تو دلت از این همه تغییر گرفته
برگزیده‌ مرحله اول مسابقه نقطه سر خط

تو دلت از این همه تغییر گرفته

نویسنده : a_teimouri

همه تغییرات از چه زمانی شروع می شود.!؟ از وقت تولد از وقتی که پای به این کره ای خاکی می گذاری و می خندی ، گریه می کنی و کَم کَمَک شروع می کنی به راه رفتن....همه تغییرات برای این است که خودت را بشناسی. می دانی تغییر من از چه زمانی آغاز شد !؟  از زمانی که تو را شناختم. به همین سادگی . کی بود!؟. یادم نیست که چرا  وقتی مرحوم مادر گفت برویم خواستگاری برای تو. من بر خلاف همیشه هیچ مقاومتی نکردم. چرا!؟ اگر بخواهم جواب این سوال  را بدهم بعد از ده  سال باید بگویم هنوز نمی دانم. 

شب بارانی بود. پدر به فال نیک گرفت . مادر گونه اش را پاک کرد . انگاری باران روی صورتش نشسته بود.من به آسمان نگاه کردم و به کسی که آن بالا نشسته اعتماد داشتم. 

شاید برای خیلی ها باور نشود. در قرن بیست و یکم من، تو را تنها در روز خواستگاری دیدم. دختری با سینی چای . خوب روزگار من اینطور بود. تصوراتی که همیشه از کودکی با آن بزرگ شده بودم. باید اعتراف کنم اولین باری که توی ذهنم خواستگاری دختری رفتم، پنج سالِ بودم.دختر، همبازی مهدم بود، الان دیگر حتی  اسمش را به یاد ندارم و نه حتی  تصویری از چهره اش. اما یادم هست به مادر گیر داده بودم که این زن من است و پایم را در یک کفش کرده بودم. برویم خواستگاری. مدتها سوژه همه فامیل شده بود. بعدها که سنم از سی گذشت همه می گفتند «نه به آن هول و ولا برای خواستگاری و زن گرفتن در پنچ سالگی و نه حالا که موهای شقیقه ات سفیده شد و بچه ت باید مدرسه می رفت..» راست می گفتند موهایم داشت سفید می شد. اما دلم که جوان بود. این را خودم می دانستم و تنها آن روز تو باور کردی که هنوز همان پسرک بازیگوش و  تُخس در من جا خشک کرده ،که دیگر دلش به هر سمتی پر نمی کشد.می خواست همه چیز در یک چیز خلاصه شود...یادت هست بعد ها اعتراف کردم کاش زودتر مادر پیشنهاد داده بود. و تو گفتی «هر چیزی به وقتش شاید اگر زودتر اُمده بودی هرگز این وصلت صورت نمی گرفت .» من هم حرفت را باور دارم.

چند روز بعد از عقدمان آمدیم فرانسه. می دانم اول بهانه درس تمام شدنم بود بعد بهانه کارم و حالا که مادر نیست دیگر بهانه ای برای بازگشت در من نیست. امروز  چندمین سال است که از ایرانمان جدا هستیم. ؟ من که حساب روزها و سالها از دستم رفته اما خوب می دانم عزیز جان تو همه را در جایی یادداشت کردی. هر روز که می گذرد گوشه ای از ذهنت کوچه های قدیمی را تصور می کنی که تغییر کرده اند و  جای درخت های پرتغال ساختمان های سرد و بی روح سبز شدند. می دانم دلت از این همه تغییر گرفته. اما هیچ وقت بهونه ای برای این همه تغییر نیاوردی.گاهی می گویم کاش آن دخترک پنج ساله تو بودی و بعد هرگز بزرگ نشده بودیم در همان کودکی می ماندیم و هیچ وقت هیچ چیز تغییر نمی کرد. 

==============

ادمین نوشت: چون رعایت اصول ویراستاری و املایی هم بخشی از امتیاز مسابقه است،   تمامی مطالب مربوط به «نقطه سر خط» بدون ویراستاری و تغییر منتشر می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٢
٣
٠
اوهــــــــــــــــــــوم...روزای کودکی بهترین دوران عمر هرکسی هست...شکی نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
* حتما منظورم شیک بوده (^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
** خدا منو بکشه... قطعـــــا منظورم شیک بوده ('^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٦
٠
٠
البته الان که فکر میکنم میبینم "مشخصا" انتخاب بهتریه :))
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
(:-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٢
٤
١
جناب تیموری عزیز دست مریزاد. خیلی روایت شیرینی داشتید و انصافا "قلمِ قصه پردازِ" توانایی هم دارید. چند نکته املایی و نگارشی به چشمم خوردند که چون تاثیر گذار و درشت هستند ناچارا تک تک بهشون اشاره میکنم: 1...شروع می شود.!؟ = قبل از علامت سوال و تعجب، نقطه لازم نیست / 2...از وقت تولد از وقتی که = دو تا "از" پشت سر هم چرا؟ / 3...پای به این کره ای خاکی..= کره خاکی / 4...چه زمانی آغاز شد !؟ = فاصله قبل از علائم لازم نیست / 5...کی بود!؟. = نقطه بعد از علائم هم لازم نیست، ضمن اینکه بکار بردن همزمان علامت سوال و علامت تعجب خیلی بندرت ضرورت هستش / 6..در قرن بیست و یکم من، تو را تنها = ویرگول باید بره قبل از کلمه "من" / 7...خوب روزگار من اینطور بود = اگر خیلی مصر هستید، بنویسید "خب". وگرنه که در اینجا همون "خب" هم لازم نبود / 8... پنج سالِ بودم. = ساله / 9..در یک کفش کرده بودم. برویم خواستگاری = بین اینها ویرگول باید باشه / 10...هول و ولا = هول و ولع / 11..سفیده شد = سفید شده / 12..موهایم داشت سفید می شد = ... داشتند سفید می شدند(بعدش هم ویرگول، و نه نقطه) / 13..اگر زودتر اُمده بودی = آمده یا اومده / 14..جدا هستیم. ؟ = نقطه قبل از علامت سوال لازم نیست / 15..هیچ وقت بهونه ای برای.. = با توجه به اینکه تا اینجا همه رو رسمی نوشتید پس اینجا هم: بهانه ای..//// و یکسری اشکالات فاصله گذاری و ویراستاری که حتما خودتون هم با من موافقید... اما اینها دلیل نمیشن که حرفم رو تکرار نکنم: شما قصه پرداز خوبی هستید و "تغییر" رو خیلی خوب کنکاش کردید... این نوع نگاه و زاویه دید شما تازگی داشت. موفق باشید :-))
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٧
٠
٠
سلام! این شکل که شما نوشتید و دستور آیین نگارشی روی متن من پیاده کردید پس نگارنده چیزی نمی فرستاد بهتر بود. من فکر میکنم نباید امیدی داشته باشم و نظر شما ظاهرن تاثیر گذار در نظر داوران... از طرفی چند نکته لازم می دونم در جریان باشید که نویسنده متن خیلی دیر متوجه مسابقه شد و مجبور شد به سردبیر میل بزنه چون اصلن از طرف من متن به سایت جیم میل نمی شد. اینکه دستور ادبیات فارسی اینکه نقطه فلان جا باشه ! یا اینکه چرا فاصله بین علامت سوال متن بوجود آمد .چرا کیبورد خوب فشار ندادی و غیره فکر میکنم خیلی بی رحمانه باشه . نویسنده متن بخاطر ضعف در بینایی مجبور متن بفرسته تا براش ویرایش کنند . بعلت فرصت بسیار کم این امکان برا ش وجود نداشت از طرفی من هر کاری می کردم چون آنچه در ذهن دارم و آنچه که می بینم بسیار متفاوت.این شاید برای کسانی که زیاد می نویسند زیاد پیش بیاد...به هر حال از شما متشکرم که وقت گذاشتید و خواندید ای کاش قبلش برایم میل می زدید یا در وبلاگم بهم اطلاع می دادید. باز هم سپاسگذارم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٧
١
١
من اصلا نمیدونستم قضیه از چه قراره دوست خوبم... متاسف شدم... کاش میدونستم و اینقدر جزئی بررسی نمیکردم. دوستان به خصوصیات اخلاقی من واقف هستند، متن هایی که بنظرم "استانداردهای لازم" رو دارند با حساسیت بیشتری بررسی میکنم و چنانچه مطلبی "فاجعه" باشه ترجیح میدم مزاحم نویسنده محترمش نشم و اگر ضعیف هم باشه به گفتن یک "موفق باشید" اکتفا میکنم... بنظرم خوب رسید که برام مهم بود به قلم شما کمکی هرچند کوچک بکنم... باز هم صمیمانه عذرخواهی منو بپذیرید، تحلیل برای من یک شغله. موفق باشید ایشالا همیشه سرتون سلامت و دلتون گرم باشه :-))
Z_MAHBOOB
Z_MAHBOOB
٩٤/٠١/١٢
٢
٠
خمینایی که اقای شمشیری میگهD:
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
از اینکه وقت گذاشتید و متن خواندید سپاسگذارم!
z_mohammadi
z_mohammadi
٩٤/٠١/١٢
٢
٠
متن زیبایی است موفق باشید:)
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سپاس گذار
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠١/١٢
١
٠
خیلی خوب بود ,موفق باشید
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
بسیار سپاس گذارم!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/١٣
١
٠
جمله ی اخرش "خیلی" خوب بود. :)) مرسی و موفق باشید.
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سپاس گذارم!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
خوب بود مرسی :) امیدوارم موفق باشید:)
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
تشکر دوست من!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/١٤
٢
٠
البته تغییرات قبل از تولد هم شروع می شوند ولی قسمت اولین خواستگاریتون خیلی قشنگ بود : ) موفق باشید
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سپاس گذار!
جوان
جوان
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
بسیار عالی...فوق العاده بود.
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سپاسگذارم!
روزبه امیری
روزبه امیری
٩٤/٠١/١٦
١
٠
ایرادهای دستوری که جناب شمشیری گرفتن تا حد زیادی ملا لغتی بودن ایشون می رسونه. محتوی کار بسیار عالی بوده . من دوست داشتم.
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
:.)
سيمين
سيمين
٩٤/٠١/١٦
١
٠
شايد آن دخترك پنج ساله خود "او" باشد...
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
شاید. تشکر از شما سیمین عزیز!
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
زیبا نوشتید، تغییر از نگاه متفاوتی بود لذت بردم .
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سپاس از شما که وقت گذاشتید و خواندید.
جاوید
جاوید
٩٤/٠١/١٦
١
٠
مرسی مهاجر جان : )
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
١
٠
سپاس جاوید جان !
سارا
سارا
٩٤/٠١/١٦
١
٠
خیلی عالی بود مهاجر جان. خوشم اومد. واقعن خاص بود.
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
١
٠
لطف شما زیاد!
pezhman alipour
pezhman alipour
٩٤/٠١/١٦
٣
٠
لذت بردم...عالی بود...مرا بردی به کودکی ..نمی دانم چرا وقتی بزرگ می شویم می گوییم کاش در کودکی می ماندیم و وقتی کودک هستیم دوست داریم زود بزرگ شویم ...حتمن حکمتی در آن است که قدر هیچ کدامشان را نمی دانیم .
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
١
٠
لطف شما زیاد :.)
نسرین .م
نسرین .م
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
از نوشته های آقای تیموری همیشه لذت برده ام چون روان می نویسه اما متآسفانه چند اشتباه انشایی داره که لازمه ویرایش بشه.
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
مرسی نسرین جان که وقت گذاشتی و خواندی!
نژلا
نژلا
٩٤/٠١/١٦
٣
٠
من بارها گفتم بازهم میگم، جناب تیموری شما واقعا قلم توانایی دارین، حقیقتا من احساس نکردم دارم داستان میخونم فک کردم ی جریان روزمره است. انقدر احساس روونی تو این داستان موج میزد. موفق باشید و پایدار
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سپاس !
miss_puzzle
miss_puzzle
٩٤/٠١/١٦
٢
٠
عالیه :)
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
لطف شما زیاد!
محبوبه
محبوبه
٩٤/٠١/١٦
١
٠
نوشته خوبی بود. و بیش از هرچیز خیلی روان و ساده احساسات رو منتقل میکرد... موفق باشید
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سپاس گذارم.
laila Ja
laila Ja
٩٤/٠١/١٦
١
٠
نوشته نرمی بود.ملایم مثل هوای بهار .مثل خود کودکی.
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
درود بر شما
عمران
عمران
٩٤/٠١/١٦
١
٠
فکر می کنم خط اول و دوم، یه قدری با فضای داستان فاصله داره. اولش که شروع به خوندن کردم، ابتدای داستان، منو نگرفت و فکر کردم قراره درباره به موضوع خشک صحبت بشه. ولی از اونجا به بعد، داستان خیلی خوب ادامه پیدا کرد.
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سپاس گذار عمران جان!
مامان شنتیا
مامان شنتیا
٩٤/٠١/١٨
١
٠
مثل همیشه عاااالی. آفرین
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
درود بر شما
مامان نازدونه ها
مامان نازدونه ها
٩٤/٠١/٢٠
١
٠
قلمتون مانا (:
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/٢١
١
٠
درود بر شما.
شادی
شادی
٩٤/٠١/٢١
١
٠
روایت بسیار زیبایی بود، چند خط آخر رو که خوندم دلم گرفت، کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم.... / پرتغال-----> پرتقال
a_teimouri
a_teimouri
٩٤/٠١/٢١
٠
٠
شاید این شکلی بهتر بود. سپاس از شما.
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
متن خوب و زیبایی بود افرین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨