ناراحتی و غرضی در کار نبوده و نیست بازم ممنون :-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
١
:-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
١
١
اقای شمشیری -________- فکر کنم اون منفیه که در جواب دومی که به خانم صدیقی خوردید کار من بوده که حواسم نبوده دستم خورده و اومده نشسته اینجا. مثل دفعه ی اولی که تو سایت دیدمتون. البته جز مثبت قبلی یه مثبت دیگه هم دادم که خنثی شه ولی خب حالا شمام مث اون دفعه بم منفی بدین تا بی حساب شیم :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
١
اشکالی نداره که! اون منفی مثبت ها از جای دیگه ای آب میخوره که متوجه شما و احیانا خانم حسینی نیستش! خودتونو نگران نکنید :-=))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
١
١
مثبتا که رو که منم دادم البته. کلا به همه حرفاتون هم شما هم خانوم صدیقی مثبت دادم چون برام مفید بود :) یعنی اینجوری نبود که بخوام با یکیتون لج باشم و به اون یکی مثبت بدم :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
١
کاش همه صداقت شما رو داشتند خانوم فوفانو... و جسارت و شهامت شما رو ... و بی ریایی شما رو... قدر خودتون رو بدونید.
س.احمدی
س.احمدی
٩٤/٠١/١٥
٣
٣
خانوم حسینی حرفای خوبی رو با شما رد و بدل کردن و من هم چیز بیشتر از این ندارم که ارائه کنم، منتها: مطلبی که نوشتین قطعا به خاطر موضوعی که انتخاب کردین، به مرحله ی بعدی صعود می کنه (اگه نکنه، به شخصه تعجب می کنم!). اصولا یک سری موضوعاتی هستن که جایزه بَرَن، و مطمئنم شمائی که دیالوگ نویسی و داستان نویسی رو شونزده ساله که انجام میدین، متوجه منظورم میشین. بنابراین، موضوع رو هوشمندانه انتخاب کردین و من باب کلیشه ای که خانوم حسینی گفتن، به نظرم این توصیف ها بد نبودن، این توصیح ها هم بد نبودن، ولی قطعا می تونستن نو تر هم باشن، با گذاشتن وقت بیشتر. یعنی از شما بیشتر از این انتظار میره جناب شمشیری. به هر صورت، جزء کارهای قابل قبول شخص شخیصتان بود و ابراز خرسندی می نمایم. با تشکر!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٢
٢
به به سلام جناب احمدی! زودتر از اینها منتظر تشریف فرمایی شما بودم قربان! شما به من لطف دارید و همونطور که در کامنتهای ذیل شعرم هم اشاره کردم این داستان برنده سه جایزه شده بود دقیقا بخاطر همین موضوع و سوژه مناسب و داورپسندش! اما برای اینجا بخاطر کمبود وقت ناچار به ارسال شدم که امیدی هم به رتبه ندارم، چون داستان های بهتری رو خوندم از جمله دو داستانِ ناب همین امروز! امیدوارم شما و خانم حسنیی بزرگوار برای سایر مطالبِ ارزشمند هم وقت بذارید و تحلیل بفرمایید؛ ظاهرا "کتک خور" مطالبِ من حسابی ملسه و گه گداری مورد اصابت قرار میگیرم! خلاصه که خیلی خوشحالم و همین کامنتها هم نشانه اند...و هر چه از دوست رسد نیکوست ... میگذره.. یا حق :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
١
اقای شمشیری خانوم حسینی مطلب منم نقد کردن. یه نگاه بکنید. یعنی چون میگید همیشه دلتون نازکه میگم نقد منم ببینید که بدونید یه وقت خدایی نکرده ایشون نخواستن از شما ایراد بگیرن. فقط نظر خودشونو گفتن همونجور که خودشونم اشاره کردن با توجه به تجربشون. احتمالا نمیدونستن متنتون هم مال چند سال پیشه به همین خاطر اینجوری شد و اقای احمدی هم ایراد گرفتن چون نمیدونستن. پس دشواری نداریم که. اصلا گیریم دیالوگ ها نو نبوده ولی حس محبت و عاطفه و عشق و اون تلخی و شیرینی درهم تنیده شده ی متن که قدیمی نشده. پس من خودم به شخصه اگه متنتون برنده شه فکر نمیکنم به خاطر موضوع بوده چون اول هم گفتم نگاه شما متفاوت بود به این مقوله و حتی خود خانوم حسینی هم گفتن نوع نگاهتون متفاوت بود. خلاصه اینا رو گفتم بگم که بدونید دوستان نخواستن یه وقت شما رو ناراحت کنن و اینکه الان لبخند بزنید و همونطور که گفتید بگذرید. اینم واسه شما ^__^ = http://up6.ir/5Fvg
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
١
ممنونم از محبت شما... شاید در پاسخ هام کمی خشم نهفته بود که بخاطرِ خودِ نقد نبود خواهرم؛ به خداوندی خدا سوگند بخاطرِ انتقاد به داستانم نبود. این دو اکانت خانم حسینی و آقای احمدی که حرفِ بدی نزدند؛ اما کاش مثلا من که شما رو ماههاست به خانم فوفانو میشناسم اینجا هم با همون فوفانوی همیشگی میومدید و نظرتون رو بیان میکردید... طفلکی خانم نیک بنیاد هم همیشه ی خدا آسیب می بینن از یکسری رفتارهای غیرحرفه ای. بگذریم..بذارید سر به مُهر بمونه؛ بگذریم. واسه همین میگم قدر شجاعت و صداقت خودتون رو بدونید. متاسفانه زمانه بدی شده ...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
١
.. و خیلی خیلی ممنونم برای این تصویر زیباتون... خستگیم در اومد عصرِ فروردین :-))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٥
٤
٠
کامنت طولانی من نیومد.چکیده شو می نویسم. سلام.خوش به حالتون آقای شمشیری که داستانتون موشکافانه نقد شد(: . در اینجا با اجازه ی آقای شمشیری و اینکه اعلام می کنم منظورم نوشته ی آقای شمشیری نیست (از نظرات و کامنت هاشون همیشه چیز یاد می گیرم) نظرمو اعلام میکنم. با تعریف های چشم بسته و به به های الکی بزرگ ترین دشمنی رو در حق هم می کنیم. طرفمون اشتباهاتش رو نمی بینه و هرروز اون ها رو تکرار می کنه تا یک روزی که میشه سراسر ایراد. چه خوبه که رابطه هامونو توی نظر دادن هامون حالا توی وبلاگ یا توی جیم یا هر شبکه ی اجتماعی ای از نظرات مون راجع به داستان ها و شعرها و نوشته ها جدا باشه و هرجا با توجه به تجربمون یک نکته ای رو فهمیدیم یا توی اون نوشته دیدیم بگیم. از قضاوت نترسیم از فکر بد نکردن نترسیم. خود من نقد بلد نیستم ولی نکته ای رو ببینم می گم..و در اینجاشما رو دعوت می کنم که به نوشته های هم حمله کنید(((: حمله ی بی غرضانه و مهربانانه...نقد بدون منظور... من همیشه از نظرات مخالف نوشته هام چیزهای بیشتری یاد می گیرم. (((: . ممنونم آقای شمشیری. ممنونم خانم حسینی. امیدوارم همیشه قلم هاتون بنویسه...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
١
ممنونم خانم خسروانی بزرگوار... البته که همین نقدها و تحلیلها کمک بسیار مناسبی هستند تا اشکالاتمون رو بدونیم. خود شما شاهد هستید که هر بار اشکالی از خود من اشاره شده فورا پذیرفتم(مثل اشتباه فاجعه سپاسگذارم یا "درب" در این داستان) کامنت های همین شعر مسابقه ام رو هم مجددا مرورِ با دقت بفرمایید می بینید که از خانم حسینی خواهش کردم برای من بازنویسی کنند. و اینجا که نکات داستانم رو نپذیرفتم یقین بدونید دلایلی که ارائه کردم محکم هستند و قابل استناد وگرنه که هرگز ادعایی ندارم جز معلمی. اگر ادعای بد یا بزرگ یا توهینی محسوب میشه از همه عذر میخوام.. امیدوارم همه در کنار هم با همین دیالوگها و کامنتها بر داشته هامون اضافه بشه. و تحمل نقد مخالف رو هم داشته باشیم.... :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
:)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
چی بگم والا؟!!خیلی قشنگ بود.مثل همیشه! :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
ممنونم از لطف شما نویسنده توانا. خوشحالم کردید :-))
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
دیدین داستانم منتشر نشد؟!!ولی منتظر نظراتتون برای همین داستانم که ان شاءالله میذارمش هستم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
فدای سرتون، اصلا اشکالی نداره. با کمال میل خواهرم. موفق باشید :-))
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/١٥
٢
٠
اول از هر چیز باید بگم که خودم رو در حدی نمی بینم که نوشته شما رو از نظر فنی و اصلوب و چهار چوب های نویسندگی نقد کنم اما درمورد انتخاب موضوع به سراغ یه موضوع کلیشه ای رفته بودید طوری که به مخاطب چیز جدیدی ارائه نمیشه و فقط یه بعد مکتوب از مستند های زیادی که به فداکاری و عشق روز افزون همسر یه جانباز می پردازه رو می بینه البته با ارائه توصیفات و صحنه سازی های زیبا مثل قسمت مربوط به فروش حلقه ازدواج و ای کاش اون بخش واکس زدن کفش ها رو اونقدر شعاری نمی نوشتید
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
اتفاقا این متن اصلا راجع به فداکاری نبود. متنای دیگه ی اینجوری صرفا یه چیز شعاری مانند درمیومده هروقت من میخوندم ولی مطلب ایشون با وجود قدیمی بودن و سوژه ی کهنه شون به نظرم جوری نوشتن این محبت رو که شعاری نباشه. اتفاقا اون کفشه هم یکی از این نشونه ها بود. یا اون نصف کردنی که گفت. فاطمه عاشق بود. براش این چیزا مهم نبود. به همین خاطر داره بهش خوش میگذره و به همین خاطرم هس که همونطور که حامد گفت شکسته نشده. این مهم نیست که ما چه امکانات و چه سختی هایی تو زندگی داشته باشیم. این مهمه فقط که شاد باشیم و به نظرم اقای شمشیری این مطلب رو جوری گفتن که شعاری نشه. که صرفا نگه فاطمه فقط چون شوهرش جانباز بود فداکاری میکرد. بلکه چون عاشق بود این کارا رو انجام میداد. یعنی دیگه حتی این کارا تو چشمش فداکاری نبود وگرنه مثلا با حسرت به جای خالی حلقه اش نگاه میکرد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
شما بزرگوارید، نفرمایید قربان... بله حق باشماست و به نوعی شاید شعاری شده بود و البته در یکسری موضوعات(مثل دفاع مقدس) تا حدودی اجتناب ناپذیره چون ذائقه عمومی همین رو می طلبه. در عین حال به نظر شما صادقانه تعظیم میکنم... مرسی که اومدید و فرمودید. خیلی خیلی ممنونم :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
٠
از خودِ من بهتر توضیح دادید خانوم فوفانو! :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
^___^ :دی اصلا برا همینه که از متن هاتون خوشم میاد و تا اسمتون رو باید متنی میبینم سریع میام تو دیگه. چون نوع نگاه متفاوتی به قضایای کلیشه ای دارید و هدف منم از نوشتن همینه دقیقا. تا حالا فرصت نشده بود بگم ولی الان با نظر ایشون فرصت شد تا بگم. ممکنه تا حالا فکر می کردید اگه من متناتونو میخونم برای رو در وایسی و اینه که همیشه برام نظر میذارید یا خیلی معروفید تو سایت ولی نه من فقط به خاطر نوع نگاه متفاوتتون به قضایاس که همیشه پلاسم تو مطالبتون نه این چیزا :دی :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
٠
همیشه بمن لطف دارید خواهرم... خوشحالم که ارتباط برقرار میکنید :-))
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/١٥
٠
١
فوق العاده بود. لذت بردم از این داستان زیبا. فقط همون خط اول برام سوال شد که چرا تو این قسمت "نسیم خنکی در فضای اتاق لغزید" از واژه "لغزیدن" استفاده کردید؟ مثلا چرا از واژه «پیچیدن» استفاده نکردید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
١
١
ممنونم از لطف شما... معتقد بودم نسیمی که اون روز صبح به صورت و موهای فاطمه احساس شده بود نسیمی متفاوت و حاملِ عشق بود، عشقی افتان و خیزان و "لغزان"..(نه به معنای سستی، به معنای رقصندگی) فاطمه تصمیم گرفته بود حلقه ازدواج رو بفروشه؛ تصمیم مهم و خاصی بود، همه چیزِ اون خونه متفاوت بود. در عین حال که "لغزیدن" برای اشیاء غیرمادی نوعی شاعرانگی بهمراه داره... مثلا "رقصیدن شعله های آتش" هم به نوعی همین لغزش هستش. یا "پیچیدنِ بوی عطر" هم از همین نوع لغزش های شاعرانه است. چون با "ماده" طرف نیستیم بنابراین با کمی دقت می تونیم از تشبیهاتی معقول استفاده کنیم بطوریکه کمی شاعرانه تر بنظر برسه در عین حالی که به دام "فلسفه بافی" هم نیفته. اینجا من فقط یک "انتخاب ساده" کردم. یقینا افعال دیگه ای هم در ذهنم بودند اما این انتخاب رو کردم... نمیدونم درست و قانع کننده ادای منظور کردم یا خیر..؟ خیلی خیلی خوشحالم کردید؛ مرسی :-))
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٥
٢
٠
مطلبی بسیار دلنشین بود،تبریک :) اما جسارتا جناب شمشیری : تو این جمله "حامدش تنها پس اندازش بود از کربلای پنج؛ که باعث افتخارش بود."به نظرم بهتر بود ضمیر "ش" و فعل "بود" ب سبب قرینه لفظی حذف میشد!و دوبار تکرار نمیشد! چون تو این جمله ک بسیار هم زیباست و من شخصا موقع خوندنش دلم لرزید ، همچنین ب نحوی قهرمان داستان که "حامد" باشه معرفی میشه و به نوعی نقطه ی عطفه داستانه این تکرار ها جالب نیست و ب دل نمیشینه. و از نظر من فقط این جمله بود ک ب خاطر تکرار هاش در دهن نمیچرخید و این با زیبایی ِ داستان جور نبود! اگر پررویی کردم ببخشید :) با آرزوی موفقیت بسیار!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
خواهر نرجس اس اف نیستی احیانا شما ؟ :-/ ببخشید فضولی میکنم :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٣
چقدر این دنیای مجازی بی در و پیکر و بی مرزه ... پس یعنی ایشون هم ... وا اسفا...
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
درسته فوفانوی عزیز،من خواهر نرجسم.
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٦
١
٠
بله الان که میگید واقعا فهمیدم خیلی بی مرزه... اون قدر بی مرز و بی در و پیکر که آدما رو اشتباه بگیرند.مثلا منِ از همه جا بی خبر که فک کنم این دومین نظر ارسالی تو این سایت بود و اشتباه بگیرید جایِ یک نفری که با چند اکانت میخواد به اصطلاح باعث اذیت و آزار شما بشه.خدای بالا سر میدونه که قصد من فقط و فقط داشتن سهم اندکی تو زیبا تر شدن این داستان زیبا بود. اما الان به گفته ی خودتون می بینم اینقدر این دنیا بی دروپیکر هست که لازم نیست من ِ بی خبر از همه جا بخوام توش سهم داشته باشم. واقعا نمیدونم چی باعث شده اینجور برداشتی کنید جناب شمشیری... فقط میدونم فک نمیکردم بخواد اولین نقد جدی ِ من تو سایت اینقد برنجونتم،که اگه میدونستم هرگز کامنتی نمیگذاشتم..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٢
خدا... فقط خدا.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٥
٠
٦
لحظه ارسال سیستم ام خاموش شدف دوباره تایپ و ارسال میکنم امیدوارم دو تا باهم نرسند!// ممنونم از لطف شما خانوم زینب.اس.ف! دقیقا حق با شماست. بهتر بود هر دو به قرینه لفظی حذف می شدند. راستی چقدر شما کم فعالیت هستید! کاش این اکانت رو نگه میداشتید برای یک مطلبِ دیگه ی من! برای امروز اکانتهای خانم حسینی و آقای احمدی کفایت میکردند! :دی ضمن اینکه شما که نویسنده بسیار بسیار توانایی هستید با اون قلم سیال و پیچیدگی مواج کلماتتون که به علائم ویراستاری و فاصله گذاری هم مسلط هستید چرا اینطوری کامنت تایپ میکنید خواهرم! بهر حال بیصبرانه منتظر رونمایی از اکانت های رنگارنگ بعدی هستم! این قصه سرِ دراز داره! عرض کرده بودم که! :دی
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٥
٢
٠
با پوزش فراوان!منظورتون از اکانت کامنته؟؟!من کاملا گیج شدم! 0_O بله اشتباه بزرگی مرتکب شدم،خوردن حرف انتهای کلمات!اینم یکی دیگه از عادت هایی ِ که باید ترک شه،به لطف سایت جیم و بزرگان.انشالله... (البته اگه منظورتون از اشتباهات کامنتم همون خوردن حرف آخر کلمات باشه.)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٩
نخیر منظورم دقیقا "اکانت" هستش. نام کاربری. عذرخواهم گیج شدید، که نشدید و اصولا شطرنج باز قهاری هستید! من کاملا واضح نوشتم و همه هم هرآنچه لازم باشه رو برداشت میکنند... اما خب جای خالیِ "نام کاربری اصلی" شما امروز اینجا واقعا خالی بود! کاش بی نقاب می بودید؛ جسور و منصف. و کاش من هم در "تمجید" هام زیاده روی نمی کردم. حالا و با تمام وجود معنای سخت گیری های مدیریت محترم سایت رو درک میکنم. به تلاش تون ادامه بدید؛ خدای بزرگی دارم که حتما حواسش بمن خواهد بود.
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٦
٦
٠
اون که صد البته.همه ی ما خدایی بزرگ داریم که حواسش به ما هست...منم ازین قاعده مستثنی نیستم.. من هرگز شطرنج باز قهاری نیستم!چون اگر بودم هیچوقت چنین برداشتی از کامنتتون نمیکردم. برداشت من از کامتتون کاملا با اون چیزی که شما فکر میکنید مخالف بود. بدی ِ ما آدمای ساده اینه که فک می کنیم همه شبیه خودمونن!حتی اگر یک لحظه به ذهن من خطور میکرد که شما چنین فکری درموردم کردید هرگز کامنت دومی رو ارسال نمیکردم. به تلاشم ادامه خواهم داد همچنان که تا الان ادامه دادم؛بی نقاب. انصافو هم رعایت کردم و خواهم کرد.. اگر جسارتی بوده که من همه ی سعیمو کردم که نباشه ،شما بزرگ،به بزرگی خودتون ببخشید.
mohammadreza_ghafarinia
mohammadreza_ghafarinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٢
جناب کامران شمشیری عزیز، سلام و عرض ادب. "پرده را کنار کشید." وقتی آغاز داستان با چنین جمله‌ای شروع می‌شود، بی‌شک نویسنده کار بلد است. چرا که هوشمندانه می‌نویسد. مخاطبش را ناامید نمی‌کند. جلوی پنجره چندتا پرده نیست که از جمع استفاده کند؛ نمی‌نویسد "پرده‌ها را کنار کشیدم." از "ها"ی جمع استفاده نمی‌کند. از قرار دادنِ کلماتِ داستانش بدون ذره‌ای فکر و دقت ابا دارد. از کلمات مناسب استفاده می‌کند. جمله‌بندی‌هایش چارچوب‌های منحصربفردی دارد. اگر چه داستانش در نگاه کلی "کهنه" یا "کلیشه" به نظر برسد، اما لحنِ گفتارِ شخصیت‌هایش چنان است که آدم خوشش می‌آید تا پایان داستانهم‌پای راوی پیش برود. گویی نویسنده با چرخشی بی‌نظیر "لیموی ترش" را به "لیموی شیرین" و برعکس، تبدیل می‌کند. (مراجعه به تعبیر زیبای فو فا نو در اولین نظر همین پست) جالب اینجا که بلافاصله زمان داستان از حال به گذشته تغییر نمی‌دهد و خواننده را در مسیر فهمِ فلسفه‌بافی‌هایش قرار نمی‌دهد و او را از شنا کردن و حتی غرق شدن در اقیانوسِ جریان سیال ذهنش نمی‌آزارد. او فقط یک داستان می‌نویسد، چون نویسنده است، راوی است. شمشیری دوست‌داشتنی! منتقد همیشه حاضر و بردبار! شما یک نویسنده‌اید! یک راوی خوب... افتخار آشنایی با دوستی چون شما در پانزدهمین روز فروردین 1394 نصیبم شد. زین پس با لذت می‌خوانمتان! کامران باشید! سپاسگزارم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
١
مرسی دوست خوب من. برای پرده صفت "ها" اشکالی نداره چون ممکنه دو تکه پرده باشه. سپاسگزارم از اظهار لطف شما. منتظر ملاقات بیشتر شما هم پای مطالبم هستم! :-))
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٦
٤
٠
در ضمن جناب شمشیری من فعالیتمو با ارسال مطلبی برای مسابقه نقطه سر خط شروع کردم که متاسفانه منتشر نشد،بی صبرانه منتظر نظراتتون پس از انتشار مطلبم در آینده ای نه چندان دور هستم. فعالیت بیشتر ازینو گذاشتم برا بعد از پشت سر گذاشتن سدی به نام کنکور😃😊که این روزا سخت گرفتارشم. البته دورادور از احوالات سایت باخبرم،خواهر جان پنجره ایست رو به جیم برام ،نرجس خانوم منو از بی خبری در میاره،اینم یکی از مزیت های خواهر داشتنه! باشد که این دو ماه باقی مونده به خوبی سپری شه و ما کنکوری ها یک نفس از سر آسودگی بکشیم. هممون محتاج دعاتونیم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٨
تمومش کنید دیگه... اصلا جالب نیست.
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
من چیزیو شروع نکردم که تموم کنم جناب شمشیری! الان که فکر میکنم باید در همون اتاقم بنشینم و درسمو بخونم!حداقل اینجوری اعصابم راحت تره.. من خواهر نرجس اس اف هستم و به دلیل اصرارهاش اکانتمو فقط و فقط به خاطر مسابقه باز کردم،تا الان هم با این اکانت هیچ فعالیتی نداشتم،کاشکی هنوزم نمیداشتم! خلاصه هر چی که بوده خدا رو گواه بی قصد و غرض و به دور از هرگونه نیتی بوده.مطلب شماهم تنها مطلبی بود که از ارسالی های مسابقه خوندم،به دلیل اینکه شنیده بودم که قلمتون فوق العادست و ایشالا فوق العاده بمونه.. اگر جسارتو پررویی بوده به بزرگی خودتون ببخشید،بالاخره دو ماه مونده به کنکور و فشار رومون زیاده. با آرزوی موفقیت هر چه بیشتر.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٧
چه عالی! ایشون هم میان و تایید میکنن و خلاص و من اشتباه میکردم... لطفا دیگه ادامه ندید. اعتراف میکنم در مورد خانم نرجس تا همین امروز اصلا حدس هم نمیزدم... بنا بر درخواست من کامنت های این پست بطور دقیق رصد و کنترل میشن. لطفا دیگه ادامه ندید. خدا هست.. فقط پشتم به خدا گرمه.
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٦
٤
١
نه آقای شمشیری نمیشه ادامه نداد! همون خدایی که پشتتون گرمه بهشو قسم خوردم.هنوزم نمیخواین باور کنید،به نظرتون اینقد این مسئله ارزش داره که من بخوام براش قسم دروغ بخورم.واقعا عجیبه برام... هر فکری که میخواین درموردم بکنید.به قول خودتون پشتم فقط به خدا گرمه.دنیای دیگری هم هست...اگه واقعا تا الان نرجسو چنین آدمی شناختین که بخواد خودشو جای خواهر من جا بزنه و اظهاراتمو که شما فکر میکنید دروغه رو تایید کنه سخت در اشتباهید.متوجه میشم که کلا یه طرفه قضاوت میکنید. خواهشمندم این نظرو منتشر کنید که اقای شمشیری متوجه بشن که اشتباه دارن قضاوت میکنن.
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
:(
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٧
:( شدند چهار نفر!
saleh
saleh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٤
:) مرسی برادر.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
راسی اقای شمشیری من اگه گفتم به خاطر نگاه متفاوتتون قلمتونو دوس دارم به این معنی نبود که تو باقی چیزا بدینا. به قول الهه منم همیشه کلی چیز از شما یاد می گیرم برا نوشتن. ولی چون اساس من برا خوندن و نوشتن اینه اول همه برا همین گفتم چون اون تو نگاهم پررنگ تره همیشه. وگرنه شما حتی اگه مثلا همین بود رو که خانوم زینب گفتن رو اول که نفهمیدم اصن و الانم که فهمیدم به هیچ عنوان فکر نمیکنم به خاطر دانش کمتون باشه بلکه فکر میکنم اتفاقی بوده چون من خودم الان هر چی امتحان کردم نتونستم با یه بود برا خودم بازسازی کنم جمله رو پس در جواب همچین سوالی من اگه بودم میگفتم چه اشکال داره ولی وقتی شما تایید کردید یعنی می تونید. خود خانوم زینبم منظورشون همین بوده احیانا. خلاصه که اینجوری:دی لبخند بزنید و بگذرید. همون حرفی که همیشه به من می گفتید در مقابل منفیا انجام بدم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٤
ممنونم :-) اینجا مساله منفیا نیست... سه اکانت در این صفحه در اصل مال یک نفرند. و مخصوصا قصد دارند عنوان کنند که متن های من هم اشکال دارند! :دی خب من که همیشه معترف بودم! هر وقت اشکالی بوده بلافاصله پذیرفتم. اصلا لزومی نداره یک تحلیلگر و آنالیزور خودش نویسنده محشری هم باشه! این یک اصله. ته دل ایشون اما هدف چیز دیگه ایه خانوم.. :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
اقای شمشیری حس کردم همچین برداشتی کردید. ولی نه. باور کنید یه نفر نیستن. همین زینب خانوم همونطور که حدس میزدم بعد تایید کامنت دومش فهمیدم خواهر نرجس اس افه.که دفعه ی پیش اول شد. خانم صدیقه حسینی هم دوتا مطلب اینجا دارن و من مطمینم ایشونم خودشونن. ولی اقای احمدی رو نمیدونم. اقای شمشیری من حستونو درک میکنم که بس که از این چیزا دیدید بدبین شدی ولی این دقیقا همونه که تو انجمن گفتم. نوع نگاه متفاوت. برا همین میگم لبخند بزنید و سعی کنید از این اتفاقا بگذرید چون همیشه اونطور که ظاهر نشون میده نیست. مثله جریان خواهر نرجس. متوجه ی منظورم شدید؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٦
خواهرم... خواهرم... خواهر ساده دل بی ریای من... بگذریم.. / خیلی وقتها "موجه ترین دوستانمون" ترسناکترین موجودات هستند فقط کافیه نیروهای شر و بدیِ درونشون بیدار بشه... نیروهایی مثل حسادت.. خود کم بینی، خود برتر بینی، خود دانا پنداری و ... بگذریم.. دیگه ادامه ندید این موضوع رو خانوم فوفانو. مرسی :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
١
... و دقیقا همیشه همه چیز اونطور که ظاهر نشون میده نیست... موافقم :-))
ZeiNaB_sf
ZeiNaB_sf
٩٤/٠١/١٦
٤
٠
فوفانو جان حق با شماست!من آبجی بزرگه ی نرجسم!اگر جناب شمشیری فکر میکنند همه چیز اونطور که ظاهر نشون میده نیست در این یک مورد اشتباه کردند.من همیشه ظاهر و باطنم یکی بوده!اگر فکر میکنید اینطوری نیست میتونید از نرجس بپرسید.البته اگه تا الان فکر نکرده باشید که اکانت نرجسم مال منه!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٤
... خدا. فقط خدا.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
راستی همونطور که گفتید چندتا سوژه و موضوع به ذهنم اومدن بدوناینکه اجبار خودم کنم. دسته کلید مامانم و پنکه ی خونمون و یه موضوعی که بلد نیستم چجوری توصیفش کنم:دی دقت کردید خفه کردم خودمو با اشیا کلا؟ :دی حالا از اینا بگذریم خواستم بپرسم که با اینکه میدونم مضمون و محتوایی که میخوام چیه ولی هرکار میکنم نمیتونم داستانمو جوری بنویسم که کاملا ادبی باشه و اونطوری که گفتید. کلمه ی مناسب به ذهنم نمیاد. هرکار میکنم ساده و قصه وار و مثه یه یادداشت ناشیانه میشه. تازه حس میکنم دست کلیده جریانش خیلی شبیه تراشه و میترسم تکرار مکررات بشه بعدم اینکه اون پنکه بیشتر ایده اش به درد شعر میخوره و برا داستان و اینا زیاد مناسب نیس. ولی من بلد نیستم شعر بنویسم. کلا حس میکنم ایده هام بیشتر به درد شعر میخوره تا داستان چون بیشتر سوژه هام ( چندتا هم از قبل دارم ) حس میکنم شاعرانه و احساسین. چیکار کنم؟ :( ببخشید هی مزاحم میشم -___-
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
١
١
چه خوب که سوژه جدیدی به ذهنتون رسید. اینطور مواقع معمولا بهتره که از تک جمله ها شروع کنید. راجع به پنکه مثلا یکی دو جمله که توی ذهنتون اومده رو بنویسید و برید دنبال بقیه کارهاتون. باز چند ساعت بعد جمله دیگه ای... و همینطور تا شب خواهید دید که چندین و چند جمله دارید که فقط کافیه کمی بالاپایین کنید و حذف و اضافه داشته باشید تا به یک پاراگراف استاندارد برسید. برای پاراگراف دوم سعی کنید به همون پنکه از یک لحاظ دیگه نگاه کنید و باز جملات... و باز حذف و اضافه ها... و پاراگراف سوم و چهارم و ... این روش رو امتحان کنید محصول نهایی رو هم حتما چندبار سبک سنگین کنید و بازنویسی کنید تا یکدست بشه.. منتظر نتیجه هستم! اگر به مشکلی خوردید یا درست پیش نرفتید بگید کمکتون کنم. :-))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
ممنووووووووون بسی بسیار زیاد ^_____^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
امیدوارم فضولی منو تو این قضیه ببخشید ولی به خدا من هر چی گفتم به خاطر این بود که متوجه شید دنیا هنوز اونقدرام بد نشده. که دچار سوتفاهم نشیدو خودتونو اذیت نکنید. امیدوارم از این به بعد بیشتر لبخند بزنید :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٢
هرگز در میان موجودات مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمیشود. این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان. ویکتور هوگو
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
١
شادی زمان و مکان نمیخواهد، کافی ست دل بخواهد. مارسل پروست
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
اینو قبل از دیدن پیام بالاتون دادم. پسرخاله ی من هم دقیقا همچین حرفی به من زد. که تو خیلی ساده ای. میخوام بگم که یعنی اون متوجه شید بالا رو برای خود دانا پنداری نگفتم :دی. صرفا نظر شخصیمه چون خودم یکی از بدترین ادمای دنیا بودم ولی تونستم تغییر کنم برا همین به ادما و دنیا خیلی امید دارم. خیلی خیلی زیاد. به همین خاطر اینا رو گفتم چون من تو دلم یه چراغ خیلی گنده روشنه و میدونم ما هم میتونیم لبخند بزنیم. مطمئنم :) ببخشید که دوباره پیام دادم فقط خواستم بگم که من قصد خود دانا پنداری نداشتم
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
یاد شعر سهراب افتادم. و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
١
نخیر منظورم به شما نبود خواهرم.
عبادی فر علی
عبادی فر علی
٩٤/٠١/١٦
١
٢
کامران جان نمیخواستم چیزی بگم که من خودم شاگرد توام ولی یادت باشه خود تو یادم دادی که شهرت و محبوبیت همیشه دردسر داره و خطرناکه و آرامش آدموسلب میکنه.یادته از پشت صحنه "زمین" چقدر دلت پربود؟پس صبوری کن مث همیشه و لبخند بزن و بگذر.توی پیشونی تو همینو نوشته که همیشه باید سیبل باشی و ترکش بخوری، هرکی ندونه من که خوب میدونم خیلی خوب.خودت یادم دادی به هر کس به اندازه اش بها بدم من یادگرفتم ولی خودت هنوز... :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
١
چقد خوبه که همچین دوستایی دارید اقای شمشیری :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
البته خط اخرو قبول ندارم :دی چون همه درد میکشن از نظر من. ولی خب خدا حواسش هس به همه ی این دردا. مطمئنم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
١
مرسییییییییییییییی علی جان... مرسی. بیخیال رفیق! تقصیر خودم هم هست، بقول تو، خودم یاد نگرفتم هنوز! :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
١
مرسی خانم فوفانو... ایشون دوست قدیمی من هستند. حدودا نه ساله همدیگه رو میشناسیم و برای طراحی صحنه یکی دو کارم کمکم کردند. از برادر بمن نزدیک ترند.
Delaram
Delaram
٩٤/٠١/١٦
١
١
لبخند بزنید آقای شمشیری... همه آدمها مثل هم نیسنتد. بیش از 15 ساله که شما رو دورادور میشناسم و خواننده تحلیل های سال 77 شما هستم تا امروز.. مسیر همیشه هموار نیست برادر! همه جور آدمی ممکنه پیدا بشه که برای آزمایش ما فرستاده شدند؛ برای محک صبرمون. لبخند بزنید... میفهمم درد شما رو برادرم. خدا حواسش هست بقول خودتون ;)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
١
ممنونم... خیلی ممنونم... خیلی..:-))
الهام مسیحا
الهام مسیحا
٩٤/٠١/١٦
٠
٣
سه سال با هم همکار بودیم و فقط خدای بالای سرمون خبر داره که چقدر به چه کسانی کمک کردید تا قلم دستشون بگیرن، خب گاهی اوقات اتفاق هایی میفته که بر خلاف توقع ادمه.میفهم تون و اینو بدونید به عمرم کسی رو به صبوری شما ندیدم.با این همه هجمه های غیرمنصفانه من اگر بودم سربه مهرها رو باز میکردم برادر.خیلی صبورید.خداصبرتون بده باز هم بیشتر.حق حافظتون باشه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٢
ممنونم خانوم مسیحا... از شما هم خیلی ممنونم. میگذره خواهرم... میگذره. :-))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠١/١٦
١٢
٠
کامنت ها و پاسخ های شما رو خوندم...شما به وضوح دارید به من و بقیه ی دوستان تهمت می زنید!واقعا فکر می کنید مطلب شما انقدر برای دیگران اهمیت داره که با اکانت جعلی بیان و روی مطلبتون نظر بدن؟واقعا کاش حداقل نگاهی به تاریخ ثبت نام ها می کردین!نکنه فکر کردین از یک ماه پیش برای چنین روزی نقشه کشیده شده بوده؟!در دنیای من این بازی های کودکانه هیچ جایی نداره من برای مدتی برای روزنامه ی آرمان نقد می نوشتم و در تمام این دوره ها هیچ کس رو مثل شما بدبین و شکاک و بددل ندیدم که این طور به خاطر یک کامنت بازی راه بندازه و به این همه آدم یک جا تهمت بزنه....براتون متاسفم!می تونید اسم من رو توی گوگل سرچ کنید من سال ها وبلاگ داشتم فعالیت ادبی داشتم و نیازی به این بازی های احمقانه ندارم!فقط چنین فکری از یک ذهن بیمار برمیاد...این آخرین کامنت من در این جا بود!برای شاگردهای شما متاسفم که چنین معلم بدبینی دارند که بدون هیج واهمه به دیگران تهمت میزنه....
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
١٣
خشمتون رو میفهمم.. تمومش کنید.
admin
admin
٩٤/٠١/١٦
٦
٠
سلام و درود به نویسنده مطلب؛ آقای شمشیری؛ می خواستم بگم بررسی بنده نشون میده که اکانت های جعلی که می فرمایید صحت نداره و هر کدوم در یک بازه زمانی مختلف و از نقطه محل (GIS) متفاوت نوشته شدند. البته خوب ممکنه فیلتر شکن باشه که احتمال بدبینانه ای هست. چون فیلتر شکن آی پی ایران تولید نمی کنه در حالی که تمامی نظرات از اکانت های ناشناس از آی پی های ایرانی تولید شدند. لذا متهم کردن دیگران از این نظر بدون اطلاعات کافی به نظرم بدبینی و بداخلاقی محسوب میشه. کما اینکه تعدادی از دوستان ناشناس هم تعریف کردند و از این مطلب حمایت کردند. چون برخی از دوستان سؤال داشتند، لازم دونستم توضیحات فنی لازم رو بدم وگرنه به هیچ عنوان علاقه ندارم وارد این مباحث بشم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
١
١
خدا رو شکر و ممنونم ار ورود شما. بله از جاهای مختلفی هست و از یک pc نیست برادرم. میتونم بسیار دقیق مکانهای احتمالی رو هم براتون بنویسم. اگر اشتباهی از جانب من هست از همه پوزش میخوام اما چنانچه با جناب وکیلی صحبتی داشته باشید شاید بهتر عرایضم واضح باشه. ایشون خیلی خوب و زود شناخت پیدا میکنند نسبت به ما کاربرها. قصدم بهیچ عنوان بداخلاقی نبوده و نیست اما خودتون حتما مستحضر هستید که ... و من بیش از گذشته به سخت گیری های شما ایمان آوردم که بسیار بجا هست و بسیار بسیار سنجیده است. ممنونم که ورود کردید و کمک کردید. شاید واقعا من نا آگاهم. و فقط خدا میتونه بهترین قاضی باشه. مطلبی رو که دیشب برای "اولویت اول انتشار" فرستادم رو حتما قبل از انتشار مطالعه بفرمایید بهتر دردم رو متوجه خواهید شد.(و اگر صلاح میدونید از لیست انتشار خارج کنید. فکر میکنم انتشارش بیشتر دامن بزنه به حواشی). باز هم ممنونم از ورود شما. :-))
admin
admin
٩٤/٠١/١٦
٨
٠
خواهش می کنم؛ بنده صرفا نظر فنی ام رو دادم؛ گفتم روش های عوض کردن آی پی زیاد هست ولی فکر می کنم بهتره به ماجرا از زوایه خوشبینی نگاه کنیم. بازم ممنون و چشم؛ مطلبتون رو هم حتما نگاه می کنم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
١
٤
... و خدای من میدونه که مساله حمایت یا انتقاد نیست. کامنت های شعرم رو مرور بفرمایید.. صادقانه از همه کمک خواستم. همینجا اذعانم به اشکالات رو مطالعه بفرمایید. اما وقتی یکسری اتفاق های سریالی با یکسری حواشی بیرونی توام میشن و بدتر اینکه به خصوصیات،شرایط شغلی، زمان بندی حضور پای سیستم هاشون و ...و همه چیزِ دوستانتون هم کاملا آگاهید و سالها هم فعالیت مجازی داشتید کمی "دیرباور" میشید. شاید اسمش بدبینی باشه شاید هم هشیاری. نمیدونم.. واقعا نمیدونم... اما از اینکه مورد هجمه های غیرمنصفانه باشم بی طاقتم و تمام سعی ام رو میکنم به حقم برسم. و حق من "تصادفِ چندین رویداد در یک راستای مشخص" نیست. بخدا نیست... ممنونم از حمایت و ورود شما؛ خیلی ممنونم. من هم خوشبینانه نگاه کردم که این همه پاسخ با احتیاط دادم! فکر کنید مدل بدبینانه من چه شکلی خواهد شد! مرسی، باز هم مرسی. الهم صل علی محمد و آل محمد.
Farzane_v
Farzane_v
٩٤/٠١/١٦
١
٠
!!!!!!!!!!!!!!!!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
واقعا هم که جای تعجب داره! ممنونم از حضور شما :-))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٦
١٠
٠
سلام دوستان. چه جنجالی شده اینجا!!! از نقد چیزی نمی دانم که قضاوت کنم. آقای شمشیری کمی بدبین نشدین؟ کمی عصبی؟ راستی آدم ها این قدر بد شده اند؟ یا ما نقاب مان زیادی سیاه شده است؟ از شما که با تجربه اید و میعنی نقد کردن و نظر دادن را می دانید توقع گارد گرفتن نداشتم. نمی خواهم بحث راه بیاندازم یا خدای نکرده باعث سوتفاهم باشم. یا قضاوت کنم. احساسم را می نویسم. من از آقای شمشیری که با حوصله مطالب را می خواندو با حوصله جواب میدهد توقع نداشتم در مقابل چند نظر اینگونه گارد بگیرد. شاید اگر امکان ارسال این متن خصوصی بود برای خودتون می فرستادم و می نوشتم ای کاش چند درصد قضیه را از روی خوش بینی می دیدید. از این دوستانی که گفتید صدیقه حسینی را چند سال است که می شناسم. مطالب و شعرهایشان را زیاد دیدم . ایشون در یک شبکه اجتماعی هم با همین اسم و همین عکس پروفایل فعالیت دارند و از اینکه پروفایل ایشون فیک نیست و شخص حقیقی هستن مطمعنم[البته ایشون من رو یک درصد هم نمی شناسن]. خانم نرجس رو هم که می شناسیم فکر نمی کنم اینقدر مساله مهم بوده باشه که به خاطر یک نظر مخالف چند اکانت بسازند یا حداقل در مورد این داستان. البته این ها همه نظرهای من هستند. و قصدهیچگونه جانب داری ندارم که خداوند بهترین قاضی میان آدم هاست. ناراحتم خیلی ناراحتم... . اگر این کامنت من باعث هرگونه آزار یا ناراحتی هرکدام از دوستان و آقای شمشیری می شود پیشاپیش عذرخواهی می کنم و غرض چنین کاری نبوده است. فقط زیادی کم توقعیم شده است.همین.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٦
١
٠
من از اولم حرفم همین بود...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
من کامنت کاملی تقدیم کردم، نشد که بخونید. من هم از شما ممنونم که نظرتون رو فرمودید. بیش از توضیح بدم احتمالا تایید نمیشه مجددا. خیلی وقتها خیلی چیزها اونطور که بنظر میرسه نیست.. مساله من "انتقاد به متنم" نبوده... نبوده! بگذریم...! بفیه اش با خدا. مرسی خواهرم! :-))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٦
٤
٠
شاید به من و خیلی از کسانی که می‌آیند اینجا را می‌خوانند ربطی نداشته باشد، کاش یکی می‌آمد واضح می‌نوشت که از چه چیزی دل‌خور است و متقابلا پاسخش را می‌گرفت. همین غیرمستقیم حرف زدن‌ها باعث سوتفاهم زیادی می‌شود. من هرچقدر فکر کردم، نفهمیدم که موضوع اگرسر نقدکردن نیست پس چیست؟ خصومت شخصی کسی با شما؟ باز هم می‌گویم دلم می‌خواست، نویسنده نظرات را بخواند و به اینکه چه کسی می گوید زیاد واکنش نشان ندهد. بگذریم. من دیدگاهم را نوشتم. و به دیدگاه‌های مخالف احترام می‌گذارم. موفق باشید ((:
MONA-R
MONA-R
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
واااااااااای خیلی قشنگ بود :)) یه لحظه بغضم گرفت :) بی نهایت به دلم نشست :) موفق باشید :) خداقوت :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
ممنونم خانم مونا. خوشحالم که به دلتون نشست :-))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
آخـــــــــــــــــی چه قشنگ (^_^) کیف کردیم....قلمتآن مستدآم (^_^) میبینین تورو خدا فاطمه ها چقد خوبو مهربوونن :)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
خیلی ممنونم از محبت شما. بله بر منکرش لعنت! مرسی از کلیک رنجه :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
سلام خواهرم، ببخشید منزل نبودم دیر جوابم تقدیم میشه./ از اینکه دلسوزانه نظرتون رو فرمودید بی نهایت سپاسگزارم، پاسخ های من به انواع و اقسام گاف های تایپیم یا نگارشیم در همین مطلب و سایر مطالبم کاملا نشون میده که چنانچه انتقاد صحیح و بجا باشه نه تنها اشکالی ایجاد نمیکنه بلکه تا کمر خم میشم و تعظیم میکنم و تشکر میکنم. غیر از این رفتاری از من دیدید؟ آیا جایی اعلام کردم یا رفتارم طوری بوده که "من بهترینم و هیچ مطلبی از من هیچ اشکال و ایرادی نداره"؟ یا اینکه کسی از من نقدی نکنه؟ پس چرا فکر میکنید بخاطر چندتا کامنت انتقادی بوده؟ من که در ذیل شعرم به وضوح اشاره داشتم به ناوارد بودنم. خواهش میکنم لطفا یکبار دیگه بخاطر من پاسخ هام رو در پست شعرم(آدم بشو هستم من) مرور میکنید. یا همین جا با دقت پاسخ هام رو در برابر اشکالِ "درب" و حذفِ قرینه لفظی فعلهای "بود" و "شد" بخونید. و کلا پاسخهام رو مرور کنید. از کجای رفتارم این رو برداشت می کنید که در مقابل نقد بی طاقتم؟ اما... اما... اینی که اینجا شما ملاحظه می فرمایید خواهرم فقط بخشی از همه چیزیه که وجود داره... بعبارتی شما و سایر عزیزان فقط پوسته بیرونی رو ملاحظه می فرمایید. همین الان با سه مرورگر گوگل کروم، اکسپلورر و موزیلا سه بار یک سایت مشترک رو باز کنید براحتی بطور همزمان میتونید با سه شکل متفاوت حضور همزمان داشته باشید. اصلا پیچیده نیست تا برسه به اینکه آفلاین اتفاق بیفته و از محل کار، منزل، و موبایل. اینها رو نگفتم که نشون بدم همچنان لجبازانه سر حرفم هستم و "الزاما من درست فکر میکنم"... فقط میخوام بگم هر چیزی شدنیه و چنانچه شما هم جای من باشید و همینقدر اشراف داشته باشید به همین موضوع خاص، یقینا نظرتون تغییر خواهد کرد. خدای من شاهده که ذره ای قصد و نیت بی احترامی و تهمت به "شخصیت حقیقیِ خانم محترمی به نام صدیقه حسینی" یا "شخصیت حقیقی خانمهای محترمی مثل نرجس و زینب اس.اف" نداشتم. حرف من سواستفاده از کاربری های متفاوت بود طبق برنامه ای منظم چیده شده.. خواهر خوبم خانم خسروانی من سی و شش سال سن دارم. به جرات میتونم بگم پنج سال بطور مستمر در فضای مجازی فعالم بنابراین یقین بدونید وقتی آدم صبوری مثل من از کوره در میره و صداش درمیاد و اعتراض میکنه.. حتما دلایل محکمی داره. دلایلی که فقط خودش میدونه و خدای خودش و برنامه نویس همون سایت یا محیط مجازی. وگرنه که من با خانم حسینیِ نویسنده محترم چه خصومتی دارم؟ یا خواهران محترم اس.اف. و حرفم این نبود که این عزیزان قصدشون غرض ورزی بمن بوده؛ عرضم کلا چیز دیگه ای بود که وسط این هیاهو گم شد... بگذریم. بهرحال من از "شخصیت حقیقی خانم صدیقه حسینی نویسنده" و "شخصیت حقیقی خواهران محترم اس.اف" رسما عذرخواهی میکنم؛ ابدا پیکان عرایضم به سمتِ خودِ این عزیزان نبوده و نیست... فرضا اگر کسی با نام کاربری خانم هدیه تهرانیِ بازیگر در صفحه شخصی شما(که خودتون مطمئنید هدیه تهرنی شما رو نمیشناسه) اقدامات خاصی انجام بده، آیا از دست خانم تهرانی دلخور میشید یا ته دلتون از سازنده ی اکانتِ هدیه تهرانی؟ من هم مشکلی با نقد و تحلیل و شخصیت اون بزرگواران که نداشته و ندارم، ... بگذریم. و مساله چندتا نقد نبوده؛ که البته که در ظاهر کاملا بی اهمیته.. من هم موافقم کاملا بی اهمیته. نمیدونم چطور بگم خانم خسروانی... خیلی دلم گرفته... گاهی وقتها ادم کم توقعیش میشه و بشدت آشفته میشه. نمی تونم بیش از این توضیحی بدم و فقط از خدا میخوام کمکم کنه که صبورتر باشم. چون گاهی وقتها آدم فقط خدا رو داره که مطمئنه ناظر بر اعماله و از همه چیز خبر داره... شاید اگر از همون ابتدا حساس نمیشدم اینهمه هم کش پیدا نمیکرد. من مجددا از شخص شما و هر عزیزی که "کم توقعیش شده از من" و "شخصیت های حقیقی خانمهای محترم حسینی و خواهران اس. اف" عذر میخوام اگر ناخواسته ترکش هایی اصابت کرد.. به تک تک شما تعظیم میکنم و برام دعا کنید خدا بر صبرم اضافه کنه. مرسی از اینکه با حوصله نظرتون رو فرمودید :-))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
این در پاسخ به خانم خسروانی بزرگوار بود که فکر میکردم تایید نشده(چون خیلی با تاخیر تایید شد).
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠١/١٦
٣
٠
ممنونم از اینکه جوابم رو نوشتید. کاش هممون برای هم دعا کنیم. شاید اینجوری حال هممون بهتر باشه. من فقط دلم می خواد همه با هم دوست باشن همین ((: شب همگی خوش.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠١/١٧
١
٠
یه مقداری دیر اومدم البته... ولی قشنگ بود، جناب شمشیری. احسنتم عندالله!! ^_^
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٩
١
٠
ممنونم از لطف شما.. مرسی :-)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/١٧
١
٠
^____________________^
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
من دیگه حرفی ندارم! مرسی! :-))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٧
١
٠
وای من الانخوندم!شما دو تا اثر داشتین/این خیلی بهتر بود از شعر !هوم!
Mahtab_Hooshmand
Mahtab_Hooshmand
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خیلی قشنگ بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٩
٠
١
تشکر میکنم از هر دو بزرگوار :-)
رها
رها
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
بینظیر
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
مرسی از لطف شما :-))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
:) ! سپاس جناب شمشیری ! انشاا.. به عنوان انتخابم این نوشته زیبای شما رو انتخاب می کنم .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
بزرگوارید قربان... ممنونم :-))
S_Alami
S_Alami
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
یعنی خوشم میاد هر مطلب از مطلب قبلی بهتره هاااا.عالی مرسی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی لطف دارید بمن... مرسی :-)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
سلام... با توجه به نوشته های شما که تا حالا خوانده ام فقط عجله را میتوانم در تمام مسیر داستان ببینم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥