چهارشنبه تاریخی

چهارشنبه تاریخی

نویسنده : همتا

به جرات می‌توانم بگویم که آن چهارشنبه، برای من و خانواده‌ام یک شب تاریخی بود. سناریو از آن‌جا کلید خورده بود که خانم ایکس، با علم به وجود یک دختر مجرد در منزل ما -یعنی خواهرم-، شماره تلفن منزل ما را به یک خانواده ناشناس داده بود و مادر خانواده نیز ضمن تاکید بر تئوری «مادر جان حالا بیان ببینیم شاید قسمت بود!»، قرار خواستگاری را برای چهارشنبه همان هفته، ساعت شش گذاشته بود.

تا ساعت 5 و نیم، هیچ نشانه‌ای مبنی بر تاریخی بودن آن شب وجود نداشت. هوا مثل سایر اوقات زمستان سرد بود وخورشید راس ساعت مقرر غروب کرده بود. تنها یک اتفاق غیرمنتظره رخ داده بود‌: برف! آن هم از نوع سنگین و فلج کننده که ما را به این فکر انداخت که «کی تو این برف از خونه میاد بیرون آخه؟»

و چنین بود که ساعت 5 ونیم روز واقعه، خانه ما در وضعیتی کاملا نامتناسب با فضای خواستگاری قرار داشت و از آن مهم‌تر این‌که فرد مورد خواستگاری واقع شده -خواهرم- به علت سنگینی برف هنوز از سرکار به منزل نرسیده بود.

ساعت 5 و نیم، صدای زنگ در توی خانه پیچید و اعضای خانواده را بهت و حیرت فرو برد. باورش سخت بود که در چنین وضعیتی خواستگارها آمده باشند. آن هم نیم ساعت زودتر از موعد مقرر!

به لطف تعارف‌های کش دار مادر، مسیر سی ثانیه‌ای حیاط تا درب منزل، پنج دقیقه‌ای طول کشید و این زمان صرف این شد که سه نفر باقیمانده، ضمن ادای مکرر جمله «خاک برسرمون آبرومون رفت» بدویم دور خانه و هرچیزی را که به دست‌مان رسید برداریم و همزمان با ورود مهمان‌ها با شیرجه‌ای تکنیکی خودمان را به اتاق برسانیم.

در این‌جا نگارنده از خیر توصیف لباس‌های مادرخانواده و آماده نبودن چای و میوه و ... می‌گذرد و به این بسنده می‌کند که برود سر وقت اصل ماجرا، درست لحظه‌ای که مادر داماد آینده، پیشنهاد داد به دلیل غیبت عروس خانم، لااقل با نشان دادن عکسش دل ایشان و قوم و قبیله‌شان را شاد کنیم. از آن‌جایی که پروسه «از آنها اصرار و از ما انکار» راه به جایی نبرده بود، من به عنوان عضو کوچک خانواده- بخوانید بچه دم دستی- مامور شدم که عکس مورد نظر را از آلبوم طبقه بالای کمد دیواری استخراج کنم و به اهل فن بسپارم.

نردبان داخل حیاط بود و رد کردنش از جلوی چشم‌های تیز بین مهمانان کاری غیر ممکن. چاره‌ای نبود. باید با چند حرکت آکروباتیک خودم را به عکس مورد نظر می‌رساندم و همزمان باید حواسم می‌بود که از شیشه بالای در که درست روبه روی پذیرایی و میهمان‌ها بود دیده نشوم.

بسم الله گفتم و یک پایم را گذاشتم لب پنجره. پای بعدی را گذاشتم روی دستگیره کمد و خودم را کشیدم بالا. نرم و آرام، در حالی که مهمان‌ها را از شکاف بالای در می‌دیدم، آلبوم را پیدا کردم و انداختم پایین. تا این‌جا همه چیز خوب پیش رفته بود و من رویت نشده بودم. حالا باید برمی‌گشتم پایین. و در واقع داشتم همین کار را می‌کردم تا قبل از اینکه پای چپم نا غافل روی تکیه گاهش – یعنی دستگیره کمد- سر بخورد!

به طرفه العینی خودم را دیدم که از کمد آویزانم ، یقه لباسم به زبانه قفل گیر کرده، و پای چپم در هوا شناور است. هر چهار مهمان موجود در پذیرایی هم با چشم‌های گرد شده از حیرت، از بالای شکاف در، داشتند به موجود عجیب الخلقه‌ای که از دیوار آویزان شده بود -یعنی من- نگاه می‌کردند.

سعی کردم وضعیت را کاملا نرمال نشان بدهم. یک لبخند به مهمان‌های محترم زدم وهمزمان با دست آزادم به یقه لباسم و زبانه قفل ور رفتم تا شاید بتوانم خود را از آن وضعیت خلاص کنم. توی دلم به خودم ، داماد بیچاره و فک و فامیل قفل زبان بسته چند تایی بدو بیراه گفتم و بعد همزمان با مستقر کردن دوباره پای چپم روی دستگیره کمد، با لبخندی با شکوه و یقینا تاثیر گذار، صحنه را ترک کردم و در واقع پرت شدم پایین.

باید اعتراف کنم که از همان شب تا همین لحظه هیچ خبری از خانواده داماد به دست همکاران ما نرسیده است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٥
٢
٠
=)))) همتا فقط می تونم بگم تو توی اون شب عالی بودی. خخخخخ
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
عالی مال یه ثانیه ام بود ! از دیگر فجایعی که اون شب رخ داد ننوشتم تازه ! یه چشمه اش این بود که چون زمستون بود یه تیکه قندیل آورده بودم با شاهدخ گذاشته وبدیم تو راهرو بعد که رفتن دیدیم تمام راهرو پر گل و آب و... شده خخخخ
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
=)))) مامانتون از دست شما دوتا چی میکشه؟ خخخخ
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
:دی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
فکر کنم با همین استیل برید جلو، خواهر بیچارتون مجرد می مونه !
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
=)))) خب خدا رو شکر چون الان ازدواج کرده بچه هم داره =))))
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
خخخخخخ جای بسی تامل داشت اگر میومدن میشد از روش یک کلید اسرار ساخت خخخ
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
خخخ راست میگه. منم با اسمانه موافقم. کلید اسرار =)))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
اگه میومدن می تونستیم نتیجه بگیریم هنوز آدم خنگ تو دنیا پیدا میشه :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
واقعی بود؟ خیلی باحال نوشتی =)))) و جریان هم البته خودش باحال بوده اگه واقعی بوده =)) ببخش که میخندیم ولی خب دامادی که به این خاطر بره همون بهتر که بره پس تو هم بخند :دی کلا اگه شخص مذکور خودت بودی، چیز خوبی برای شناختن داماد ها هستی که خانواده ی عروس متوجه بشن طرف ادمیه که دنبال باطنه یا ظاهر. خلاصه که میتونی بری پول دربیاری با این روشت :دی
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
=)) واقعی بود ! البته بنده خدا ها حق داشتن برن دیگه نیان واقعن ما اون شب گل کاشتیم =)) ولی خب به نظرم حد اقل باید این حقو به ما بدن که وقتی نیم ساعت زود تر از قرار میان منتظر همچین حوادثی هم باشن :| :دی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
:))))) خیلی باحال بود :))) واقعا شما بودید برمی گشتید؟ نه واقعا ؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
من برمیگشتم...
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
چی بگم؟ :|
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
هیچی :دی کلا من از ادمایی که تعارف نمیکنن خوشم میاد برا همین برمیگشتم. چیه همه عصا قورت داده بشینن یه جا :دی
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
نه راستش الان که فک می کنم می بینم نه تنها بر نمی گشتیم که تا خود خونه از خنده ریسه می رفتیم :دی
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
فوفانو فک کنم شب خاستگاری تو هم همچین اتفاقایی بیفته خخخخخخ
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
سلام . عالی بود عزیز :)) من فکر می کردم فقط خودم هستم که همیشه در مواقعی که نباید، آستینم یا به دستگیره در، یا به کلید گیر می کنه !
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
نه نگران نباش هنوز این اقلیت وجود دارن خخخخ ولی از اون وحشتناک تر گیر کردن چادرم به لبه باغچه دانشگاه بود که وسط حیاط جلو چش اون همه آدم چادرم پاره شد خخخ
C_RONALDO
C_RONALDO
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
خخخ.خیلی باحال بود بعد از مدت ها حسابی خندیدم .خیلی ممنون
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
همیشه خندون باشین :)
korosh
korosh
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
خخخخخ عاااالی ! اگه من در این موقهیت باشم در میرفتم به سوی افق که چشم تو چش مهمونا نره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :{
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
خدا رو شکر که دیگه پیداشون نشد پس =)))))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
:)))))))) ! خیلی با حال بود ! کلا این قسمت آویزون شدن رو درک کردم ! یه بار محمد صادقمون رو به جالباسی آویزون کردم :) ! خیلی جذابه !
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
:| طفلک محمد صادقتون :| از دید شما خیلی جذابه ولی اونی که آویزون شده متلاشی شدن آبروشو داره به چشم می بینه خخخخ
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
خخخ تکراری بود فقط شادخت قسمت جذابشو یعنی اویزون شدنت تعریف نکرده بود خخخ قضیه قندیل ها و کشیک دادن از روی رختخوابها و با ورود خواهر داماد به اتاق پخش زمین شدن هم واسه خواستگاری همین خواهرت بوده؟خخخ
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
قندیل مال همین شب بود ولی کشیک دادنه مال یک روز دیگه بودخخخخخ
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
اللن که فکر میکنم میبینم فقط ما نبودیم که بدبخت شدیم واسه داشتن یک جفت دوست دوقلو خانواده هم دارن عذاب میکشن=))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
همیه که هس -____- :P
مرتضی هنرمند راد
مرتضی هنرمند راد
٩٤/٠١/٢٥
١
٠
مگه شما دوقلو نیستین؟میرفتین می نشستین وسط جمع به مامانتونم میگفتین که بگن این خودشه,همونه فقط بسته بندیش عوض شده!----
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
=))))) نه واسه شاهدخت نبود که =))) واسه یه خواهر دیگه ام بود که از قضا هیچ شباهتی هم به هم نداریم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
فضاسازیتون عالی بود! فراتر از عالی! این فرم نوشتار(شبه خاطره نگاریِ طنز) باید الزاما حاوی صداقت و گاف باشه که شما هر دو رو داشتید. این یعنی یک مطلب خوبِ خواندنی نوشتید.. البته در جمله آخر، کلمه "خانواده ام" بهتر از "همکاران" کاربرد داره... موفق باشید :-))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
گاف روخیلی خوب اومدین :دی مچکرم از شما :))) اتفاقاتی که اون شب افتاد البته خیلی بیشتر از اینا بود که دیگه من ننوشتمشون :))))
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠١/٢٦
١
٠
یا شاید جناب شمشیری دست اندر کاران ! اینم فک میکنم خوب بود!
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
مممم ! عاره دست اندرکاران خوب تر بود :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠١/٢٥
٠
٠
=))))))))))))))))))))))))))))))) وای عالی بود :)))))))))))))) اصن تصورشو میکردم وای:))))))))))))))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
خخخخ پس حیف شما تو خود اصل صحنه حاضر نبودی :))))
saleh
saleh
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
:)
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
^___^
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠١/٢٦
١
٠
یه سوال میتونم بپرسم؟ اون موقع شما حدودا چند سالتون بوده می خوام این اتفاق برای یه نوجوان افتاده یا یه جوان دانشگاهی یا دبیرستانی؟ اگه نوجوان باشه زیاد آبرو ریزی نیس طبیعیه خخخخ
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
دوم سوم راهنمایی بودم ! واقعا به نظرتون آویزون بودن از دیوار تو روز خاستگاری خواهر چیز طبیعی ای محسوب میشه !؟خخخ من دیگه حرفی ندارم :)
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
واقعامیخواستین باچنین شرایطی خبری هم ازشون بدستتون برسهههههههههههههههههههه
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
نه پس ! خانواده به این خوبی و باحالی خخخ
faride
faride
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
وای خدا خندم تموم نمیشه...عالی بود =)))))))
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
:| مخندی ؟! به سرت میادا :/ :)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
خخخخ ممنون ماهم از این اتفاقات زیاد افتاده واسمون مخصوصا این اخری هه که فاجعه بود...!
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
توعم آویزون شدی از دیوار نکنه ؟:دی
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠١/٢٦
٠
٠
:اش آویزونی بود! یه چی بدتر!خخ
همتا
همتا
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
خدا بخیر بگذرونه =))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/٣١
١
٠
خیلـــــــــــــــــی هم جذاب (^_^) ایول دارین در کل :))))))))))
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
://///اخی..خخخخخخخخ
mammad_khosh
mammad_khosh
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
خیلی جذاب بود . باز هم از این ها بگذارید ممنون .
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩