بچه‌های امروز ...

بچه‌های امروز ...

نویسنده : f_yazdi

چند شب پیش، ساعت بیست و دو و سی و چند دقیقه، زلزله‌ای به مقیاس 8 ریشتر در خانه ما به وقوع پیوست!

شرح جزییات :

* من پای تلویزیون نشسته بودم و سریال ... را نگاه می‌کردم. (البته در داخل پرانتز باید بگویم که پدر و مادر اینجانب برای عید دیدنی به منزل اقوام رفته بودند) که ناگهان با صدای زنگ آیفون از جا پریدم. دخترخاله اینجانب به همراه شوهر و پسر یک ساله و نیمه‌اش پشت در بودند. (این را هم اضافه کنم که دخترخاله عزیزم همیشه به سرزده مهمانی رفتن عادت داشت، حتی در زمان مجردی‌اش.) تا بالا آمدن آن‌ها از پله‌های آپارتمان، من و برادرم حمید، خانه را که کمی، فقط کمی به هم ریخته بود مرتب کردیم.

در آپارتمان را گشودیم و مهمان‌ها وارد شدند. بعد از سلام و احوالپرسی و تبریک سال نو و نیز کلی تعارف تکه پاره کردن از سوی دو طرف، مهمان‌ها در سالن خانه جلوس فرمودند. اینجانب هم با همکاری و مساعدت برادر گرامی از آن‌ها با چای و شیرینی و آجیل پذیرایی نمودیم. تا این که دقایقی بعد آن چیزی که نباید از دهانم خارج می‌شد، خروج نمود. به پسر دخترخاله‌ام گفتم: کیان جون بیا پیش خاله بهت شکلات بدم. (این دیالوگ کلیشه‌ای و رایج بین ما ایرانی‌هاست که باید از فرهنگ لغت عامه حذف شود، البته نمی‌شود، چون در ناخودآگاه‌مان است.) دخترخاله‌ام گفت: اتفاقا عاشق شکلاته... سرتان را درد نیاورم ظرف شکلات را که آوردم، باز شدن کاغذ قرمز شکلات کاکائویی توسط کیان همان و مالیدن به دست، صورت، در و دیوار و تلویزیون و ... هر آن چه که فکرش را بکنید همان...

در این میان شوهر دخترخاله‌ام و نیز خود او با خونسردی هر چه تمام‌تر تماشایش می‌کردند و می‌خندیدند. (در واقع بهتر است بگویم تشویقش می‌کردند!) و در آخر این من بودم که با دستمال کاغذی ترتیب دست و صورت شکلاتی‌اش را دادم.

* دقایقی بعد سانس دوم شروع شد. کیان یک شیرینی برداشت و با دست‌های کوچکش آن را به تکه‌های (خیلی) کوچک و نامساوی تقسیم نمود وتا انتهای اتاق برادرم را رد پا گذاری کرد. بالاخره صدای دخترخاله بلند شد و به دنبالش دوید: آخ... آخ... چکار کردی مامان؟! (فقط همین)

* سانس سوم؛ آقای کیان به سمت کشوهای ویترین هجوم بردند و به صورت انتخابی دو عدد دفترچه بیمه را برداشتند و ضمن مطالعه، پاره نمودند. شوهر دختر خاله گفت: وای ... هیچ وقت چیزی رو پاره نمی‌کرد. (!) من هم نیشم را باز کردم و یکی دیگر از آن دیالوگ‌های معروف کلیشه‌ای را به زبان آوردم: اشکالی نداره، بچه‌اس(!) در این جا لازم است واکنش‌هایی را که هر از چند گاهی از  دخترخاله‌ام می‌دیدم را تایپ کنم: کجا؟! چکار کردی؟! (با خنده) و واکنش‌های شوهرش: کیان! و لب‌هایش را می‌گزید... و حالا واکنش کیان: به این واکنش‌ها توجهی نشان نمی‌داد و به کارهایش با سرعت و تخریب هر چه بیشتر ادامه می‌داد!

* سانس آخر که کمی طولانی‌تر از سانس‌های قبلی بود با ورود پدر و مادر اینجانب شروع شد. از سلام و احوالپرسی و تعارفات معمول که بین آن‌ها رد وبدل شد، می‌گذرم. در این سانس کیان به سمت اتاق برادرم رفت و از خجالت کامپیوتر در آمد. دکمه کیس را خاموش و روشن می‌کرد، حالا بشمارید، نه یک بار و نه ده بار. البته در این بین برادر بنده برای‌شان موزیک شاد گذاشته بود و ایشان هم با تشویق والدین‌شان نانای می‌کردند. (البته روی شیرینی‌هایی که قبلا زحمت له کردنشان را کشیده بودند.) تمام این حوادث به مدت یک ساعت و سی دقیقه به وقوع پیوست. کیان کوچک عیدی‌اش را گرفت و رفت. اما بعد از آن، من و مادرم سه برابر آن یک ساعت و سی دقیقه، خانه را از نو تکاندیم و من هنوز از آن شب دستم درد می‌کند، حالا وضعیت مادرم را خودتان تصور کنید !

پاورقی: ما بچه بودیم، این‌ها هم بچه‌اند آخه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
اول اینکه متاسفم برای پدر و مادرهایی که تربیت نکردن بچه رو یک روش جدیدی تربیتی میدونن! در اوج خرابکار یهای فرزندشون تنها کاری که میکنن اسم بچه رو یکم کش دار تر از معمول صدا میکنن اینقد بدم میاد بچه ها هرکار یدلشون میخواد میکنن هیچی هم بهشون نمیگن مثلا قراره اینها عقده هایی که ما داشتیم رو نداشته باشن که به جای روی زمین راه رفتن بشینن فرق سر ماها!!! شمام نباید اینقد رعایتشون میکردین خب من اینجور وقت ها خیلی خشن میشم و زود سر بچه داد میزنم حتی اگه مادرش ناراحت بشه بچه ها باید تربیت بشن باید بدونن که تو مهمونی حق ندارن هرکار یدلشون میخواد بکنن متاسفانه مادرهای جدید این چیزها رو نمیدونن و یه سری بچه های بی ادب و لوس تحویل جامعه میدن!
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
کاملا با حرف شما موافقم من هم این موضوع رو تقصیر والدین میدونم زمان ما و زمان بچه های الان از لحاظ پیشرفت تکنولوژی خیلی فرق کرده اما تربیت اگر درست باشه هیچ وقت این اتفاقها نمی افته به نظر من بچه ها فرق نکردن بزرگترها فرق کردند
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
ممنون از شما..... باهاتون کاملا موافقم ...... خب البته من همون طور که در یکی از انجمنهای جیم اشاره کردم آدم رودربایسی داری هستم ، واقعا نمیتونم سر بچه دیگران داد بکشم
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠١/٢٧
١
٠
خاطره ی جالبی بود اما بهت توصیه میکنم دفعه بعدی نذار بچه از سرجاش بلند بشه سیاست منو به کار بگیر که بچه رو فقط تو بغلم میگیرم و والدینش ذوق میکنن ک بچشون رو دوس دارم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
راهکار خوبیه به شرطی که بچه توی بغلت بمونه ... بهله .... مرسی از کلیک - حضورت :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
بچه ها خیلی رو اعصابن! کاریشون نمیشه کرد!
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
بچه خوب و حرف گوش کن هم داریم! بعضی از پدر و مادرها زیادی بچشون رو لوس بار میارن که هرکاری دلش میخواد انجام میده و حرف هم گوش نمی کنه!
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
بستگی به نوع تربیت داره ،اگه بهش اجازه هر کاری رو بدی و محدودش نکنی ،درست و غلط رو براش مشخص نکنی ، میشه این...بچه احتیاج به تربیت داره ، به قول معروف میگن بچه عزیزه ولی تربیتش عزیزتره... مرسی هاچ عزیز:))
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
ولی من هنوز بچه ی خوب و حرف گوش کن ندیدم! به جز یکی! اون یکی هم خونشون حیاط و باغچه داره! ربطی نداره به نظرتون؟! :دی
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
چقدر اینجور برخورد پدر و مادرها نسبت به کارهای بچشون زشته! یکی نیست بگه درسته مهمون حبیب خداست ولی نه اینکه بیاد خونه میربان رو با خاک یکسان کنه و بره!! من به شخصه پدر و مادری رو اینطور بی توافت ببینم حتما یک واکنش تندی نشون میدم! بی توافتی هم حد و مرزی داره
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
مرسی از نظرتون .باهاتون موافقم ... برای خودم سواله چرا بعضی از پدر و مادرها این قدر بی تفاوتن نسبت به رفتارای نادرست بچه هاشون ؟!!! :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
اون قسمت ور رفتن با دکمه روشن /خاموش کیس عجیب آزارم داد آخه خیلی با این قضیه درگیرم جذابیتی که این دکمه واسه بچه ها داره زمین واسه سیب نیوتون نداشت
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
آره اون قسمتش اعصابمو بد جور به هم ریخته بود .... و من باز هم لبخند میزدم ........ همچنان ...... از لبخند خودم بیشتر حرصم می گرفت :) دارم روی این قضیه جذابیت دکمه روشن / خاموش کیس تحقیق می کنم !
naser_j
naser_j
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
چه خوب حتما تحقیق کنید لطفا تو تحقیقات تون به فکر یه راهکار دفاعی برای حفظ این دکمه بخت برگشته هم باشید اصلا چگونگی از بین بردن جذابیتش رو تو اولویت قرار بدین با سپاس
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
چشم حتما... تحقیقات همچنان ادامه دارد ... دی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٢٨
١
٠
بچه ها ... کاش آدما قبل پدر و مادر شدن و حتی قبل ازدواج بدونن که واقعا بچه رو برای چی میخوان؟!
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
آفرین ... ای کاش بدونن ... ای کاش ... این یکی از آرزوهای منه . مرسی هدی جان ... واقعا مرسی :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
واقعا. و اگه نمی تونن از پسش بر بیان خب بچه نیارن
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
منم همیشه همین جمله رو به مامانم میگم .نمی دونم چرا بعضیا بدون فکر و برنامه ریزی بچه دار می شن و انقد تربیت بچه هاشونو ساده می گیرن ؟!
sahar_afra
sahar_afra
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی خوب بود عزیزم:))) کلی خندیدم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
مرسی عزیزم... ولی من اون شب بعد از رفتنشون اشکم در اومد :)))) هیععععععععععععععععع روزگار........
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
البته همیشه هم بچه ها دردسر نیستند! و اول از همه به "والدین" بستگی داره و نحوه تربیت شون...// خیلی شیوا و ساده نوشته بودید و بطور کامل حس و حال اون شب رو منتقل کردید. برش های خوبی هم انتخاب کردید و پاراگراف بندی هم خوب بود. فقط چند نکته نگارشی: علامت تعجب ها رو کمتر کنید و البته از داخل پرانتزها بردارید. حتی بقیه پرانتزها رو هم می تونید بردارید. آسیبی نمی رسونه و ضرورتی هم نداره. بکار بردن پرانتز در شرایط خاصی هستش که در این مواردی که شما استفاده کردید ضروری نبود پس بدون نگرانی پرانتزها رو بردارید و اجازه بدید انرژیِ جمله ها بطور کامل پیوند بخورن درونِ بافتِ یادداشت. با این پرانتزگذاری نادرست شما عملا "بهترین و دراماتیک ترین" جمله ها رو محصور کردید. البته فقط یکی از پرانتزها بجا بود؛ در پاراگراف ماقبل آخر: (باخنده). با توجه به اینکه طنزپردازیِ خوبی دارید و به ساده نویسی هم مسلط هستید(حتی ساده تر ازین هم بنویسید؛ دنبال اصطلاحات خاص نگردید)، منتظر بقیه دست نوشته های طنازانه و قشنگ شما خواهم بود... موفق باشید :-))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
در ضمن نقدهای شما همیشه به من انرژی زیادی منتقل می کنه . واقعا ازتون سپاسگزارم :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
اصلاحیه : در ضمن رو نباید می نوشتم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
امیدوارم همینطور باشه.. ممنونم از لطف و محبت شما خواهرم :-))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٠٩
٠
٠
به ... به... سلام آقای شمشیری ... خیلی خوش آمدید.ممنون از نقدهای خوبتون ... چشم حتما ... من هم براتون آرزوی موفقیت می کنم :))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٨
٠
٠
به ... به... سلام آقای شمشیری ... خیلی خوش آمدید.ممنون از نقدهای خوبتون ... چشم حتما ... من هم براتون آرزوی موفقیت می کنم :))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
بچه؟ اینا زلزله ان :| گودزیلا :| اصلااااا تحملشونو ندارم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٢٩
٠
٠
بهله دیگه ... بچه های امروزن... مرسی ازشما :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
آیـــــــــــــی گفتی.... من روی جامدادیم...مدادرنگی هام وخودکار هام زیادی حساس بودم...یهبار یه همچین مهمونایی داشتیم...از اینکه خونه آخرش شبیه ویرونه شده بود بگذریم...تا یهماه هرجا دنبال وسایلم میگشتم پیداشون نمیکردم....این مداد ها وخود کارهای منو توی بالشت...آستر صندلی...گلدون....پشت کمد....قایم کرده بودم..هنوزم که هنوزه خیلیهاشونو پیدا نکردم :|
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
درکت می کنم بد جووووووووووووووووووووووووور ........ مرسی عزیزم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠