پابه‌پای کودکی‌هایم بیا...
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

پابه‌پای کودکی‌هایم بیا...

نویسنده : Miss_shaqayeq

پابه‌پای کودکی‌هایم بیا...

خاطرات با حال و هوای جدید قرار است شروع شود. قرار است کمی کنکور بهشان اضافه شود و باز هم قصه‌ی درس‌خواندن‌ها و شب بیدارماندن‌ها و صبح زود بیدارشدن‌ها،بعد از سحری بیدارماندن‌های ماه رمضان وکل‌کل ساعت مطالعه‌ی بیشتر...

پیش‌دانشگاهی که شدم اصلا باورم نمی‌شد دارم برای ورود به دانشگاه درس می‌خوانم. همش فکر می‌کردم همه‌چیز شوخیست...ظهرها وقتی از مدرسه برمی‌گشتم بستنی قیفی می‌خوردم و ظاهرم به اندازه‌ی یک دختر هفت-هشت ساله‌ی عینکی با دندان‌های خرگوشی شلخته بود...چیزی که مردم می‌دیدند یک دختر هجده‌ساله و چیزی که خودم از خودم می‌دیدم یک دختر ده‌ساله بود که باید می‌رفت دم در منتظر مینی‌بوس سبز چمنی‌رنگی می‌شد که بیاید دنبالش.

حتی روزی که می‌رفتم سر جلسه‌ی کنکور هنوز تووی شوک بودم که چطور ممکن است من انقدر بزرگ شده باشم...سر جلسه هم که دیگر هیچ!آرام بودم چون به شدت تووی دلم معتقد بودم که کنکور از من خیلی فاصله دارد و این آزمون اصلا ربطی به من ندارد!همه‌چیز خیال است،همه چیز!در کمال ناباوری نتیجه‌ها آمد و من به تهران فرستاده شدم!...تهران...رویای بچگی‌هایم!رویایی که خیلی دور می‌‍دیدمش و همیشه فکر می‌کردم وقتی خیلی بزرگ شدم قرار است بهش برسم...و حالا تووی مشتم بود...نمی‌توانستم باور کنم آدم به رویاهایش برسد!

اولین شبی که تنها تهران ماندم،اولین باری که تنها بیرون رفتم،اولین باری که تنها برگشتم خانه...همه و همه برایم بی‌نهایت غریبه بود...حس بزرگ شدن را با همه‌ی وجودم،ذره‌ذره،داشتم تجربه می‌کردم و باورم نمی‌شد...

اولین باری که پایم را تووی دانشگاه به آن دراندشتی گذاشتم...ساختمان بزرگ دانشکده،بخش‌های اداری،آسانسور و دیوارهای سنگ مرمر،صندلی‌تکی‌های میزدار(!)...همکلاسی‌هایم که همه شکل دخترهای بزرگسال بودند،آرایش داشتند و خیلی شیک و شق‌و‌رق لباس پوشیده بودند...من آن‌جا گم شده بودم و اصلا اصلا نمی‌توانستم قبول کنم که من با این آدم‌ها هم‌سن هستم و سنخیتی باهاشان دارم!من مال آن‌جا نبودم...آنجا زیادی جدی بود!همه زیادی بزرگ بودند.

حالا هم که دارم کتاب‌های کنکور ارشد می‌خرم و دنبال منابع کنکوریش هستم اصلا باورم نمی‌شود...رتبه‌ی کنکور ارشد و بعد هم دانشجوی ارشد شدن،کارکردن با استادها و آدم های جاافتاده و بلندمرتبه در علم و ...

زندگی خیلی سریع ورق می‌خورد و من گیج و متحیر آن عقب‌ترها،پشت نیمکت کلاس چهارم ابتداییم جا مانده‌ام.سرم را روی میز گذاشته‌ام و صورتم را بین دست‌هام قایم کرده‌ام. زیرچشمی از میان انگشت‌هام و از لابه‌لای میله‌های محافظ پشت پنجره،آسمان بی‌رنگ را نگاه می‌کنم و به آرزوهایم فکر می‌کنم.به دانشگاه آکسفورد و هاروارد که فقط اسم‌شان را شنیده‌ام و به تهران و به اینکه یک روز دانشمند بزرگی شوم.به جایزه ی نوبل و به زندگی توماس آلوا ادیسون و هزارتا آزمایشی که برای ساخت لامپ انجام داده بوده و به هزارودویست اختراع ثبت شده‌اش. بخاطر تبعیضی که خانم سهیلی بین من و یکی از دوستانم گذاشته بود و بخاطر اینکه ریاضی نوزده‌ونیم شده ام بغض کرده ام و گریه نه!

============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
١
٠
آخـــــــــــــــــــی...همینجوریه دیگه...گاهی سرنوشت آدما به همین سادگی تغییر میکنه...شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
sh_saljooqi
sh_saljooqi
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
خیلی ممنونم :)
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/١٢
١
٠
دوست عزیز زیبا نوشته بودی ایشالا که به موفقیتی که میخوای برسی با تلاش و پشتکار خودت یکسری جاها فقط از دسد بنده حقیر بهتر بود جور دیگه ای باشه: که بیاید دنبالش.= بهتر بود "که دنبالش بیاید" علائم نگارشی مثل سه نقطه و تعجب بعضی جاها از دید من اضافه بود حالا حتما اون شرایط برا شما تعجب داشته D: زبان محاوره و نوشتاری رو هم باهم اورده بودین و معلوم نمیشد باید نوشتاری بخونی یا خودمونی! در کل زیبا نوشته بودی با ارزوهای نرسیده خودم افتادم... خوشحال میشم به منم سر بزنی نو پام D:
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
ببینید اینجا و در این متن "نیم فاصله ها" بدرستی اعمال شدند. احتمالا شما در برنامه ورد خودتون و قبل از ارسال اشتباه محاسباتی داشتید، وگرنه که در این متن دقیقا نیم فاصله ها دیده میشن معنیش اینه که فونتِ نوشتاری سایت جیم اشکالی ضمن انتقال بوجود نمیاره. :-))
sh_saljooqi
sh_saljooqi
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
با تشکر از وقتی که برای خواندن و نقد این نوشتار صرف کردید باید بگویم از آن جایی که می خواستم نوشته ام بار احساسی اش را به خواننده منتقل کند در بعضی جای ها سعی کردم قوانین معیار را بر هم بزنم و کمی نزدیک محاوره - نه دقیقا خود محاوره- بنویسم. " که بیاید دنبالش" هم یکی از همین موارد است. البته پیشنهاد شما هم تغییر زیادی تووی بدنه به وجود نمی آورد و قابل تامل است. منظور من این است که در کل می خواستم سبک خاصی از نوشتن را تووی نوشته ام اعمال کنم و مشخصا هنوز آن طور که شاید در این امر موفق نبوده ام. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
١
٠
مرور جالبی داشتید و بقول خودتون "عقب گرد" نوستالژیکی زدید! کاش کمی هم به قواعد ویراستاری و سجاوندی دقت می کردید و البته اوایلِ سطر سوم کلمه "دارم" هم کاملا اضافه است. در محاوره بکار می بریم اما در نوشتار اصلا ضرورتی نداره. در ابتدای پاراگراف ششم هم همین "دارم" دوباره بکار رفته. "و" های اضافه هم در کلمه "توی" بکار برده بود. و از لحاظ محتوایی هم یک بازنویسی با حوصله لازم داره که کمی جملات رو بالا پایین کنید و تاخر و تقدم زمانی رو بهم بریزید. این نظمی که شما برای زمانهای مرور در نظر گرفتید برای خودِ راوی جذابه اما شاید برای خواننده همونقدر جذاب نباشه، لازمه که گاهی برگردید به زمان حال. البته بستگی به انتخاب زاویه دیدتون هم داره. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم...:-))
sh_saljooqi
sh_saljooqi
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
در مورد کلمه ی " دارم" حق با شماست...موقع نوشتن این نوشتار اتفاقا خودم هم یک ایرادی تووی این قسمت ها حس می کردم ولی نمی توانستم بفهمم اشکال از کجاست! البته در درس زبان فارسی کنار زمان های ماضی و مضارع یک زمانی هم به ما یاد دادند با فرمول (دار/داشت +شناسه+ فعل مضارع/ماضی استمراری) مثل : دارم می نویسم . و جزو ساختار های معیار است.( البته الان در نوشته ی من این موضوع صدق نمی کند) در مورد "و" های اضافه ؛ این بخشی از دست خط من است.من از قوانین اطلاع چندانی جز همان ها که تووی مدرسه یاد گرفته ام ندارم ،نمی دانم نویسنده ها چقدر مجاز هستند معیار را در نوشته هاشان برهم بزنند و برای خودم یک سری قوانین من درآوردی دارم که پیروشان هستم به نحوی که هرکس نوشته ام را دید زودی(!) بفهمد که این اثر متعلق به من است. :)) مثلا به جای "در" و "داخل" از کلمه "توو" استفاده می کنم که محاوره است و عمدا یک "و" اضافه می گذارم تا خواندنش راحت تر باشد و از "تو" تمییز داده شود.به جای "نوشته هایشان " می نویسم "نوشته هاشان" و به جای "بابام" می نویسم "بابایم"...یک سری ساختار شکنی های کوچک برای اینکه بتوانم به سبکی بنویسم که نه خیلی اصولی و رسمی باشد و نه خیلی گفتاری...و البته که هنوز اول این راه هستم. در مورد زاویه ی دید هم بهتر بود این نوشته بخشی از یک داستان باشد تا بتوان زاویه ی دیدش را مشخص کرد. من نویسنده که خودم داخل داستان هستم راوی را می بینم که بعد از تمام شدن یک سری اتفاقات روی تختش دراز کشیده ،به سقف خیره شده و برهه های مختلف زندگیش دارد به ترتیب از جلوی چشمش عبور می کند.هرچند که طبق گفته ی شما این نوشته خیلی خام است و قطعا اگر بیشتر رویش کار کنم نوشته ی جذاب تر و دلنشین تری خواهد شد. با تشکر از وقتی که برای نقد نوشته ام صرف کردید. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٤
١
٠
بله می فهمم که دوست دارید "شیوه منحصرد بفردی" داشته باشید اما وقتی برای جشنواره یا مسابقه ای ارسال میکنید بهرحال باعث کسر امتیاز خواهد شد. مگر اینکه ابتدا "همه اصول" رو مسلط باشید و ساختارها رو بخوبی بشناسید و سپس اقدام به شکستن اصول و ساختارها بکنید. این صداقت و جسارت شما قابل ستایشه و متوجه منظورتون شدم.. پیشنهادم اینه در کنار وفاداری به اصول، هر ازگاهی یکی دو مورد از روشهای ابداعی تون رو محک بزنید و بازخوردهاش رو از مخاطب بررسی کنید. البته که این محک زدن ها اگر در شرایط مسابقه ای نباشه آرامش بیشتری خواهید داشت و نگران جدول و رقبا و رتبه نخواهید بود. اگر من از مسابقه حرف میزنم منظورم "ارزشِ بیش از حد قائل شدن" برای جایزه نیست! صرفا برای محک زدنِ قلم خودمون میتونیم روش حساب کنیم وگرنه که خیلی وقتها خیلی متن ها و داستانهای خوب به هیچ مسابقه یا جشنواره ای ارسال نمیشن یا اصلا پذیرفته نمیشن یا برگزیده نمیشن... دلیل نمیشه دست نوشته های ضعیفی بودند...ممکنه با سیاستهای کلی هیات داوران یا قوانین جشنواره مطابقت نداشته باشند.. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم.. :-))
arwen
arwen
٩٤/٠١/١٣
١
٠
تغییر زندگی گاهی سخته
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦