ذهن زیبای زیبا
مجموعه غزل‌های محبوب شاعران محبوب

ذهن زیبای زیبا

نویسنده : ماگزیلا جمجمه ای

تا حالا فکر کرده‌اید شاعرانی که حال شما را با شعرهای‌شان خوب کرده‌اند؛ خودشان با چه شعرهایی حال‌شان خوب می‌شود؟

این گلچین شعر به سلیقه شاعران خوب کشورمان است. شعرهایی که حال‌شان را خوب می‌کند. بعضی با اشعار خودشان حال خوبی پیدا می‌کنند و بعضی با اشعار دیگر.

 

امید صباغ نو:

دیوانگی‌ها گرچه دائم درد سر دارند

دیوانه‌ها از حال هم اما خبر دارند

آیینه بانو! تجربه این را نشان داده:

«وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند»

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است

اصلا تمام قرص‌ها جز تو ضرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت

امنیتی که بیمه‌های معتبر دارند

«مردی به این که عشق ده زن بوده باشی نیست»

مردان قدرتمند، تنها «یک نفر» دارند!

ترجیح دادم لحن پُر سوزم بفهماند

کبریت‌های بی‌خطر خیلی خطر دارند!

بهتر! فرشته نیستم، انسانِ بی بالم

چون ساده تَرکت می‌کنند آنان که پَر دارند!

می‌خواهمت دیوانه جان! می‌خواهمت، ای کاش

«نا دوستانم از سر تو دست بردارند»....

| امید صباغ نو |

 

شبنم فرضی زاده :

خبر ازدور پیچیده، که دست باد تن پوشت

-جنوبی محض می‌رقصد از آبادانِ تا شوشت

نفس‌های بمی زیرِ تکاپوی قلم، لرزان

و عمق حادثه چشمان لبریزِ غزل نوشت

بلوچستان نخوابیده، همه یک روز می‌فهمند

چه آوردی سرِ بیتابیِ تفتانِ خاموشت...!؟

خم رازی مگو در مو، شب ویرانه‌های ری

 سیاهِ حجله بندِ شاه بانوهای مدهوشت

حریر غربی ماکو سرِ گیسوی قالی‌ها

…برایت شرق می‌بافند دستانی که بردوشت

خراسانی‌ترین شعری، دلیل محض شاعرها

ردیفِ قافیه صف بسته در دیباچه‌ی یوشت

***

هوای ابری گیلان، غبار عصر تبریزم

درون نقشه سردر گم من و یادم... فراموشت

شبم قندیل می‌بندد نگاه اردبیلی را

مرا یک روز دعوت کن به خوزستان آغوشت

| شبنم فرضی زاده |

 

امیر حسین خوشحال :

در جمع‌شان بودم که پنهانی دلم رفت

باور نمی‌کردم به آسانی دلم رفت

از هم سراغش را رفیقان می‌گرفتند

در وا شد و آمد به مهمانی... دلم رفت

رفتم کنارش، صحبتم یادم نیامد! 

پرسید: شعرت را نمی‌خوانی؟ دلم رفت

مثل معلم‌ها به ذوقم آفرین گفت

مانند یک طفل دبستانی دلم رفت

من از دیار «منزوی»، او اهل فردوس

یک سیب و یک چاقوی زنجانی؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی‌برد

زلفش که آمد روی پیشانی دلم رفت

ای کاش اصلا من نمی‌رفتم کنارش

اما چه سود از این پشیمانی دلم رفت

دیگر دلم رخت سفیدم نیست در بند

دیروز طوفان شد، چه طوفانی... (   ) رفت

| کاظم بهمنی |

 

حسن آذری :

سارا نشسته ساکت، گویی زبان ندارد

تا با شما بگوید: بابا که نان ندارد

سارا که روزگاری نقاش کهکشان بود

حالا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد

سارا به فکر مردی ست، مردی که خواهد آمد

سارا که کمتر آری، از این و آن ندارد

سارا! نشانی‌اش چیست آن مرد باستانی؟!

اما نگو که آن مرد، نام و نشان ندارد

سارا نوشته جایی: آن مرد اسب دارد

اسبی نظیر آن را صد کاروان ندارد

اسب سپید آن مرد، پایش شکسته سارا

در جاده‌ای پر از خون، تاب و توان ندارد

سارا! چرا نیامد آن مرد آسمانی؟

سارا نشسته ساکت، گویی زبان ندارد

|حسن آذری |

 

علیرضا بدیع :

ای یار جفا کرده پیوند بریده!    

این بود وفا داری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم  

گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند  

افسانه مجنونِ به لیلی نرسیده

در خواب گزیده لب شیرین گلندام  

از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم 

چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

مرغ دل صاحبنظران صید نکردی  

الا به کمان مهره ابروی خمیده

میل‌ات به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس   

غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز 

ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد   

رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده ی سعدی  

گر دیده به کس باز کند روی تو دیده…

| سعدی |

 

سید مهدی موسوی :

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم!

باید اول به تو گفتن که: چنین خوب چرایی ؟

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی !؟

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد، که سریست خدایی

پرده بردار، که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست، تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی هست که دیگر بربایی !؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر ز رهايي

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

| سعدی |

 

علی موسوی گرمارودی :

طایر دولت اگر باز گذاری بکند

یار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز

بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

|حافظ|

 

حسن همایون :

او قول داده بود که لیلا نمی‌رود 

مال من است، بی من از این‌جا نمی‌رود

او گفته بود آدم و حواش می‌شویم 

سوگند خورده بود كه فرداش می‌شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست 

عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

ترسی نداشتیم که از بت پرست‌ها

مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی، شعور منی، منطق منی

آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب، بد

بی اذن او که رود به دریا نمی‌رود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت

بر صورت زمخت زمین خط کشید و رفت

فردا رسیده است تو رفتی بدون من

حالا تویی که تشنه‌ترینی به خون من

فردا رسید آدم و حوا تمام شد

 لیلا دوباره قسمت ابن‌السلام شد 

‌لیلا دوباره قسمت ابن‌السلام شد

دیگر تمام شد گل نازم تمام شد

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت

با هر دو دست زد سرمان را شکست و رفت

قوم یهود بود، سراسر شلوغ بود

عیسی زبان گشود که لیلا دروغ بود

ایوب بر خلاف همیشه عجول شد

آتش کشید در من و باران نزول شد

مرد تبر به دست مرا ترک می‌کند

تنها بت بزرگ مرا درک می‌کند ! 

موسی عصای معجزه‌اش را غلاف کرد

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

دیگر خودم به جای خدا خالق توام

از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقراء ! به نام هر چه نمی‌دانی ازغزل 

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقراء ! به نام لیلی و مجنون که قرن‌هاست

تمثیل‌های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی ! 

چشم حسود کور ... تو ناموس عالمی ! 

از ابرها بخواه که باران بیاورند 

حالا بلند شو ... همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می‌وزد

از روشنای چشم تو انجیل می‌وزد

حالا حجاز، دامنه‌ی روسری توست

این سرزمین بچگی و مادری توست

با پیروان واقعی‌ات خالصانه باش

تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بیت‌المقدس تو همین چشم‌های توست

عشق آفریدگار تو هست و خدای توست

دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن

دور لبان صورتی‌ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا . . .

| حسین پارسا|

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
عاااااااااالی :) فاطمه دستت درست !!! محشر بود :))
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
دسته شما درد نکنه بابت بنر..:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
عالی، محشر بود... خیلی خوشم اومد :-))
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خیلی خوشحالم که خوشتون اومده..:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
مرســــــــــــــــــــــــی خیلی زیاد....عالی بودندی...اشعار آقای موسوی و بدیع بی نظیر بودن...تشکرآت (^_^)
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
دوست داشتنی جاتآی آقای موسوی و بدیع مثل خودشون عالین ^__^..خواهش میکنم عزیزم..:)
همتا
همتا
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خداییش شعر آخریه عااااالی بود ! عاااالی !
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
خدارو شکر گذاشتیمش..:)
همتا
همتا
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
اگه اشتباه نکنم این همون شعری بوده که شاعرش هیچ جا منتشرش نکرده بوده تا الان نه فاطمه ؟:)
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
درسته...جناب همایون که اینجوری فرمودن..(:
سحری :)
سحری :)
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
عالی بود :) ممنون :)
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
عاشق شعر اخریه شدم عالی بود عالیییی
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا لی :)
Cold
Cold
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
زنده باد استاد سید مهدی موسوی...ممنون از این اشعار زیبا :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/١٢
٠
٠
چه خلاقانه! :) مرسی
نینا
نینا
٩٤/٠١/١٢
٢
٠
با شعر آخری موافق نیستم(دیشب خدا ب ضعف خودش اعتراف کرد)حتی این بیت اگر برای ی شعر باشه بازم اصلا زیبا نبود و باعث از بین رفتن زیبایی بیت های دیگه شده. شعر اولی بسیار زیبا بود
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
:/
Farzane_v
Farzane_v
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
مررررسی:)) لایک
s_sali
s_sali
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
خیلی عالی بود. تشکر
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
شعرا همه خوب بودن. :) شعر سید مهدی موسوی بیتر بود. :) دمش گرم:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠١/١٣
٠
٠
سلام همه عالی بودند ازاشعار بسیارلذت بردم.عمرهمگیشان دراز وجانشان سلامت.ازشماهم متشکرم
f_tasnim
f_tasnim
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
شعر آخر فوق العاده بود...
Vania
Vania
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
با عرض پوزش حوصله نداشتم شعرام بلند بود همشو نخوندم..ولی خداقوت:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣