ایستگاه مترو / داستان کوتاه

ایستگاه مترو / داستان کوتاه

نویسنده : Z_MAHBOOB

در ایستگاه مترو نشسته بود و به موقعیت تحصیلی و شغلی خود فکر می‌کرد. از وضعیت درسی‌اش ناراضی بود. دفتر روزنامه هم که برای سومین بار او را رد کرده و حالا غرور دخترانه‌اش خدشه‌دار شده بود.

کیفش را روی صندلی گذاشت و در کنار مردی جلوی تابلو ایستاد و به نقشه شهر خیره شد. مسیر دانشگاه، روزنامه و خانه را مدام با چشمش دنبال می‌کرد. صدای مترو به گوش می‌رسید. کیفش را به سرعت برداشت و سوار شد. به خانه که رسید خستگی از تنش بیرون رفت اما انگار افکار مزاحم او را رها نمی‌کردند.

به سمت کیفش رفت و آن را باز کرد. اما یک چیز او را بهت زده نمود. وسایل داخل کیف مال او نبود. نگران به کیف نگاه می‌کرد و به سرعت تمام روز را از ذهنش می‌گذراند. نه امکان ندارد،  آیا کیفش با آن مردی که کنار نقشه ایستاده بود عوض شده است؟

تمام وسایل کیف را بیرون آورد و به دنبال شماره یا آدرسی از صاحب کیف می‌گشت که چشمش به یک کتاب خورد: «حکایت آنکه دلسرد نشد.»

اسم کتاب برایش جالب به نظر آمد. کتاب را باز و شروع به ورق زدن نمود. فهرستش را مرور کرد، پشت و روی جلد را نگاهی انداخت اما توان خواندن کتاب را نداشت. باز هم به دنبال آدرس می‌گشت ولی هیچ نوشته‌ای پیدا نمی‌کرد، انگار که صاحب کیف به گم نشدن کیفش ایمان داشت!

حالا دیگر یک کار از دستش برمی‌آمد، صبر. شروع به خواندن کتاب کرد؛ تمامی کتاب حول یک محور نوشته شده بود: تغییر افکار...

به این فکر می‌کرد که چگونه می‌شود با یک فکر و تلقین ساده به خواسته‌هایت برسی؟! کمی خنده‌اش گرفت ولی به یکباره تصمیم گرفت آن را امتحان کند. به این فکر کرد که تا سه ساعت دیگر به کیفش می‌رسد. باز هم می‌خندید که چرا به اتفاقی بهتر نمی‌اندیشد‌؟! خود را در دفتر یک روزنامه تصور کرد. آن‌قدر فکر کرد تا از شدت خستگی خوابش گرفت.

صدای تلفن همراهش او را از خواب پراند. نگاهی به شماره کرد، آشنا نبود! دکمه پاسخ را فشار داد. مردی با صدای آرام و شادی او را به فامیل خطاب کرد و آدرسی را برای او گفت. دختر آدرس را نوشت و سریعاً به آن‌جا رفت. باورش نمی‌شد، باز هم یک دفتر روزنامه‌!

وارد ساختمان که شد، همان مرد ایستگاه مترو با روی گشاده از او استقبال کرد و با احترام کیف را به دخترک بازگرداند. وقتی ماجراهای این تعویض را برای هم گفتند، مرد به خاطر رشته تحصیلی آن دختر که روزنامه نگاری بود، به او درخواست همکاری داد.

دخترک با دهانی باز به فکر رفته بود؛ پس افکار مثبت جواب داد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
R_ghazi
R_ghazi
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
يكي افكار مثبت ، يكي هم نيروي جاذبه ذهن يعني اينكه اگر تو فكرت مدام بهش فكر كني حتي بهت انگيزه ميده واسه تلاش و رسيدن بهش ، رو منكه جواب داده 😉😉😉
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
ممنونم
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
یکم زیادی خوشبینانه نبود؟؟؟
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
دیگ بستگی به ذهنیت خود ادما داره
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
به این سادگیها هم نیست ... پوست آدم کنده میشه برای یه درجه تغییر زاویه نگاه!
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
نه پوست کندن نمیخواد خواستن توانستن است من حتی یک روز کاملا مثبت فکر کردم از همون اول صب تا اخر شبش عالی بود فقط نباید بزاری فکر منفی بیاد سراغت اگ اومد توجه نکنی یکم بیخیالی میطلبه و همت و امید و باور
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
اینا ظاهر قضیه س! منم این مدل رو امتحان کردم ولی واقعیتش اینه که در طولانی مدت جواب نمیده مگه اینکه پوست انداخته باشی و واقعا تغییر کرده باشی ... که آسون نیست.
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
خب اینم داستانه عزیزم ادم تو سختیاس ک ستاره میشه هیچ چیز خوبی یک شبه به دست نمیاد
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٦
١
٠
درسته که یک خورده اغراق داشتتتتتتتتتتتتتتتتت ولی باورکنیدباهمین افکارمثبت میشهههههههههههههههه حداقل اززندگی لذت بردافکارمثبت یعنی امیدبه ایندهههههههههههههه
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
بابا داستانه خببببببببببببببببببببببب من ک نگفتم واقعیته:| والا رشتمم روزنامه نگاریه اما پارتیم نتونستم برم تو روزنامه :|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٦
١
٠
حرف قشنگی رو زدید خانم محبوب بزرگوار اما در قالب و فرمت یک داستان کوتاه، جای پرداخت بیشتری داره. بخش میانی(و اسکلت اصلی داستان) رو خیلی زود رد شدید. مساله تحول یا اصطلاحا "کاتارسیس قهرمان" به این سادگی ها اتفاق نمی افته و حتی اگر در دنیای واقعی هم مصداق هایی داشته باشید باز هم در ادبیات و داستان نویسی باید حواسمون به چهارچوبها، باورپذیری، مسیرِ تحول قهرمان و گذشته و شناسنامه قهرمان باشه. دختری رو که فقط با یک شغل میشناسیم نمی تونیم یکباره با چنین تغییر دیدگاهی به مخاطب بقبولونیم. یا باید ازش "سابقه و هویت" ارائه بدیم و یا باید برای "سیر تحولش" صبوری به خرج بدیم و ادله محکم ارائه بدیم. اگر داستان و روایت مون اغراقی این چنینی داشته باشه مثل این می مونه که در دام شعارزدگی افتاده باشیم که در بیشمار متون اعتقادی باهاش مواجهیم. و این بزرگترین آسیب ها رو میرسونه برای "انتقالِ معنا و نفوذ و تاثیرگذاری" در مخاطب. پیشنهاد میکنم این موضوع قشنگ رو یکبار دیگه بازنویسی کنید و این بار فکر کنید که دلایل قوی تری داشته باشید برای تحول. بیصبرانه منتظر ایده ها و داستان های قشنگِ بعدیِ شما هستم خواهرم :-)
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/٢٧
١
٠
صحبتاتون بااینکه بزرگتر از فهم ساعت 12 من بود اما درست مییفرمایید همشو من اینو برای مسابقه نقطه سر خط نوشتم و درواقع باید تو همون 600 کلمه میبستم داستانو وگرنه که خودم هم ب جاهای بیشتری فکر کرده بودم ایشالا دفعات بعدی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨